جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 3568- تاریخ : 1394/12/02 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران(يكشنبه)


جلسه با كي روش با اتوبوس

شرح برعكس
مجيد جلالي: يك بار ديگر هم گفتم كه داوري ات را بهتر كن اما تو قبول نكردي براي همين هم هست كه من اينقدر عصباني كنار زمين ايستادم!

از دفترچه خاطرات يك مگس ديگر
وقتي يك مگس مزاحم خواب يك مگس مي شود!

با روايت پوريا سوري؛
داستان طنز «قطعه 203» به کتابفروشي‌ها رسيد


 جلسه با كي روش با اتوبوس 

مهدي طوسي
قسمت دوم و پاياني
در قسمت قبلي گفتي كه قرار است مشكلاتت را با آقاي تازه وارد به پايان برساني و برسي به كاري كه هدف اصلي تو بود. يعني حل مشكلات فرهنگي هنري ورزشي و سياسي. براي همين هم مي خواهي به حل مشكل فوتبال ملي بپردازي....
ادامه ماجرا:
به آقاي تازه وارد گفتي اگر مي شود از كنار پنجره بيا كنار تا من بروم و مثل هميشه كه از پنجره كمك فكري مي گرفتم از پنجره كمك فكري بگيرم و مشكل تيم ملي در آستانه جام جهاني را حل بكنم كه باعث نشود اين جوري به مشكل بخورد و يكي يكي از مربي و بازيكن گرفته تا ساير افراد همين جور استعفا بدهند و كسي در فدراسيون همه ككش نگزد از اينكه يك سرمربي بزرگ به اسم كي روش دارد استعفا مي دهد و يك مدير تيم بزرگ به اسم افشين پيرواني هم دارد استعفا مي دهد و همه هم در كنار هم دارند استعفا مي دهند و كسي هم نيست كه جلوي استعفاي بقيه را
بگيرد.
آقاي تازه وارد با لبخندي بر لب از كنار پنجره عبور مي كند و جا را براي تو خالي
مي كند. تو به خنده آقاي ناشناس توجهي
نمي كني و شروع مي كني به تماشاي بيرون. مرغي را مي بيني كه هميشه روي تخمش نشسه بود ولي اين بار از روي تخمش بلند شده بود و ديگر توجهي به اطرافش نداشت. با خودت فكر كردي شايد او هم از نشستن روي تخمش انصراف و استعفا داده و ديگر قرار نيست بنشيند روي تخمش كه بلند شده و دارد اطراف را نگاه مي كند.
فرزند مرد بداخلاق صاحب پنجره رو به رو را ديدي كه دارد در كنار بقيه بچه ها فوتبال بازي مي كند. اتفاقا بين آنها هم درگيري شديد پيدا شده بود. يك نفر مدام گير مي داد كه گل شده و فرزند مرد بداخلاق صاحب پنجره رو به رو مدام داد مي زد كه گل نشد و بي كي و چي قسم كه اگر مي شد خودش قبول مي كرد و نيازي به داد و بيداد اطرافيانش نبود. تو از بالاي پنجره داد زدي:
- بچه ها من دارم براي حل مشكل تيم ملي فكر مي كنم اگر مي خواهيد براي حل مشكل تيم شما هم فكري اساسي بكنم!؟
كسي از ميان بچه ها به تو توجهي نكرد يعني اگر هم مي خواست توجه بكند فرزند مرد بداخلاق صاحب پنجره رو به رو آنها را از توجه به تو منصرف كرد. تو هم توجهي به آنها نكردي. فكر كردي كه چه كار بكني كه ديگر كي روش استعفا ندهد. فكر كردي كه چه كار بكني كه ديگر اعضاي تيم ملي انصراف ندهند. فكر كردي كه چه كار بكني كه اعضاي تيم ملي از اين چيزي كه هستند دل قرص تر باشند و اين جوري نباشد كه به آينده كاري شان بدبين باشند.
آقاي تازه وارد پريد وسط افكار تو و گفت:
- البته به من ربطي پيدا نمي كند اما بهتر نيست كه تو به خودت بيايي و اين جوري نباشد كه در هر مورد فكر بكني؟ اين تيم مدير دارد و فدراسيون دارد و فدارسيونش رئيس دارد و رئيس فدراسيونش بالاسر دارد و بالاسرش هم بالاسر دارد. خودشان بهتر مي دانند كه كي روش بماند يا برود.
تو گفتي: اگر مي شود به افكار من نپر و دخالتي هم نكن. من بايد مشكل تيم ملي را حل بكنم كه آنها بتوانند با دل قرص وارد مسابقات جام جهاني بشوند.
او گفت: من تصميم دارم به تو كمك بكنم. اگر مي شود به من هم اجازه بده كه در اين امر مهم و خطير كمك كنم با اينكه اطمينان دارم كه هستندافرادي كه در اين زمينه به تيم ملي تخصصي تر از من و تو كمك كنند.
تو سكوت كردي و آقاي تازه وارد هم به اين نتيجه رسيد كه سكوت تو به اين معني است كه قبول داري كه او به تو كمك بكند.
آقاي تازه وارد گفت: من توصيه مي كنم كه همين الان ماشين دربست بگيريم و برويم فدراسيون فوتبال و با كي روش جلسه بگذاريم و به او بگوييم كه اگر دوست دارد تا زماني كه در تيم ملي كار مي كند حرفي از استعفا نزند چرا كه اگر از استعفا حرف بزند ما همه غمگين مي شويم و اگر مردمي غمگين بشوند تيم ملي فوتبالش موفق
نمي شود.
تو لبخندي زدي و گفتي: با توصيه تو موافقم اما بايد اصلاح كنم كه با اتوبوس برويم. اگر با ماشين برويم فدراسيوني ها فكر مي كنند كه ما آدم هاي متمولي هستيم و به همين دليل هم حرف ما را قبول نمي كنند اما اگر احساس كنند با اتوبوس آمديم متوجه مي شوند كه ما از فوتبال دوست هاي بي پولي هستيم كه دغدغه فوتبال داريم!
- قبول؟
- قبول!


 شرح برعكس
 مجيد جلالي: يك بار ديگر هم گفتم كه داوري ات را بهتر كن اما تو قبول نكردي براي همين هم هست كه من اينقدر عصباني كنار زمين ايستادم! 


 از دفترچه خاطرات يك مگس ديگر
 وقتي يك مگس مزاحم خواب يك مگس مي شود! 

عبدالكريم گشايش
چند روز قبل كه متوجه شدم يكي از هم نوعان من در همين ستون بود يا ستون بقلي، به درج خاطراتش مبادرت كرده به شدت ناراحت شدم كه چرا من اين كار را نكنم؟ مگر من مگس نيستم كه خاطرات روزانه داشته باشم كه ننويسم و دوستم بنويسد. اين شد كه به اين نتيجه رسيدم كه بيايم و خاطرات روزانه ام را بنويسم و اگر شد كه در همين ستون و يا ستون بقلي اش چاپ كنم تا بقيه از خواندن اين خاطره لذت كافي را ببرند.
ديروز بود يا پريروز نمي دانم،‌اما همين را مي دانم كه يك مگسي همين جور مي آمد روي دماغ من ويز ويزي مي كرد و بعد هم مي رفت پي كارش. دوباره مي آمد و يك ويز ويزي مي كرد و بعد مي رفت پي كارش. آنقدر اعصابم به هم ريخته بود كه نمي فهميدم چه جوري بخوابم. بعد از اينكه فهميدم كه اين كار شدني نيست و نمي شود با وجود اين مگس بخوابم بلند شدم و داد و فريادي به پا كردم كه نگو و نپرس بعد هم به او گفتم: آخر تو عقل نداري؟ شعور نداري كه وقتي يك مگس مي خواهد بخوابد اين جور مزاحم او نشوي؟ من خوابم مي آيد و فردا صبح بايد بلند شده و بروم روي كثافت ها بگردم تا غدا پيدا بكنم و بياورم براي زن و بچه ام آن وقت تو همين جور بي وقفه داري روي دماغ من جولان مي دهي و اصلا هم با خودت فكر نمي كني كه شايد يك نفر از اين كار تو راضي نباشد. واقعا اين ادم ها حق دارند كه با مگس كش به جان ما مگس ها مي افتند!
مگس رفت و من هم تا بخوابم يكي دو ساعتي را از دست دادم و بعد هم كه بلند شدم احساس خستگي مي كردم. با خودم فكر كردم كه شايد اگر مگس اين كار را نمي كرد من الان سر حال تر از چيزي كه الان هستم مي بودم و مي توانستم به راحتي توي اغلب توالت ها سرك بكشم و شكمم را سير بكنم!
به هر بدبختي كه بود راهم را گرفته و پرواز كردم و رفتم. اول كه در طول مسير خوردم به شيشه يك ماشين مدل بالا و همين مسئله باعث شد يك مقدار از گيجي و بي حوصلگي ام كم بشود و طوري بشود كه به راحتي بتوانم بگردم دنبال توالت هاي عمومي!
ماشين مدل بالا من را با شتاب پرتابم كرد توي چمن هاي اطراف و بعد كه سرم را و چشم هايم را تكاني به سرعت دادم ديدم رو به رويم يك توالت عمومي است و از اين مسئله به قدري خوشحال شدم كه انگار دنيا را به من دادند. آمدم پرواز بكنم كه به يكباره يك بچه آدم شيطون من را گرفت توي مشتش و وقتي فهميد مگسم به سمتي پرتابم كرد كه براي مدتي فراموش كردم دنبال چه مي گردم و اصولا توالت كجاست!با اين همه امروز خودم را سير كردم و براي اينكه فردا گرسنه نمانم رفتم سمت منزل تا استراحت كنم كه شايد فردا بتوانم زوتر بيايم بيرون!


 با روايت پوريا سوري؛
 داستان طنز «قطعه 203» به کتابفروشي‌ها رسيد 

داستان بلند طنز «قطعه 203» نوشته پوريا سوري از سوي نشر مرواريد منتشر شد.
به گزارش مهر انتشارات مرواريد به تازگي کتاب «قطعه 203» شامل داستان بلندي از پوريا سوري روزنامه‌نگار شاعر و طنزنويس معاصر را منتشر کرده که به گفته خود وي حاصل سال‌ها روزنامه‌نگاري و ستون نويسي روزانه وي در مطبوعات است.
سوري در اين زمينه به خبرنگار مهر گفت: ايده اين کار به زماني باز مي‌گردد که در روزنامه شرق ستوني براي انتشار يادداشت‌هاي روزانه داشتم و تصميم گرفتم داستاني طنز و دنباله‌دار را در آن به سرانجام برسانم. اين اتفاق نخست با انتشار يک در ميان اين داستان‌ها در اين ستون آغاز شد تا اينکه روند خودش را پيدا کرد.
سوري در ادامه داستان‌هاي اين کتاب را نوعي طنز سياسي اجتماعي عنوان کرد و افزود: در قطعه 203 با داستاني روبرو هستيم که محل وقوعش در سال‌هاي دولت نهم مي‌گذرد و از قضا قصه نيز از شب درگذشت استيو جابز مدير شرکت اپل شروع مي‌شود. کاراکتر قصه ما نيز در همين شب مي‌ميرد و به عالم برزخ پاي مي‌گذارد. حضورش در اين فضا باعث دمخور شدنش با آدم‌هايي مي‌شود که برخلاف او افراد مشهوري هستند. اين افراد طيفي از افراد از استيو جابز تا خواننده مشهور انگليسي امي وايندهاوس تا قذافي و رهبر کره شمالي را شامل مي‌شود. داستان در ادامه شرح روزنوشت‌‌هاي اين فرد است در مواجهه با اين افراد و خاطراتش از معاشرت با آنها در برزخ را روايت مي‌کند.اين نويسنده افزود: تمام سعيم اين بود که کتاب در نهايت همان چيزي نباشد که به اقتضاي روز در روزنامه منتشر کرده‌ايم. به همين خاطر بخش‌هاي اين داستان را بازنويسي کردم. البته خود داستان نيز ارجاعات کمي به تاريخ دارد و در بازنويسي انجام شده روي آن حدود 12 قسمت به آنچه که در روزنامه منتشر شده بود بخش‌هايي را اضافه کردم و ارجاعات را نيز به روز قرار داديم.يادآوري مي‌شود از پوريا سوري پيش از اين مجموعه شعر ديکته اقليت منتشر شده است.


 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
ورزشي
گالري
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون