جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 3664- تاریخ : 1395/04/14 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران (دوشنبه)


چگونه راکفلر بر نگراني هاي خود غلبه کرد

براي عاشقان کار با اعداد...
تست هوش: هشت ضلعي و عدد مجهول


داستانك


پندهاي زندگي


خواندني


حكايت


آيينه شهر
بچه هاي روستاي بلم جرك از توابع مينو دشت

 چگونه راکفلر بر نگراني هاي خود غلبه کرد 

 
جان راکفلر معروف، يک ميليون دلار اوليه خود را در سي و سه سالگي جمع آوري کرده بود و در سن 43 سالگي شرکت "استاندارد اويل"را تاسيس کرد.اما در پنجاه و سه سالگي چگونه بود؟ نگراني او را احاطه کرده بود و غصه و فشار کار سلامتي اش را بکلي مختل ساخته بود. مي گويند سوء هاضمه مهلکي دامنگيرش شده بود و چند تار مو بيشتر برايش نمانده بود بطوريکه همه موهاي بدنش حتي مژه هايش ريخته بود.و به گفته پزشکانش او به نوعي "داءالتعلب" مبتلا شده بود که در اثر انحرافات و فشارهاي عصبي بوجود مي آيد.راکفلر داراي استخوان بندي آهنيني بود که در اثر کار در مزارع ورزيده شده بود اما در پنجاه و سه سالگي شانه هايش افتاده بود و هنگام راه رفتن قادر به حفط تعادلش نبود.راکفلر درآمدش در هفته يک ميليون دلار بود ولي نمي توانست بيش از دو دلار در هفته بخورد!شير و چند دانه بيسکويت تنها غذايي بود که مي توانست بخورد.چرا راکفلر به اين روز افتاده بود؟ نگراني ، غصه ، فشار خون و هيجانات زندگي که براي خودش بوجود آورده بود اورا در کنار پرتگاه مرگ قرار داده بود.راکفلر در جوانيش هيچ چيز جز سود و زيان چهره او را تاريک و روشن نمي ساخت او هنگامي که سود زيادي مي برد از شادي مي رقصيد و کلاهش را به هوا مي انداخت اما اگر ضرر مي کرد فورا بيمار مي شد.راکفلر وقتي چهل هزار دلار غله از ناحيه درياچه هاي بزرگ خريده و بار کشتي کرده بود با وجودي که مخارج بيمه کشتي بيش از 150 دلار نمي شد ولي از بيمه کردن آن سرباز زد. اتفاقا دريا طوفاني شد وراکفلر نگران غرق شدن کشتي بود و تا صبح در اتاق کارش راه مي رفت. شريکش به ملاقاتش آمد به او گفت هر چه زودتر به به شرکت بيمه رود وتا وقت نگذشته کشتي را بيمه کند.شريک وي به شرکت بيمه رفت و کشتي را بيمه کرد. اما هنگام بازگشت وضع راکفلر را وخيم تر ديد!زيرا چند دقيقه پيش تلگراف ورود کشتي رسيده بود و راکفلر نگران اين بود که چرا 150دلار خرج بيمه کرده است!اين موضوع حالش را خراب کرد و نتوانست کار کند و اداره را ترک کرد و به منزل رفت.شرکت راکفلر در آن موقع ساليانه پانصد هزار دلار معامله مي کرد با وجود اين راکفلر براي 150دلار خودش را چنان ناراحت کرده بود،به طوريکه خود را در بن بست مي ديد ووقتي هم براي تفريح واستراحت نمي گذاشت وبه غير از پول در آوردن به چيز ديگري فکر نمي کرد.راکفلر در اوج شهرت ، در آن موقعيکه از معادن او سيل طلا جاري بود او مورد نفرت همگان بود و هر روز نامه هايي پر از فحش و دشنام که از آن ها بوي خون به مشام مي آمد به اومي رسيد ودر بيشتر نامه ها او را تهديد به قتل مي کردند.وي براي حفظ جانش نگهباناني استخدام کرده بود که لحظه اي از او دور نمي شدند.ولي بي خوابي،سوءهاضمه و ريختن موهايش و تمام آثار نگراني ها چيزهايي نبود که بتوان آن را ناديده گرفت. در آخر کار پزشکان حقيقت تلخي را بر او آشکار کرده و خاطرنشان ساختند که بايد از بين پول و نگراني و حيات يکي را انتخاب کند يا بايداستراحت کند يا بميرد.راکفلر اين بار استراحت را برگزيد ولي در آن موقع نگراني تقريبا او را از پاي در آورده و سلامتش را مختل ساخته بود.هنگامي که پزشکان براي نجات او دست بکار شدند، سه دستور به او دادند و راکفلر تا آخر عمر به دقت آن ها را اجرا مي کرد واين دستورها به اين قرار بود:

1) از نگراني بپرهيز و در تحت شرايط و مقتضيات خود را گرفتار نگراني نساز.

2) استراحت کن و ورزش هاي سبک انجام بده.

3) مواظب غذاي خود باش و قبل از اينکه سير شوي دست از غذا بکش.

راکفلر دستورات را بکار برد او کاملا استراحت مي کرد و بازي گلف را فرا گرفت و به باغباني علاقمند شد وبا همسايگان و آشنايان شروع به رفت و آمد کرد وکار مهمتري که انجام مي داد اين بود که عوض فکر کردن درباره اينکه چگونه مي توان پول بيشتري به دست آورد مدتي از وقت خود را صرف رفاه و آسودگي ديگران مي کرد.از اين به بعد راکفلر شروع به خرج کردن و بذل و بخشش کردن کرد اگر چه در اين کار هم نفرين مي شنيد اما از کمک دست بر نمي داشت.يک موقع به او خبر دادند که مدرسه کوچکي در کنار درياچه ميشيگان به علت کمبود درآمد نمي تواند قرض هاي خود را بپردازد و در شرف تعطيلي است.راکفلر فورا ميليون ها دلار در اين راه صرف کرد و بناي باشکوهي بجاي اين مدرسه کوچک بر پا ساخت که امروز بنام" دانشگاه ميشيگان" معروف است.همچنين در 1932 در چين مريضي وبا شيوع گرفت و دهقانان زير دست و پا جان مي دادند در اين موقع بحراني و خطرناک موسسه راکفلر براي ريشه کن کردن اين مريضي و تهيه واکسن خدمت بزرگي کرد.در کل ثروت راکفلر عامل موثري در کشت داروهاي موثر براي درمان مالاريا،سل،سرماخوردگي و بيماري هاي ديگر بود.

اما راکفلر در چه حالي بود؟ بله او ديگر راکفلر سابق نبود،مردي شاد بود و اخلاقش عوض شده بود ونگران نمي شد و وقتي که با شکست روبرو مي شد دست از خواب برنمي داشت.موضوع از اين قرار بود که دولت آمريکا عليه شرکت استاندارد مبلغ هنگفتي ادعاي خسارت کرد و اين دعوي پنج سال طول کشيد و عاقبت با اينکه بهترين وکلاي مدافع از شرکت طرفداري مي کردند شرکت استاندارد اويل محکوم به پرداخت بزرگترين جريمه ها شد. هنگامي که محکمه راي دادگاه را اعلام کرد و نظر خود را اظهار نمود،همه ناراحت بودند که چطور اين موضوع را به راکفلر بگويند.آن ها نمي دانستند که او تا چه اندازه عوض شده است.آن شب يکي از وکلاي مدافع با ترس گوشي تلفن را برداشت و نظر رئيس محکمه را به اطلاع او رسانيد و در پايان گفت:اميدوارم امشب راحت بخوابيد! راکفلر با خونسردي گفت:نگران نباش آقاي جانسون من امشب را راحت تر از هر شب مي خوابم و از شما مي خواهم که بدون جهت خود را نگران نسازيد.شب خوش! اما به عقيده شما اين سخن از مردي که براي150دلار آنقدر خود را ناراحت ساخته بود که مجبور به استراحت شد ، بعيد به نظر نمي آيد؟بله راکفلر با تمام زجرهايي که کشيد توانست با عوض کردن تفکر و تجديد نظر در اخلاقش بر نگراني و مريضي هاي خود غلبه کند بطوريکه،او در 53 سالگي مشرف به مرگ بود ولي با اين حال 98 سال عمر کرد.

ويستا


 براي عاشقان کار با اعداد...
 تست هوش: هشت ضلعي و عدد مجهول 

 
تعدادي عدد در يک هشت ضلعي وجود دارند که ارتباطي بين آنها وجود دارد.

به شکل روبرونگاه کنيد.

با توجه به منطق موجود بين اعداد اين شکل، مشخص کنيد چه عددي بايد جايگزين علامت سوال شود.

منبع :آي هوش

جواب تست هوش شماره قبلي:

138

138 ×

-----------

19044


 داستانك 

هديه ي واقعي

رايا-6،7 ساله

سانتاکروز-بمبئي-هند

مترجم: کوثر صابري-خاطره هنرور

من راجيتا هستم و داستاني را که ديروز رايا شريواستاوا نقل کرده است، مي نويسم.

تولد کارن بود و همه ي دوستانش دعوت بودند.خواهرش گياهي به او هديه کرد اما کارن خيلي خوشحال نشد و آن را زياد دوست نداشت اما براي اين که خواهرش ناراحت نشود گفت که آن را دوست دارد.

مادرش گياه را در ليواني شيشه اي روي ميز گذاشت. همه ي دوستان کارن به او ماشين و اسباب بازي هاي ديگري هديه دادند. او از اين بابت خيلي خوشحال شد. بعد از آن که چند روز با ماشين ها و اسباب بازي ها بازي کرد همه ي آن ها شکستند، کارن ناراحت شد و گريه کرد اما مادرش آمد و به او گفت: همه ي اسباب بازي هايت شکستند ولي ناراحت نباش گياهت هنوز نشکسته و همچنان شاداب و سرزنده است، پس الان مي تواني از آن مراقبت کني و شاهد رشد کردنش باشي. کارن به خواهرش، ريا، گفت: خواهر، بابت هديه ‌ خيلي خوبت از تو ممنونم.


 پندهاي زندگي 

بهترين و بد ترين بنده

روزي حضرت موسي (ع)روبه درگاه ملکوتي خداوند کرد واز درگاهش درخواست نمود بارالها مي خواهمبدترين بندهات را ببينم

ندا آمد که صبح زود به در ورودي شهر برو اولين کسي که از شهر خارج شد او بدترين بنده ي من است .

حضرت موسي صبح روز بعد به در ورودي شهر رفت ، پدري با فرزندش اولين کساني بودندکه از در شهر خارج شدند.

حضرت موسي گفت:اين بيچاره خبر ندارد که بدترين خلق خداست ، پس از بازگشت رو به درگاه خدا کرد وپس از سپاس ازخدا به خاطر اجابت خواسته اش عرضه داشت:بار الها حال مي خواهم بهترين بنده ات راببينم.

ندا آمد:آخر شب به در ورودي شهر برو وآخرين نفري که وارد شهر شد بهترين بنده ي من است.

هنگام شب موسي (ع) به در ورودي شهر رفت وديد آخرين نفر همان پدر با فرزند ش است ! رو به درگاه خدا کرد وگفت:خداونداچگونه ممکن است بدترين وبهترين بنده ات يک نفر باشد.

ندا آمد اي موسي اين بنده که هنگام صبح از در ورودي شهر خارج شد بدترين بنده من بود ، اما هنگامي که نگاه فرزندش به
کوه هاي عظيم اطراف شهر افتاد از پدرش پرسيدبابا ! بزرگ تر از اين کوه ها چيست؟

پدر پاسخ داد:آسمانها

فرزند پرسيد: بزرگتر از آسمانها چيست؟

پدر در حالي که به فرزندش نگاه مي کرد ،اشک از ديدگانش جاري شد و گفت:فرزندم گناهان پدرت از آسمانها نيز بزرگتر است.

فرزند پرسيد:بزرگتر از گناهان تو چيست ؟

پدرکه ديگر طاقتش تمام شده بودبه ناگاه بغضش ترکيد وگفت : عزيزم مهرباني وبخشندگي خداي بزرگ از تمام هرچه هست بزرگتر است...


 خواندني 

افراد موفق چه ويژگي هايي دارند؟

خلاقيت، انعطاف پذيري و فرصت آفريني از خصوصيات افراد موفق است.

بهناز مقدم کارشناس علوم اجتماعي در گفتگو با باشگاه خبرنگاران جوان، با اشاره به ويژگي هاي افراد موفق گفت: علاقه به شغل و کاري که انجام مي دهيد از مولفه هاي مهمي است که به افزايش بازدهي شما کمک کرده و به شما انگيزه کافي مي دهد تا وظايف محوله را به بهترين نحو انجام دهيد و کارايي بالايي داشته باشيد. وي افزود: افراد موفق از کوچکترين فرصت ها بزرگترين موقعيت ها را مي سازند و يا خودشان فرصت ها را ايجاد مي کنند. مثل افرادي که دست به کارآفريني مي زنند و به موفقيت هاي بزرگ دست پيدا مي کنند. اين کارشناس در ادامه گفت: خلاقيت را جايگزين تقليد کنيد و از شيوه هاي معمول و مرسومي که نتابج مشخصي دارند ومي دانيد شما را به هدفتان نمي رساند دوري کنيد و راههاي جديدي را امتحان کنيد و از روند آزمون و خطا نهراسيد.

مقدم با تأکيد بر اينکه ترس را کنار بگذاريد، تصريح کرد: بيشتر مردم از ترس شکست، شکست مي خورند، يک بار براي هميشه با ترس هايتان روبرو شويد و آن وقت خواهيد ديد که نگراني شما کاملا بي مورد بوده است. و به قول اديسون چيزي به نام شکست وجود ندارد و شما فقط راههاي مختلفي را امتحان مي کنيد که ممکن است شما را به هدفتان نرساند ولي ياد مي گيريد که در دفعات بعد، روش هاي متفاوتي را پيش بگيريد.

وي در ادامه بيان کرد: به جسمتان اهميت دهيد. ورزش، تغذيه و مراقبت هاي فردي را جدي بگيريد، چرا که عقل سالم در بدن سالم است. خودتان را فداي کار نکنيد و زماني را براي استراحت، تفريح و تجديد قوا در نظر بگيريد. انعطاف پذيري نيز از ديگر خصايص افراد موفق است. در مقابل تغييرات خوب مقاومت نکنيد و سعي کنيد خودتان را با وضعيت جديد تدبيق دهيد. اين تغييرات شايد در نهايت به سود شما تمام شود. اين کارشناس بيان کرد: جمله معروف از فردا شروع مي کنم بسيار خطرناک است و رمز شکست است. اگر قصد انجام کاري را داريد بي درنگ شروع کنيد تعلل و امروز و فردا کردن کمکي به شما نخواهد کرد و فقط زمان شما را مي کُشد پس بهتر است براي رسيدن به اهدافتان از همين امروز شروع کنيد کافي است گام اول را برداريد. مقدم در پايان گفت: شاکر باشيد و گله و شکايت را کنار بگذاريد. از لحظاتي که خداوند در اختيارتان قرار داده نهايت استفاده را ببريد و همواره شکر گزار باشيد و نتايج مثبت آن را در زندگيتان مشاهده کنيد.


 حكايت 

فروش اسلام

مقيم لندن بود.

تعريف مي کرد که يک روز سوار تاکسي مي شود و کرايه را مي پردازد.

راننده بقيه پول را که بر مي گرداند 20 پنس اضافه تر مي دهد! مي گفت: «چند دقيقه اي با خودم کلنجار رفتم که بيست پنس اضافه را برگردانم يا نه؟ آخر سر بر خودم پيروز شدم و بيست پنس را پس دادم و گفتم آقا اين را زياد دادي.»

گذشت و به مقصد رسيديم.

موقع پياده شدن راننده سرش را بيرون آورد و گفت: «آقا از شما ممنونم.»

پرسيدم: «بابت چي؟»

گفت: «مي خواستم فردا بيايم مرکز شما مسلمانان و مسلمان شوم اما هنوز کمي مردد بودم.

وقتي ديدم سوار ماشينم شديد خواستم شما را امتحان کنم.

با خودم شرط کردم اگر بيست پنس را پس داديد بيايم. فردا خدمت مي رسيم!»

تعريف مي کرد: «تمام وجودم دگرگون شد.

حالي شبيه غش به من دست داد.

من مشغول خودم بودم در حالي که داشتم تمام اسلام را به بيست پنس مي فروختم!»

تهيه وتنظيم:مهسا خدامراد


 آيينه شهر 
 بچه هاي روستاي بلم جرك از توابع مينو دشت


 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
ورزشي
گالري
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون