جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 3780- تاریخ : 1395/09/07 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران (يكشنبه)


بابا برفي ، دو چشم ما به راهت موند


تست هوش: رعايت منطق در کاشيکاري


دست نوشته


يادداشت


داستانك


يكي بود


بامشاهير


پندهاي زندگي


 بابا برفي ، دو چشم ما به راهت موند  

آذر فخري

من هم مثل همه ام ؛ با اولين برف شال و کلاه مي کنم و از خانه بيرون مي زنم. نه فقط براي تماشاي برف ، بلکه براي لمس برف ، براي چشيدن برف ، براي ايستادن در زير درختان و تکاندن شاخ و برگ برف گرفته شان بر سر و روي خودم. درست است ، سر به سوي آسمان مي کنم دهانم را باز مي کنم و دانه هاي نرم و لطيف برف را مي چشم... و چه کسي است که تا به حال اين کار را نکرده باشد. با " خوردن و چشيدن " است که ما نزديک ترين ارتباط را با دوست داشته هاي مان و با لذت هاي مان برقرار مي کنيم. خوردن ، هم سيرمان مي کند و هم ما را با آن چه دوست داريم يکي مي کند. اين است که مي گويند مواظب باشيد چه مي خوريد، چون شما تبديل به چيزي مي شويد که مي خوريد.

من دوست دارم با خوردن و چشيدن برف ، به يک آدم برفي تبديل شوم . به خصوص به " بابا برفيِ جبار باغچه بان " *که نيمه شب براي بچه هاي گرسنه اي که او را ساخته اند ، نان مي پزد و در کنار تنور، آب مي شود. " بابا برفيِ " آن بچه ها که دورش حلقه مي زنند و دست در دست هم برايش شعر مي خوانند. چه طور ممکن است " بابابرفي " باشي و براي اين بچه هاي گرسنه نان نپزي. اصلا نمي شود درباره ي اين بابا برفي طور ديگري فکرکرد. اما مي شود، مثل او شال و کلاه کرد و به هواي پيدا کردن اين بچه ها ، در يک روز برفي ، به ديدن " شهر" رفت . " شهر " که در معنا و ذات خود دارد کم کم تغيير کاربري مي دهد و صرفا به محلي براي کار تبديل مي شود؛ روزها شهر پر از آدم هاست و در تراکم آدم ها و ماشين ها ، هي ترک مي خورد و پاره پاره مي شود و شب ها ، خاموش و تاريک ، با بي خان و مان هاي مهاجر و وازده هاي اجتماعي اش تنها مي ماند.

مي شود يک وردي خواند ، يک آدم برفي زنده شد و در کنار آتشي که اين بي خان و مان ها افروخته و دور آن جمع شده اند تا سيب زميني ِ زغال شده بخورند، ايستاد ، سهمي از غذاي سوخته شان خورد و دست هاي سياه ويخ زده شان را گرفت و بر دور آتش ، ترانه اي براي گرم تر شدن آتش و پر برکت تر شدن سفره ي بي نان شان خواند... دور آتش چرخيدن و خواندن و آب شدن...

مي گوييد نمي شود؟ مي گويم مي شود.

مي گوييد شب ، با سرمايش ، با تاريکي اش ، با گرد غربتي که برتن شهر مي افشاند، با آدم هاي سايه واري که آهسته و بي صدا از آن عبور مي کنند، که معلوم نيست از کجا مي آيند و به کجا مي روند ، ترسناک است. نا امن است. هزارجور اتفاق در گوشه هاي نامرئي آن پنهان شده است؟

مي گويم ، اگر" بابا برفي " بشويد ، کسي با شما کاري نخواهد داشت. شب و ساکنان اش به شما خوش آمد خواهند گفت و شما را با مهرباني خواهند پذيرفت.

با تاريک شدن هوا، شال و کلاه کنيد ( درست مثل بابابرفي شال و کلاه کنيد تا شب شما را بشناسد ) و راه بيفتيد و بزنيد به دل شب. آن وقت صداهاي شب ، صورت هاي شب ، شادي ها ، خواب ها و کابوس هاي شب را خواهيد ديد. همه آن چيزهاي پنهاني که از شدت نامرئي بودن شما را مي ترسانند را خواهيد ديد و خواهيد فهميد که چيزي به اندازه ي خود شما " ترسناک " نيست.

باور نمي کنيد؟ مي گوييد چرا ما بايد ترسناک باشيم ؟

مي گويم ما ترسناکيم. چون براي شبِ شهرمان غريبه ايم. چون براي آدم هاي رها شده در سرما و تنهايي و بي ناني ، غريبه ايم. آن ها ما را نخواهند شناخت اگر بي شال و کلاهِ بابا برفي برويم . آن ها ما را به گرماي آتشي که در پيت حلبي افروخته اند راه نخواهند داد اگر شال و کلاه بابا برفي را نداشته باشيم. پس براي آن ها ناشناس و غريبه ايم. براي آن ها که باور کرده اند که ما فراموش شان کرده ايم ، ترسناکيم.

ما ، شبانه ، به ديدن شب مي رويم . با کيسه هاي نان و سيب زميني براي زغالي کردن در آتش پيت هاي حلبي. آن وقت خواهيم ديد که تنها ما " بابا برفي " هاي شبانه ي اين شهر نيستيم. زياديم. اگر نه خيلي زياد، ولي هستيم. همديگر را پيدا مي کنيم . به شبِ شهر وارد مي شويم. نان ها را و سيب زميني ها را قسمت مي کنيم . با دست هاي مان که از پوست کندن سيب زميني هاي زغالي ، سياه شده اند، با ساکنان شب ، يکي مي شويم. نام و چهره اي را که در روز داريم فراموش مي کنيم. اصلا کسي به نام و چهره ما کاري ندارد. تاريکي ، همه ي ما را يکرنگ و شکل هم مي کند.

در يک روز برفي هم مي شود بابا برفي شد. پارو برداشت و در کوچه هاي شهر راه افتاد و داد زد : " برف پارو مي کنيم " . آن وقت مي بينيم که باز هم تنها نيستيم. ما در صف دراز " برف پارو کن " ها ، در شهر رژه مي رويم ، برف پشت بام ها را به کوچه مي ريزم تا بچه ها براي شبِ تمام شهر " بابا برفي " بسازند. با دست هاي بي دستکش و يخ زده مان ، با پاروهاي چوبي و پلاستيکي مان ، برف پارو مي کنيم و چاي داغ مي خوريم و شايد ، کسي چه مي داند ، صاحبخانه ما را به سفره و غذاي گرمش هم دعوت بکند. آن جاست که واقعا " بابا برفي " بودن و " برف پارو کردن " خوشمزه مي شود. مثل تمام برف پارو کن هاي شهر ، در سفره اي که برف پهن کرده سهيم مي شويم . سهمي کوچک اما گرم .

اشاره به کتاب " بابا برفي " نوشته ي " جبار باغچه بان " با نقاشي هاي زيباي " آلن باياش " نقاش فرانسوي .


 تست هوش: رعايت منطق در کاشيکاري 

 
باز هم کاشيکاري و باز هم رعايت منطقي خاص در تکميل آن.

به شکل روبرو نگاه کنيد.

با توجه به منطق موجود، کدام کاشي شکل را کامل مي کند؟

منبع :آي هوش

جواب تست هوش شماره قبلي :35 مربع مي باشد.


 دست نوشته 

درد لبخند!

مهدي قشقائي

هر روز صبح که از خواب برخاسته و به سمت محل کار خود يا جهت انجام امور روزانه به راه مي‌افتيم. برخي بوسيله سواري شخصي و عده‌اي با وسايل نقليه عمومي مثل اتوبوس، مترو، تاکسي و عده‌اي ديگر نيز پياده مسافت را مي‌پيمايند. در اين ميان گروهي غرق در افکار خود هستند و سر خود را پائين انداخته يا به گوشه‌اي خيره شده‌اند و گروهي نوک بيني خود را بالا گرفته و با تکبري مثال‌زدني به بلندپروازي مشغولند و البته برخي نيز با دقت اطراف خود را در نظر دارند و مي‌دانند کجا هستند و به کجا مي‌روند. شما جزو کدام‌يک هستيد؟ آيا تا بحال به مردمي که اطراف شما را پر کرده‌اند با دقت نگريسته‌ايد؟ آيا تا به حال به چهره همشهري‌هايتان نگاه کرده‌ايد؟ چه ميزان از آنها چهره‌اي عبوس يا عصباني با ابروهاي در هم گره کرده دارند و چه ميزان لبخند بر لب دارند؟ لبخندي بي‌دليل مثل اخمي بي‌دليل؟ آيا تا به حال در آينه خودرو، شيشه اتوبوس، مترو يا مغازه‌ها به چهره خودتان هم نگاه کرده‌ايد؟ شما چگونه‌ايد؟؟ جزو کدام گروه هستيد؟ درصد آنهائي که معلوم نيست با چه کسي دعوا دارند يا از چه چيزي عصباني هستند بيشتر است. ولي علت چيست؟ لطفا اين آزمايش را انجام دهيد. ابتدا لبخندي بزنيد و در همان حال به آينه‌اي نگاه کنيد. چه مي‌بينيد؟ اصلا لبخندي مي‌بينيد؟ بسياري از ما اينگونه هستيم. فکر مي‌کنيم لبخندي بر لب داريم حال آنکه جز اخم چيزي در چهره ما نيست. حالا سعي کنيد لبخندي بزرگ‌تر بزنيد. چه مي‌شود؟ سخت است؟ لبخندتان نمي‌آيد؟ يا در صورت خود کشش سخت و حتي کمي دردناک را حس مي‌کنيد؟ مي‌دانيد علت چيست؟ صورت شما به لبخند عادت ندارد.! آنقدر چهره خود را بي‌دليل اخمو و جدي کرده‌ايد که ماهيچه‌هاي صورت شما عادت به لبخند مداوم ندارند. حال سعي کنيد کمي صورت خود را ماساژ دهيد و ماهيچه‌هاي آن را ورزش دهيد و سپس همان لبخند را تکرار کرده و در آينه نگاه کنيد. اين بار اثر بيشتري از لبخند را در صورت خود مي‌بينيد. چرا؟اگر شما اهل ورزش يا نرمش‌هاي روزانه نباشيد نمي‌توانيد به يک باره وزنه سنگيني را بلند کنيد و اگر هم موفق به انجام آن شويد دچار دردهاي موضعي و عضلاني مي‌شويد.

ماهيچه‌هاي صورت نيز همينطور هستند. اگر عادت به لبخند نداشته باشيد و به يکباره و بي‌دليل بخواهيد لبخند بزنيد، کششي سخت و عدم تمايل در عضلات چهره خود را شاهد خواهيد بود. حال آنکه اگر هر روز صبح صورت و گونه‌هاي خود را کمي ماساژ دهيد علاوه بر اينکه خودتان متوجه نرمي ماهيچه‌هاي صورت مي‌شويد اين حرکت موجب مي‌شود تا لبخند شما ماهيچه‌هاي بيشتري را تحت تأثير قرار داده و بيشتر جلوه نمايد. برخي کارشناسان و پزشکان ماهيچه‌هاي صورت را به 16 نوع و برخي تا 100 نوع تقسيم مي‌کنند ماهيچه‌هائي که هر يک توانايي‌هاي به سزايي دارند. دانشمندان اثرات درماني بسيار زياد و تأثيرات اجتماعي بسيار مثبتي از لبخند در زندگي انسان‌ها را کشف کرده‌اند که تحقيق در مورد آن خالي از لطف نيست. لبخند بزنيد حتي اگر بي‌دليل باشد و صورت خود را به لبخند عادت دهيد.


 يادداشت 

از زمان مثل پول استفاده کنيد

وقتي ديدگاه کوتاه مدت را بر مي گزينيد،هرگونه درخواست براي صرف زمان خود را درخواستي براي استفاده از زماني که براي تان باقي مانده بدانيد.همواره از خود بپرسيد«چقدر از زندگي خود را مي خواهم به فرد،موقعيت يا فعاليت خاصي اختصاص دهم ؟»

زمان شما حداقل برابر با درآمد ساعتي شماست.اگر درآمد ساعتي شما 25 دلار باشد،در واقع اين فرد بابت هر ساعت از وقت شما هديه اي 25 دلاري مي خواهد اگر فردي از شما بخواهد که وقت خود را به فعاليت خاصي اختصاص دهيد،بايد از خود بپرسيد ارزش آن کار براي من چقدر است،و چقدر از زمان و پول خود را مي خواهم صرف اين کار کنم؟

اگر فرد يا فعاليتي به قدري براي تان اهميت ندارد که 20 دلار برايش خرج کنيد،نبايد اين مقدار پول را هزينه نماييد.

کافي است بگوييد «نه!»

مديريت زمان/مهسا خدامراد


 داستانك 

مسير را درست انتخاب کن

موش گفت: جهان هر روز کوچک‌تر مي‌شود.

اول خيلي بزرگ بود و من از آن مي‌ترسيدم و هميشه مي‌دويدم.

آن قدر دويدم تا اين که ديواري را از دور دست ديدم.

هر چه به ديوارها نزديک‌تر شدم آنها کوچک‌تر و راه‌ها باريک‌تر مي‌شدند.

و در آن گوشه جايي را ديدم که نامش را دام گذاشتم.

گربه گفت: تو فقط بايد مسيرت را عوض مي‌کردي نه اين که مستقيم بدوي.

اکنون در گوشه‌اي گير کرده‌اي.

گربه اين حرف را زد و موش را خورد.


 يكي بود 

زاغ سياه کسي را چوب زدن

مردي پشت پنجره و پرده کرکره اي با دوربين در دست در حال ديد زدن بيرون

در قديم براي درست کردن رنگ از نوعي نمک به نام زاج استفاده مي‌کردند که انواع سياه، سبز، سفيد و غيره داشت.

زاغ به جاي کلمه زاج به کار برده مي‌شد.

زاغ سياه بيشتر در رنگ نخ قالي، پارچه و چرم استفاده مي‌شد.

پيش مي‌آمد که نخ، پارچه يا چرم ساخته کسي بهتر از همکارش مي‌شد.

بنابراين همکار پنهاني سراغ ظرف زاغ او مي‌رفت و چوبي در آن مي‌گرداند و با ديدن و بوييدن آن، تلاش مي‌کرد دريابد در آن زاغ چه چيزي افزوده‌اند يا نوع، اندازه و نسبت تركيبش با آب يا چيز ديگر چگونه بوده است.

اين مثل وقتي به کار مي‌رود که کسي، ديگري را مي‌پايد و مي‌خواهد ببيند او چه مي‌کند و از چيزهايي پنهان و رازهايي آگاه شود که برايش سودمند است.

تهيه و تنظيم:مهسا خدامراد


 بامشاهير 

آلفرد تارسکي رياضيدان و منطقدان برجسته‌ لهستاني-آمريکايي بود. شهرت او بيشتر بخاطر تحقيقاتش در نظريه مدل، رياضيات و منطق جبري است اما در زمينه‌هاي ديگري مانند جبر انتزاعي، منطق رياضي، هندسه، توپولوژي و نظريه‌ مجموعه‌ها نيز فعاليت داشته است.


 پندهاي زندگي 


 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
ورزشي
گالري
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون