جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 3983- تاریخ : 1396/06/02 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران (پنجشنبه)


نيمه شب در بيمارستان


آشنايي با جايزه گلدن گلوب


حلزون و چاه


يادداشت


نمادها و حكايت ها


داستانك


يك جرعه زندگي


 نيمه شب در بيمارستان 

آذر فخري

اين كابوس تمامي نداشت. و مگر مي شود كابوسي كه در بيداري اتفاق مي افتد، به اين زودي ها تمام شود؟ مگر مي شود از بيداري بيدار شد؟ اين آخرين در بود كه به رويش بسته شد. چه كسي بود كه روزگاري گفته بود درها براي باز شدن اند و بالاخره هر در بسته اي روزي باز خواهد شد. پس چرا تمام درهايي كه تا چند روز پيش به رويش باز بودند ، امروز بسته اند؟

اين شب چندم بود كه بايد در تاريكي خيابان ها پرسه مي زد تا جايي براي خوابيدن براي به صبح رسيدن پيدا مي كرد. خسته و درمانده ، رفت و روي نيمكت يك ايستگاه اتوبوس نشست.

كف پاهايش مي سوخت از بس راه رفته بود. اين روزها به هر دري زده بود تا جايي براي ماندن يا كاري پيدا كند. به خودش گفته بود هر كاري ... و از خودش پرسيده بود : واقعا هر كاري ؟

هيچ كاري براي جواني و كم تجربگي او وجود نداشت. به هر جايي كه مي رفت نگاهي به سرتاپايش مي كردند و يك جوري از سر بازش مي كردند : تماس مي گيريم. و او در اين چند روز منتظر اين قول هاي سرپايي بود. منتظر بود گوشي اش زنگي بخورد و يكي بگويد جور شد بيا . اما گوشي اش ، گويا تمام زبان هاي جهان را از ياد برده بود. ساكت بود.

همان طور كه روي صندلي ايستگاه اتوبوس نشسته بود داشت خوابش مي برد.

هواي دم غروب ، رو به تاريكي مي رفت.سعي كرد چشم ها را باز نگه دارد. اين چندمين اتوبوس بود كه جلوي ايستگاه توقف مي كرد و او سوار نمي شد ؟

رو به رويش آن طرف خيابان ، بيمارستان بزرگي بود كه جمعيت در اطراف آن موج مي زد. دلش كمي غنج زد كه حداقل بيمار نيست. وگرنه با اين بي پولي چه كار مي توانست بكند؟ در همين حال و هوا بود كه اين فكر به ذهنش رسيد.

بلند شد و به آن سمت خيابان رفت. چنان عجله داشت و با سرعت مي رفت كه انگار مي ترسيد فكر و نقشه اش از سرش بيرون برود . از بس در اين مدت از دست داده بود كه نگران همين يك روزنه ي كوچك هم بود كه مبادا از ذهنش سر بخورد.

وارد مركز اورژانس بيمارستان شد. در آن غلغله و شلوغي ، در رفت و آمد نگران و شتابزده ي بيماران و پزشكان و پرستارها توانست بين دو نفر جايي روي نيمكت انتظار پيدا كند.

وقتي خوب جاگير شد. نفس عميقي كشيد. فكر كرد تا صبح مي تواند اين جا بماند آن هم به بهانه ي اين كه بيماري در اين جا دارد و منتظر درمان اوست.

كم كم كه از اضطراب و نگراني شبي كه در پيش داشت بيرون آمد، نگاهي به دو نفر كنار دستي اش كرد. يكي دختر جواني بود رنگ پريده كه ناخن هايش را مي جويد و به رو به رويش خيره شده بود. مي دانست كه اين خيره شدن ها يعني چه. خودش بارها به اين « رو به رو » خيره شده بود. به اين تهي ؛ جايي كه هيچ چيز و هيچ كس جز تنهايي و بيچارگي آدم در آن حضور ندارد. سمت چپي اش زني بود ميان سال، كه بي صدا اشك مي ريخت. اصلا انگار كه چشم هايش مهار خود را از دست داده بودند و اشك همان طور بي وقفه سرازير بود. ناگهان احساس كرد كه بين دو كوه بزرگ ، بين دردهايي جهاني گير افتاده است.

بين دو كوه دردي كه از دو سو به او فشار مي آورند. به سوي دختر جوان برگشت. دستي را كه ناخنش را مي جويد در دست گرفت. دختر بي توجه و بدون هيچ عكس العملي همچنان به رو به رويش خيره شده بود. اما او آن دست سرد و لرزان را همچنان نوازش كرد آن قدر كه بالاخره گرم شد و از لرزش افتاد.

در همين حال بود كه سر زن گريان بر روي شانه اش افتاد. زن همچنان كه مي گريست خوابش برده بود. مواظب بود تكان نخورد مبادا زن بيدار شود. حالا او در بخش اورژانس يك بيمارستان بزرگ در شبي كه رو به نيمه هايش مي رفت، نشسته بود ؛ دست دختر جواني بر دست و سرزنان گرياني بر شانه. او در ميان دو كوه درد، به نسيم تسلايي مي مانست . احساس كرد اين نسيم تسلا و آرامش بر خودش هم مي وزد. اين سهم امشب براي هر سه نفر آن ها بود.


 آشنايي با جايزه گلدن گلوب 

جايزه گلدن گلوب (Golden Globe Award) اولين بار در سال 1944 اهدا شد.

جايزه گلدن گلوب مجموعه جوايزي است که هرساله در آمريکا توسط اتحاديه مطبوعات خارجي هاليوود به بهترين توليدات سينمايي و تلويزيوني اهدا مي‌گردد.اين جايزه براي اولين بار در سال 1944 به فيلم‌هاي توليدي و محصولات تلويزيوني تعلق گرفت.

مهم‌ترين جايزه آکادمي با نام «بهترين فيلم» يکي از مهم‌ترين رقابت‌هاي فيلم‌سازان محسوب مي‌شود.

هم چنين جايزه «يک عمر فعاليت هنري» يکي از مهم‌ترين جوايز گلدن گلوب است که هرسال به يکي از بزرگان عرصه سينما و تلويزيون آمريکا داده مي‌شود.اين جايزه براي فيلم و يا برنامه تلويزيوني خاصي اهدا نمي‌شود و تنها براي يک عمر فعاليت‌هاي هنري بزرگان سينما و تلويزيون آمريکا اهدا مي‌شود.

فيلم هاي برگزيده گلدن گلوب 2017 :

بهترين فيلم درام: Moonlight

بهترين فيلم کمدي يا موزيکال: لالا لند

بهترين بازيگر زن:ايزابل هوپرت براي فيلم Elle

بهترين بازيگر مرد: کيسي افلک براي فيلم منچستر کنار دريا


 حلزون و چاه 

حلزوني داخل چاهي به عمق 20 متر افتاده است. حلزون سعي مي کند از ديواره چاه بالا برود و از آن خارج شود. هر روز اين حلزون مي تواند 5 متر بالا برود، اما شب هنگام، به خواب رفته و 4 متر به پايين سُر مي خورد. چند روز طول مي کشد که اين حلزون از چاه خارج شود؟

منبع:ihoosh

پاسخ معماي روز قبل

پاسخ :ابتدا 9 توپ را در يک کفه ترازو، و 9 توپ را در کفه ديگر قرار مي دهيم: اگر توپ سنگين در بين اين 18 توپ قرارداشته باشد:9 توپي که شامل توپ سنگين تر است را مورد بررسي قرار مي دهيم: 3 تاي آن را درون يک کفه، و 3تاي ديگر را در کفه ديگر قرار مي دهيم.

اگر هر يک از کفه ها سنگين تر بود، آن سه توپ را برمي گزينيم.سپس يک توب از آن را درون يک کفه، و توپي ديگر را درون کفه ديگر مي گذاريم.اگر وزن هر دو برابر باشد، پس توپ سوم سنگين تر خواهد بود.اگر هر يک ازآن هاسنگين تر باشد، واضح است که کفه ترازو به نفع آن توپ پايين رفته است!اگر هر دو دسته 3 تايي، وزني برابر داشتند، 3 توپ ديگر را به شکل يک در برابر يک (همانند توضيح بالا) وزن مي کنيم و با همين يک بار، توپ سنگين، پيدا خواهد شد.حال اگر توپ سنگين در بين 18 توپ مورد بررسي ما نبود:همانند روش فوق: 3 توپ با سه توپ و سپس يک توپ با يک توپ وزن خواهد شد و توپ سنگين در هر صورت با 3 بار توزين، پيدا خواهد شد.


 يادداشت 

چيزهايي هم هست كه نمي دانيم

به پينوكيو با دقت نگاه كنيم !

دكتر محمدرضا سرگلزايي

داستان پينوکيو را همه تان شنيده ايد. ژپتو(ژوپيتر) عروسکي چوبي مي سازد شبيه عروسک هاي خيمه شب بازي ، ولي فراموش مي کند نخ هاي آن را ببندد. به اين ترتيب عروسک صاحب «اختيار» مي شود (پينوکيو در زبان ايتاليايي به مخروط کاج مي گويند که شبيه درخت کاج است ولي از آن کوچک تر است، از آن جدا شده و در عين حال بذر درخت کاج ديگري را در درون خود دارد).وقتي ژپتوي پير مي خوابد پري مهربان به سراغ پينوکيو مي آيد و به او جان مي دهد. اين گونه است که وقتي ژپتوي پير از خواب برمي خيزد عروسک ناتمام خود را مي بيند که از درو ديوار بالا مي رود و کارگاه نجاري اش را به هم مي ريزد. ژپتو پسرکي سر به راه مي خواهد بنابراين براي پينوکيو کيف و کتاب و کفش و کلاه مدرسه مي خرد و او را روانه مدرسه مي کند اما در راه مدرسه روباه مکار و گربه نره در کمين کودکانند. (گربه نره نماد غريزه است و روباه نماد طمع).

روباه و گربه بارها پينوکيو را فريب مي دهند. يک بار با وسوسه سيرک، يک بار با وسوسه شهر بازي، يک بار با طمع جنگلي که در آن پول ها را مي کارند و درخت پول سبز مي شود و پينوکيو در اين مسير بارها هر چه دارد مي بازد و به صفر مي رسد.نقطه اوج داستان هنگامي است که پينوکيو با كمك فرشته مهربان از فريب روباه و گربه رهايي مي يابد و به خانه برمي گردد اما ژپتو (ژوپيتر) را در خانه نمي يابد. به ناچار براي يافتن گمشده اش به سفري ديگر رو مي آورد: سفري دريايي . پينوکيو در اين سفر «يونس وار» به شکم ماهي فرو مي رود (شکم ماهي نماد ظلماتي است که خضر آب حيات در آن مي يابد و سيري انفسي پس از سير آفاقي را نشان مي دهد) و اين بار پينوکيو با پدر به خانه برمي گردد و از خلقت خود فراتر مي رود و «انسان» مي شود!

«کارلا کلودي» نويسنده ايتاليايي در داستان پينوکيو تمام مراحل سفر قهرماني و كهن الگوها را به کار مي گيرد تا در پس داستاني به ظاهر کودکانه و جذاب درس زندگي بروني و دروني را «سينه به سينه» انتقال دهد.


 نمادها و حكايت ها 

آسمان

آسمان را اغلب شريك مذكر زمين(مونث) و شبيه گنبدي مجسم مي كنند كه خانه ي ايزدان را در برمي گيرد.

در چين، گنبد آسمان نشانه يانگ و زمين مظهر يين است. به همين ترتيب ، قوم آفريقايي باتاماليبا در توگو و بنين ، خداي آسماني به نام كويي يه دارد كه همسرش ، بوتان الهه زمين است.

در فرهنگ مائوري ، رانگي پس از آن كه پسرش تانه - ماهوتا كه با او در تاريكي شب مي زيست او را به اجبار از پاپانوآنوكو الهه زمين جدا كرد ، در آسمان و جهان روشنايي روز زندگي مي كند.

در مصر باستان ، آسمان الهه اي به نام نات بود كه روي بدن گِب خم شده بود. نات و گب را پدرشان شو ، جوّ ، از هم جدا مي كرد.

در مسيحيت ، آسمان با رداي مريم مقدس كه با ستارگان تزيين شده ارتباط دارد.

منبع : 1000نماد


 داستانك  

يك چسب زخم !

امروز بعد از ظهر ذهنم پر از حس‌هايي بود که نمي‌توان آن را به زبان آورد.

به اتفاق‌هايي مي‌انديشم که در هيچ واژه و جمله‌اي نمي‌گنجد.

بايد آن را به ديد يک چسب زخم نگريست چسب زخمي که مي‌تواند تکه پاره‌هاي خاطرات کودکي‌ام را که نه شکلي دارد و نه هيچ معنايي به هم بچسباند.

ريچارد براتيگان


 يك جرعه زندگي  

اگرهاي پايان ناپذير!

اول دلم لك زده بود كه بتوانم دبيرستان را تمام كنم و به دانشگاه بروم.

بعد داشتم مي‌مردم كه دانشگاه را تمام كنم و سر كار بروم.

بعد آرزويم اين بود كه ازدواج كنم و بچه‌دار شوم.

بعد هميشه منتظر بودم كه بچه‌هايم بزرگ شوند و به مدرسه بروند و من بتوانم دوباره مشغول كار شوم.

بعد آرزو داشتم كه بازنشسته شوم

و حالا دارم مي‌ميرم كه يك دفعه متوجه شدم:

« اصلاً يادم رفته بود زندگي كنم! »

احساس خوشبختي را به «اگر» هاي مان موکول نكنيم، زيرا «اگر»ها پايان ناپذيرند.

باربارا دي آنجلس


 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
ورزشي
گالري
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون