جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 3296- تاریخ : 1393/12/16 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران (شنبه)

از مجموعه داستان هاي تو
ابرهايي که برعکس عبور مي کنند

طنز راديويي از متن تا اجرا
80اُمين نشست دگرخند برگزار شد


ايستگاه

شرح برعكس
قلعه نوعي: اين جوري هم عکس بگير که اين جوري هم عکس داشته باشم!


 از مجموعه داستان هاي تو
 ابرهايي که برعکس عبور مي کنند 

قسمت دوم و پاياني
مهدي طوسي
اشاره: بهتر مي داني که زياد به اين اشاره پر و بال ندهي و فقط بگويي که در قسمت قبلي تصميم گرفتي که اين جوري پيش نروي و کمي ان جوري پيش بروي. به اين دليل بود که تصميم گرفتي بروي کنار پنجره و بيرون را تماشا بکني. داشتي بيرون را تماشا مي کردي که به يکباره احساس کردي که کلاغي روي چشم تو را گرم کرده و پرواز کرده و رفته است:
ادامه ماجرا: کلاغ را رها کردي. احساس کردي که اين کلاغ ها اين همه تقصير ندارند چرا که تحت فشار هستند و بايد کاري بکنند که از زير فشار خارج بشوند. به همين دليل هم بود که خودش را از زير فشار آن هم روي تو خارج کرده بود!
به آسمان نگاه مي کني. احساس مي کني که ابرها دارند به صورت برعکس عبور مي کنند. ابتدا احساس مي کني که شايد باد ابرها را به طرفي مي برد که به ذهن تو برعکس است اما کمي که دقت مي کني متوجه مي شوي که باد نمي آيد. اينکه چه طوري متوجه شدي که باد نمي وزد بر مي گردد به کارتون گاليور. يادت مي آيد که يک بار گاليور که توي طوفان گير کرده بود دستش را کرد توي دهانش و خيس کرد تا بفهمد باد از کدام طرف مي ايد!
تو هم به همين ترتيب مثل گاليور دستت را کردي توي دهانت و متوجه شدي که اصلا بادي نمي وزد که بخواهد از هر کدام از چهار جهت اصلي خودش را به ابرها برساند و ابرها را از مسيرشام منحرف بکند!
احساس مي کني که ابرها هم مثل تو تصميم گرفتند که ديگر اين جوري پيش نروند و آن جوري پيش بروند!
- يعني ابرها براي اينکه مثل من تصميم گرفتند که ديگر اين جوري پيش نروند و آن جوري پيش بروند، دارند بر عکس راه مي روند!؟
نمي داني اما بهتر مي داني که به جاي نگاه کردن به آسمان به زمين نگاه بکني. به زميني که احساس مي کني که سال هاست نگاه نمي کردي و اين براي تو خيلي خوب است درست زماني که تصميم گرفتي به جاي اين جوري پيش رفتن آن جوري پيش بروي زميني را ديدي که انگار سال ها نديده بودي.
- آخر من اصولا به اين دليل که آدم بزرگي هستم نمي خواهم جوري باشم که جلوي پايم را ببينم و به همين دليل است که مدت هاي زمين را نديده بودم و الان دارم مي بينم. و البته الان هم يک جورهايي عذاب وجدان گرفتم چرا که براي اولين بار از زماني که احساس کردم که آدم بزرگي هستم و بايد دور انديش باشم و نه اينکه مثل الاغ جلوي پايم را تماشا بکنم، داشتم جلوي پايم را تماشا مي کردم و اين اصلا به مزاقم خوش نيامد و تصميم گرفتم که ديگر زمين را تماشا نکنم چرا که اين جوي خودم را خراب مي کنم و يک جورهايي بزرگي ام را يک جورهايي خراب
مي کنم و که اصولا خوب نيست!
زمين را رها کردم و احساس کردم که بايد جلوي پايم را تماشا نکنم تا هم يک جورهايي جلو راهم تماشا کرده باشم و هم اينکه با اين جور نگاه کردن شايد بتوانم ديگر اين جوري پيش نروم و آن جوري پيش بروم!
رو به رو را تماشا مي کني. احساس مي کني که پنجره ها هم تميزند و هم دارند تميز تر
مي شوند. احساس مي کني که تو هم بايد پنجره ات را که خيلي دوستش داريد تميز بکني. آخر پايان سال است و پايان سال پايان کثيفي پنجره ها ست و يک جورهايي پايان سال متعلق به پنجره هاست و بايد به آنها حال بدهي.
رو به رو را که نگاه مي کني لحظه اي هم به سمت پنجره ات بر مي گردي و به او مي گويي:
- نگران نباش من به تو قول خواهم داد که به همين زودي ها تو را هم مثل ساير پنجره هاي محل تميز مي کنم که هم تو را تميز کرده باشم و هم يک جورهايي با تميز کردن تو ديگر اين جوري پيش نروم و آن جوري پيش بروم.
**
يکي را مي بيني که در منزلش را باز مي کند و به سمت تو مي آيد.
- لابد او مي داند که من آدم بزرگي هستم و به همين دليل تصميم دارم که مثل ساير آدم هاي بزرگ ديگر اين جوري پيش نروم و آن جوري پيش بروم!
**
- مرتيکه تو خجالت نمي کشي که توي منزل ما را نگاه مي کني. يعني بايد مثل همان حيوان نجيب کتک بخوري تا بفهمي که بايد کجا را نگاه بکني و کجا را نه!
- نه.... مثل اينکه من بايد تو را يک فصل مرتب بزنم که بفهمي نه تنها آدم بزرگي نيستي بلکه خيلي هم کوچکي ..........!
- اين تو گوشي را بخور تا بفهمي که بايد همان اين جوري پيش بروي و نه آن جوري!


 طنز راديويي از متن تا اجرا
 80اُمين نشست دگرخند برگزار شد 

به گزارش روابط عمومي دفتر طنز هشتادمين نشست «دگرخند» با موضوع «طنز راديويي از متن تا اجرا» با حضور مهدي استاد احمد و رضا ساکي در سالن آفرينشهاي ادبي حوزه هنري برگزار شد.
در اين برنامه مهدي استاد احمد و رضا ساکي درباره ي طنز راديويي گفتگو کردند. در اين نشست 12 نفر از شرکت کنندگان متن هاي راديويي خود را خواندند و آثار خوانده شده نقد و بررسي شد. موضوع پيشنهادي براي نگارش متن هاي راديويي «سفرهاي نوروزي» بود که همه ي متنها با همين موضوع نگارش شده بود. همه ي آثار خوانده شده از نکات قوتي بهره مند بودند و در هر يک خلاقيت
ويژه اي در انتخاب موضوع و بيان آن وجود داشت و البته متن ها نقاط ضعفي هم داشتند که مهدي استاد احمد و رضا ساکي درباره آنها سخن گفتند و نويسندگان را راهنمايي کردند.در ادامه طنز راديويي «سفر نوروزي» نوشته ي پريا درباني را مي خوانيم.
"سفر نوروزي"
(صداي جاده و ماشين)
راديو: تيک تيک تيک بوووم.
مادر: آخخخخ. چي بود؟
پدر: چي بود؟ توپ سال تحويل خورد بهمون. دست انداز بود ديگه.
(آهنگ سال تحويل)
صداي همهمه خانواده: به به مبارکه. مبارکا باشه. مبارک باشه. صد سال به اين سال ها. ايشالا هميشه به دل خوش.
پسربچه1: با خانم بزرگ عيد ديدني نکرديم.
مادر: وقتي رسيديم با خانم بزرگ هم عيد ديدني مي کنيم.
پدر: مي‌گن موقع سال تحويل تو هر حالي باشي، تا آخر سال تو همون حال باقي مي موني.
دختر1: يعني ما تا آخر سال در حال سفريم؟
مادر: والا اينجور که داره پيش ميره تا آخر سال روي دست اندازيم.
پسربچه1: آخجون تونل
(بوق بوق بوبوق بوق بوق بوبوبوق بوق)
مادر: انقدر سرو صدا کرديد بچه از خواب پريد. گشنشه. شيشه شيرشو کجا گذاشتي؟
پسر2: روي سقف. تو باربند.
(صداي گريه ي بچه)
پدر: ساکت کنيد صداي بچه رو.
پسر: الان ميگم عمو شيشه اش رو بده.
مادر: عموت کجاست مگه؟
پسر: جا نبود، بستيمش روي باربند.
صداي عمو از دور: بچه ها توووونل
(بوق بوق بوبوق بوق بوق بوبوبوق بوق)
عمو: عموجون کجاست اين شيشه شير؟
پسر: عمو روي لحاف رختخوابا، تنگ ماهي قرمزا رو گذاشتم. روي تنگ سرويس چيني جهيزيه شراره ست. توي کارتن اولي نه، دومي، يه آچار پيچگوشتي بسته‌ام به گاز پيکنيک. اونو بردار. تلويزيونو بازکن. توي لامپ تصوير تلويزيون، شيشه شير بچه است. بده پايين.
مادر: اين قوطي چيه زير پات؟
دختر1: عينک آفتابي بچه ست، گفتم دم دست باشه.
عمو: "چرا جهاز شراره رو آوردين؟"
پسر2:آخه خانم بزرگ ميگه خاله خانوم دستش خيلي سبکه.
پسربچه1: با خانم بزرگ عيد ديدني نکرديم.
مادر: آخ. کشت منو اين بچه. مرد نگه دار، در صندوق عقبو باز کن. بچه عيد ديدني کنه با خانم بزرگ.


 ايستگاه 

از دفترچه خاطرات يک الاغ
مهدي بيرنگ
قسمت اول
امروز وقتي داشتم براي خودم يک احساس تازه اي را تجربه مي کردم ديدم يک خر بزرگ دارد به سمت من مي آيد. تا به حال خري به اين بزرگي را نديده بودم. با خود فکر کردم که اين خر يا ورزشکار است و يا اينکه ذاتا بزرگ است و هيکل گنده اي دارد!
خر بزرگ به سمت من آمد و وقتي خوب دقت کردم متوجه شدم که اشتباه کردم و او خر بزرگي نيست و يک اسب است!
تا به حال يک اسب را تا اين اندازه از نزديک تماشا نکرده بودم و خيلي خوشحال شدم که دارم يک اسب را اين جوري از نزديک مي بينم! - يعني اين اسب براي چي به حياط صاحب من آمده و چرا بايد اين جوري باشد که يک اسب آن هم به اين بزرگي بيايد توي حياط منزل ما و علف هاي من را بخورد!
ترس تمام وجود من را گرفت. آخر اگر اين اسب که من تصور مي کردم خر بزرگي است بخواهد هميشه اين جا زندگي بکند همه علف ها را مي خورد و من هم زورم به او نمي رسد که بخواهم به او بگويم اين همه غذا مي خوري براي من هم نگه دار!
توي همين فکرها بودم که به يکباره صاحبم آمد و يکي محکم کوبيد توي باسن اسب بيچاره و اسب شيهه اي کشيد و دو قدم به جلو پريد. صاحبم گفت:- نه مثل اينکه اسب خوبي خريدم و بايد بهتر و بيشتر از او مراقبت بکنم آخر اين اسب بيشتر از اين خر براي من کارايي دارد و مي تواند بار بيشتري ببرد!اين حرف صاحبم انگارپتکي بود که کوبيده شد توي مخم و منگ منگم کرد و احساس کردم که ديگر دنيا براي من تمام شده و بايد در ان واحد خودم را از ميخ طويله ي طويله آويزان کرده و خودکشي بکنم!- آخر مگر مي شود من که اين همه بار براي صاحبم بردم و اين همه به او و براي او ارزش قائل بودم و قائل مي شدم و بارهايي که هيچ کس حاضر نبود برايش ببرد را مي بردم و تازه گرسنگي هم مي کشيدم که به قول او بتوانم فردا بار بيشتري را برايش ببرم بايد با آمدن يک اسب اين همه بي ارزش بشوم؟ تازه اين اسب مگر چقدر مي تواند بيشتر از من بار ببرد و اينکه تازه هم بتواند ببرد اين معرفت و مردانگي است که يک اسب بتواند از مني که سال ها دارم براي اين صاحب کار مي کنم ترجيح داده بشوم و اين جوري باشد که صاحبم هر چي مي خواهد را به من بگويد و اسب را به من ترجيح بدهد!؟
آدم ها برخي اوقات مثل هاي خوبي مي زنند: نو که مي آد به بازار کهنه مي شه دل آزار!
ادامه دارد...


 شرح برعكس
 قلعه نوعي: اين جوري هم عکس بگير که اين جوري هم عکس داشته باشم! 


 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
فرهنگ و هنر
گالري
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون