جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 3486- تاریخ : 1394/08/19 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران (سه شنبه)


عبيد زاکاني، کهن ترين طنز نويس فارسي زبان


طنز


ايستگاه


شرح برعكس


 عبيد زاکاني، کهن ترين طنز نويس فارسي زبان 

مهدي طوسي

خواجه نظام‌الدين عبيدالله زاکاني معروف به عبيد زاکاني شاعر و نويسنده‌ طنزپرداز فارسي‌زبان قرن هشتم هجري است که طبق قراين موجود در اواخر قرن هفتم يا اوايل قرن هشتم ه. ق. در يکي از توابع قزوين چشم به جهان گشود.

علت مشهور بودن او به زاکاني نسبت داشتن او به خاندان زاکان است که اين خاندان تيره‌اي از «عرب بني خفاجه» بودند که بعد از مهاجرت به ايران به نزديکي رزن از توابع قزوين و همدان در تقسيم‌بندي کنوني رفتند و در آن ناحيه باشيدند. وي در قزوين به دانش اندوزي پرداخته و در اين شهر پرورش يافته و تا پايان عمر را در اين شهر ماند. در خاندان او دو شعبه از ديگران مشهورتر بودند، شعبه‌ يکم که به گفته‌ حمدالله مستوفي (معاصر و همشهري عبيد) اهل دانش‌هاي معقول و منقول بودند و شعبه‌ دوم که اين مورخ آنها را ارباب الصدور (يعني وزيران و ديوانيان) مي‌نامد. حمدالله مستوفي، عبيد را نظام‌الدين عبيدالله زاکاني ياد مي‌کند و او را از شعبه‌ دوم مي‌داند. با اين همه اطلاع دقيقي از مقام صدارت يا وزارت براي عبيد در دست نيست و همين‌ قدر مي‌دانيم که در دستگاه پادشاهان فردي محترم بوده.

بنا به گفته‌ تاريخ نويسان عبيد در طول حيات خود لقب‌هايي را از امراء و حکام زمان خود گرفته‌است؛ و اشعار خوب و رسائل بي‌نظيري دارد.

عباس اقبال در مقدمه ديوان عبيد مي‌نويسد:

از شرح حال و وقايع زندگاني عبيد زاکاني اطلاع مفصل در دست نيست. اطّلاعات ما در اين باب منحصر است به معلوماتي که حمدالله مستوفي معاصر و همشهري قزويني عبيد و پس از او دولتشاه سمرقندي در تذکره خود، تأليف شده در قرن 892 ه. ق. در ضمن شرحي مخلوط به افسانه در باب او به دست داده و مؤلف رياض العلماء در باب بعضي از تأليفات او ذکر کرده‌است. معلومات ديگري نيز از اشعار و مؤلفات عبيد به‌دست مي‌آيد. از مختصري که مؤلف تاريخ گزيده راجع به عبيد نوشته‌است، مطالب زير استنباط مي‌شود:

1- اينکه او از جمله صدر وزرا بوده، ولي در هيچ منبعي به آن اشاره نشده‌است.

2- نام شخص شاعر نظام الدين بوده‌است، در صورتي که در ابتداي غالب نسخ کليات و در مقدمه‌هايي که بر آن نوشته‌اند وي را نجم الدين عبيد زاکاني ياد کرده‌اند.

3- نام شخصي شاعر عبيدالله و عبيد تخلص شعري او است. خود او نيز در تخلص يکي از غزلهاي خود مي‌گويد:

گر کني با ديگران جور و جفا

با عبيدالله زاکاني مکن

4- عبيد در هنگام تأليف تاريخ گزيده که قريب چهل سال پيش از مرگ اوست به اشعار خوب و رسائل بي نظير خود شهرت داشته‌است. در تذکره دولتشاه سمرقندي چند حکايت راجع به عبيد و مشاعرات او با جهان خاتون شاعره و سلمان ساوجي و ذکر تأليفي از او به‌نام شاه شيخ ابواسحاق در علم معاني و بيان و غيره هست.

عبيد در تأليفات خود از چندين تن از پادشاهان و معاصران خود مانند علاءالدين محمد، شاه شيخ ابوالحسن اينجو، رکن الدين عبدالملک وزير سلطان اويس جلايري و شاه شجاع مظفري را ياد کرده‌است. وي از نوابغ بزرگان است. مي‌توان او را تا يک اندازه شبيه به نويسنده بزرگ فرانسوي ولتر دانست.

وفات عبيد زاکاني را تقي الدين کاشي در تذکره خود سال 772 دانسته و صادق اصفهاني در کتاب شاهد صادق آن را ذيل وقايع سال 771 آورده‌است. امر مسلم اين که عبيد تا اواخر سال 768 ه. ق. هنوز حيات داشته‌است... و به نحو قطع و يقين وفات او بين سنوات 768 و 769 و يا 772 رخ داده‌است.

از تأليفاتي که از او باقي است معلوم است که بيشتر منظور او انتقاد اوضاع زمان به زبان هزل و طيبت بوده‌است. مجموع اشعار جدي که از او باقي‌است و در کليات به طبع رسيده‌است از 3000 بيت تجاوز نمي‌کنند.

طنز عبيد

صرفنظر از اين‌که عبيد شاعر بوده‌است، همگان نام او را با طنز و هزل عجين و اغلب عامه او را به لطايفش مي‌شناسند. در اين ميان منظومه موش و گربه شهرت بسيار داشته و ريش نامه و صد پند از همه لطيف ترند. مانند بسياري از طنزپردازان متقدم مانند سعدي شيرازي، طنز و هزل به يکسان در لطايف او راه يافته‌است.


 طنز 

شعر طنز

مصطفي مشايخي

شيرين طنز: هر کجا سرپاست قلياني خدنگ

دورآن بنشسته جمعي شوخ و شنگ

کله ها از دود، کلاً منگ منگ

اين يکي چپ کرده آن يک بکسوات

قُل قلاتن قل قلاتن قل قلات

دود عشقش کار دل را ساخته

خِس خِسي در ريه ها انداخته

باز هم جمعي به او دلباخته

ازپزشک وپرفسور تا گنده لات

قُل قلاتن قل قلاتن قل قلات

درسونا ،خرپشته ، حتي در کمد

پشت رل، بالاي پل ،هرجا که شد

دسته جمعي يا فقط با شخص خود

مي کشيم از صبح آن هم پرملاط

قُل قلاتن قل قلاتن قل قلات

اي که با پيژامه اي خيلي گشاد

پاي قليان مي لمي شنگول و شاد

کم بپُک ، قلبت اگر از جا درآد

مي کشد کارت به امداد و نجات

قُل قلاتن قل قلاتن قل قلات

آن يکي پا مي شود از صبح زود

با دو سيب و پرتقال و هر چه بود

مي زند تا نصفه شب در کار دود

مي خورد يک بشکه هم چايي نبات

قُل قلاتن قُل قلاتن قُل قلات

اين يکي با دود بازي مي کند

در هوا تصوير سازي مي کند

پاي قليان يکه تازي مي کند

عالمي از کار او مبهوت و مات

قُل قلاتن قل قلاتن قل قلات

پک زدن يعني همان پمپاژ سم

تا ته حلقوم و شش ها و شکم

اين کجايش عشق و حال است اي ببم

رفته بالاتر صداي سرفه هات

قُل قلاتن قل قلاتن قل قلات

بچه در قنداق، قلياني شده

بدتراز بابا و ماماني شده

واي مي بيني چه دوراني شده

بچه هم دارد هواي نشئه جات

قُل قلاتن قل قلاتن قل قلات


 ايستگاه 

روزي که تولدم را جشن گرفتند

رويا صدر

اشاره: زماني که در موسسه گل آقا بودم خوب با خاطر دارم که مرحوم کيومرث صابري رويا صدر را نه تنها يکي از برجسته ترين طنزنويسان زن در کشور مي دانست بلکه يکي از برجسته ترين طنوزنويسان نيز مي دانست. هر چند که دست گذاشتن طنزنويس بزرگي مثل گل آقا روي هر قلمي کفايت مي کند که او را بزرگ آن عرصه بدانيم اما براي رويا صدر اين کافي نبود و خودش و آثارش به تنهايي مويد اين گفته صابري است. او با قلم خودش درباره جشن تولدش مطلبي را نوشته که خواندنش خالي از لطف نيست:

يادم نمي‌آيد چرا آن سال برايم تولد گرفتند. اولين و آخرين بار بود که در خانواد? هشت نفر? ما، يکي دوستانش را دعوت کرد تا برايش تولدت مبارک بخوانند... در هر حال، چيزهايي که در خاطره‌ام از آن جشن تاريخي مانده، اين‌هاست:

6 تا صندلي لهستاني داشتيم. خواهر بزرگم آن‌ها را به اتاق وسطي (اتاقي که براي ميهماني‌هاي دورهمي استفاده مي‌کرديم) آورد و گفت: امروز تولدت است، هر طور مي‌خواهي بچين... دکوراسيون اتاق با خودت... نمي دانم چرا نرفتيم اتاق مهمانخانه دکوراسيون اتاق با خودم باشد!... سه تا صندلي گذاشتم اين‌طرف اتاق، سه تاي ديگر آن‌طرف... پدرم ازقنادي شاهرضا (که بعد شد قنادي رضا در خيابان فلسطين و بعدتر، نيست و نابود شد) شيريني خشک خريده‌بود با مقادير معتنابهي ميوه . مادرم داخل قالب هاي يخ گيلاس و آلبالو انداخته بود تا به جذابيتهاي بصري مراسم اضافه کند ( بعدها يکي، دو بار همين ايده را براي تولد بچه‌هايم اجرا کردم)...

چند تا از همکلاسي‌هايم را دعوت کرده بودم و با خودمان جمعاً مي شديم به تعداد صندلي هاي لهستاني... عصرهنوز هيچ‌کس نيامده بود. رفتم دنبال مهمان‌ها که بگويم جشن‌تولد دارد شروع مي‌شود. يکي‌شان توي کوچه داشت با دوستش لي لي بازي مي‎کرد. گفت برو، مي‌آيم. يکي ديگر را از خواب بيدار کردم. گفت هنوز که دير نشده... تا يکي دو ساعت بعدش تقريباً همه جمع شدند. شايد هنوز گرامافونمان را داشتيم و نداده بوديمش کاسه- بشقابي. ولي در هر حال، دو تا صفح? کهنه و رنگ و رو رفته از پوران و الهه ويک آلبوم آموزش زبان انگليسي‌، به هر دردي اگر مي خورد، راست کار جشن تولد نبود. ضبط هم داشتيم ولي نوار لهو و لعب نداشتيم.

اين است که" تولد...تولد...تولدت مبارک" را اجراي زنده کرديم و مادرم همزمان با کيک ماستي که خودش پخته بود وارد‌ شد. همانطور گرد و درسته، آن را توي يک ديس گذاشته بود و چند تا برش رويش داده بود و سعي مي کرد شمع بزرگي را داخل يکي از برش‌ها فرو کند. به نظرم هيأت کيک با شمع داخلش قدري غيرعادي مي‌آمد، ولي کسي چيزي نگفت... پدر و مادرم مخالف سرسخت کيک و شيريني خامه‌اي بودند و مي گفتند که سمي است و مريض مي‌شويم و مي‌ميريم و ما با همان کيک‌هاي خشک ماستي خوش بوديم...

و اما کادوها: يک مجموعه داستان از نويسندگان خارجي از طرف خواهر بزرگم( قبل از اين‌که آن را به من بدهد اول خودش خواند و به اين نتيجه رسيد که خواندنش برايم زود است و بلوکه‌اش کرد)... يک جلد داستان مهدي آذر يزدي ( در صفحه اولش نوشته شده بود: "از کتابخان? خصوصي هاشمي") ، دو جعبه بيسکويت گرجي ، چند شاخه گل رزِ حياط (آن‌وقت‌ها چيزي که زياد بود، گل‌ رزِحياط!)

سکانس ماقبل آخر(شب، خارجي): در حالي که دو بسته‌ بيسکويت گرجي را در بغلم گرفته ام و مي گويم:"هدي? تولد خودم است و به کسي نمي دهم"، دور حياط مي دوم و خواهر و برادر کوچکترم هم به دنبالم...

سکانس آخر (شب، داخلي): دو جلد کتاب و دو بسته بيسکويت را روي هم گذاشته ام و نگاهشان مي‌کنم و مي گويم: " نه بابا، نمي ارزيد، واقعا به زحمت و خرجش نمي‌ارزيد!... "

پ.ن: کودکِ بزرگ‌تر تصوير، منم. همان که برايش تولد گرفتند!


 شرح برعكس 

کفاشيان: اقايان داوران اين تن را کفن کرديد درست داوري کنيد من ديگر دارم خسته مي شوم از ناداوري هاي شما!


 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
ورزشي
گالري
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون
آگهي