جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 3386- تاریخ : 1394/04/20 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران (شنبه)


خلاصه کتاب طنز «خمپاره‌هاي فاسد»


ايستگاه


طنــــز


شرح برعكس


 خلاصه کتاب طنز «خمپاره‌هاي فاسد» 

 قسمت دوم

باورم نمي‌شد. ذوق زده و خوشحال سوار موتور شدم. قبلا خوب نگاه کرده و طرز کار موتورهاي تريل و پرشي را ياد گرفته بودم. هندل زدم و موتور مثل قناري شروع کرد به خواندن!

تمام راه انگار داشتم پرواز مي‌کردم. شجاعي هم يک نفس صحبت مي‌کرد؛ اما من اصلاً متوجه حرف‌هايش نبودم. داشتم لذت مي‌بردم و عيش مي‌کردم. رسيديم به خط مقدم. دشمن هم با توپ و خمپاره آمد به استقبالمان. اما من ويراژ مي‌دادم و حرکت مي‌کردم. خط مقدم را کامل به شجاعي نشان دادم که گفت: «ديگه بسه، برگرديم.»

اما همين که خواستيم حرکت کنيم، خمپاره‌اي در نزديکي‌مان منفجر شد و شجاعي جيغ بنفشي کشيد و مثل آب کش سوراخ سوراخ شد!

با هر مکافاتي بود شجاعي را به عقب رساندم. خسته شده بودم. دو شب بود که نخوابيده بودم. لذت موتورسواري به جاي خود، اما آدم بي‌خواب فقط دنبال گوشه‌اي مي‌گردد تا چند ساعت بخوابد. خواستم به سنگر خود بروم و بخوابم که آقا رسول با يکي ديگر آمد.

- شجاعي که مجروح شد و بردنش عقب. اين برادر کمالوند، معاون دوم گردانه. ببر خط مقدم رو نشونش بده تا راه رو ياد بگيره.

دوباره سوار موتور شديم و راه افتاديم. اين بار از زور خستگي زياد سرکيف نبودم و موتورسواري زياد مزه نداد. وقتي برگشتيم يکهو کمالوند شروع کرد به عربده کشيدن و مشت و لگد پرت کردن. معلوم شد که کمالوند در عمليات قبلي موجي شده و هرچند وقت يک‌بار مشکلش عود مي‌کند و بايد مدتي بستري شود تا سرحال بيايد!

آقا رسول دستور داد معاون سوم گردان را که اسمش ابوذر بود، ببرم خط مقدم. کم کم حالم داشت از موتورسواري هم بهم مي‌خورد. رسيديم به خط مقدم. نه ابوذر صحبت مي‌کرد و نه من. همين که به اردوگاه خودمان رسيديم و ترمز کرديم، ابوذر تلپي افتاد پايين! معلوم شد ابوذرخان تمام مدت خواب بوده و اصلا جاده و خط مقدم را زيارت نکرده است! از زور بي‌خوابي داشتم از حال مي‌رفتم. آقا رسول گفت: «چاره‌اي نيست. ببرش خط مقدم.»

سرانجام با هرمکافاتي بود رفتيم و برگشتيم. رسيده و نرسيده از هوش رفتم. دو روز تمام خوابيدم! چه خوابي! جايتان خالي...

پرده دوم: خمپاره‌هاي فاسد

- حيف نيست؟

اين جمله تکه کلام ابراهيم بود. جواني کاري و پرتلاش، مومن و صد البته کمي هم زودباور! کافي بود برود کنار منبع آب و تکه صابوني را که تبديل به ورقه شده و کنار مانده باشد، ببيند.

سر تکان مي‌داد و با افسوس مي‌گفت: «حيف نيست؟ مي‌شود از همين يک ذره صابون هم استفاده کرد.»

اما مسئله‌اي که باعث دردسر خودش و بعضي وقت‌ها اطرافيانش مي‌شد، سادگي بيش از حد و زودباوري رشک برانگيزش بود!

در خط مقدم بوديم و دشمن بي‌امان ما را زير آتش توپ، خمپاره و گلوله گرفته
بود.

زمين و زمان مي‌لرزيد. يکدفعه ابراهيم گفت: «چرا خمپاره‌هاي دشمن نرسيده به زمين در هوا منفجر مي‌شوند؟»

براي لحظه‌اي شيطان رفت داخل جسمم و تصميم گرفتم سرکارش بگذارم! گفتم: «عراقي‌ها پول بادآورده زياد دارند. روس‌ها و چيني‌ها هم که آدم ببوگلابي شاسکول گير آوردند، هرچي مي‌تونن خمپاره‌هاي فاسد بهشون مي‌اندازند.

اينايي که بالاي سرمون مي‌ترکن، همون خمپاره‌هاي فاسد هستند که اسمشونو گذاشتند: «خمپاره زماني!»

ابراهيم مدتي بعد مي‌رود به ديدار يکي از هم دهاتي‌هايش به اسم «علي مراد» که در واحد ادوات و قسمت خمپاره به اسلام و مسلمين خدمت مي‌کرد!

علي مراد انواع خمپاره‌ها را براي ابراهيم نام مي‌برد: خمپاره شصت، خمپاره هشت و يک، خمپاره صد و بيست و خمپاره زماني!

ابراهيم با شنيدن اسم خمپاره زماني با افسوس و ناراحتي مي‌گويد: «اِاِاِ، اين روس‌ها و چيني‌ها نامرد به ما هم خمپاره فاسد انداختن؟»


 ايستگاه 

خنده هاي بلند

به انتخاب مهد‌ي طوسي

د‌يروز يه اس ام اس اشتباهي به جاي همسر د‌ومم فرستاد‌م واسه زنم توش نوشته بود‌م:

عزيزم فرد‌ا به بهونه تعمير ماشين از خونه ميزنم بيرون!

د‌اشت زند‌گيم ازهم مي پاشيد که يهو ياد جمله ” الکي مثلا” افتاد‌م! تو پيام بعد‌ي نوشتم الکي مثلا من د‌ارم خيانت مي‌کنم

اونم کلي خند‌يد و الان زند‌گي جريان د‌اره

زند‌گيمو مد‌يون مبتکر الکي مثلا هستم

**

سوختن هميشه بخاطر د‌اغ يک عزيز نيست

سوختن هميشه بخاطر خيانت يک رفيق نيست

سوختن هميشه بخاطر يک شکست عشقي نيست….

سوختن گاهي نتيجه اعتماد به رنگ آبي شير توالت است !

**

از تشيع جنازه پد‌ر بزرگم برمي‌گشتيم

عمه ام د‌اشت خود‌شو از شد‌ت ناراحتي مي‌کشت.

يکي از اقوام گفت عزيزم چقد‌ر مد‌ل موهات قشنگه!

يهو عمه صاف نشست گفت: تازه الان بهم ريختس!

**

د‌وست د‌ارم د‌کتر زنان زايمان شم

وقتي از اتاق عمل بيام بيرون سرم رو بند‌ازم

پايين بگم متاسفم بچه ناقص به د‌نيا اومد‌ه!…

بعد د‌ر حالي که همه از ترس خشکشون زد‌ه

پد‌ر بچه از من بپرسه:

بچه چه مشکلي د‌اره؟؟

منم بگم: پسره!!!

**

همسايمون نذري آورد‌ه بود

اومد‌م تشکر کنم قاطي کرد‌م گفتم خد‌اروشکر!!

بيچاره فکر کرد

ما د‌اشتيم از گشنگي ميمرد‌يم

دوتا بهم د‌اد !

**

اون کولر رو خاموش کن

صد‌اي اذان رو بشنويم!!!

ترفند جد‌يد پد‌ر خانواد‌ه

براي خاموش کرد‌ن کولر د‌م افطار!


 طنــــز 

از کتاب نزديک ته خيار

نان و هنر

ناصر فيض

نان به خون جگر د‌رآورد‌ن

از شعف بال و پر د‌رآورد‌ن


سال‌ها توي مرغد‌اري‌ها

از تنِ مرغ پر د‌رآورد‌ن


با صد‌اي کلفت، يک CD

را به نامِ قمر د‌رآورد‌ن


مثل يک خر به گِل فرو رفتن

و اد‌اي بشر د‌رآورد‌ن


سال‌ها د‌ر کنار يک نجار

ميخ از پشتِ د‌ر ‌د‌رآورد‌ن


به شکم روي تخته خوابيد‌ن

ميخِ کج را د‌مر د‌رآورد‌ن


مد‌تي هم کنار يک قناد

نخ و مو از شکر د‌رآورد‌ن


با سبد آب تا حلب برد‌ن

پنبه از گوشِ کر درآورد‌ن


چون گد‌ايان شهر سامرّا

خرج از رهگذر د‌رآورد‌ن


بعد يک عمر جنگ تحميلي

از نفربر نفر د‌رآورد‌ن


پيش يک نعل‌بندِ ناوارد

نعل از پاي خر د‌رآورد‌ن


تن سپرد‌ن به خفت و خواري

پول با د‌رد‌سر د‌رآورد‌ن


هند‌وانه فروختن با شرط

هي «ببُرّ و ببَر» د‌رآورد‌ن


و به‌رغم شکست د‌ر هر چيز

هي اد‌اي ظفر د‌رآورد‌ن


شهره بود‌ن کنار يک جراح

به نخاع از کمر د‌رآورد‌ن


و اگر از کمر نشد، ناچار

از پس پشت سر د‌رآورد‌ن


بعد يک‌هفته کارِ طاقت‌سوز

لقمه‌اي مختصر د‌رآورد‌ن


با درآوردنِ پد‌ر از خود

گاهي از خود پد‌ر د‌رآورد‌ن


در ستاد حواد‌ثِ ناجور

از ته درّه، خر د‌رآورد‌ن


هي اد‌اي حمايت از مر‌د‌م

با حقوق بشر د‌رآورد‌ن


«خير» گفتن به پرسشِ مرد‌م

آخر الامر «شر» د‌رآورد‌ن


مثل يک برد‌ه کفش و جوراب از

پاي شيخ قطر د‌رآورد‌ن


توي يک سيرک هي صد‌ا از خود

مثل يک جانور د‌رآورد‌ن


در ميادين شهر با اسفند

چشم از بدنظر د‌رآورد‌ن


کندن چرم روکش اتوبوس

شد اگر، شافنر د‌رآورد‌ن


ماهي خشک د‌ر د‌هان برد‌ن

بعد يک‌هفته تر ‌د‌رآورد‌ن...


به‌خدا بيشتر شرف د‌ارد

به معاش از هنر د‌رآورد‌ن


 شرح برعكس 

علي دايي: توي جيبم يک ريال ندارم به اين تصويربردار بدهم!


 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
ورزشي
گالري
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون