جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 3265- تاریخ : 1393/11/08 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران(چهارشنبه)


خنده به سبک پدر طنز ايران


طنـــــــــــز


ايستگاه


شرح برعكس


 خنده به سبک پدر طنز ايران 

مهدي طوسي

کيومرث صابري فومني (8 شهريور 1320 تا 11 ارديبهشت 1383)، معروف به گل آقا، پايه‌گذار مؤسسه گل آقا، نويسنده، طنزنويس، و معلم ايراني بود.

وي در فومن در شمال ايران در حالي که چند روز قبل از تولد پدرش را از دست داده بود، به دنيا آمد. تولد وي هم‌زمان با هجوم نيروهاي اتحاد جماهير شوروي به ايران در خلال جنگ جهاني دوم بود و پدرش به دست نيروهاي کمونيستي کشته شد.

او از دانشگاه تهران فوق ليسانس ادبيات داشت و به معلمي مشغول بود. در مدرسه همکار و دوست نزديک شهيد رجايي شد. هم‌زمان در مجله توفيق فعاليت مي‌کرد و معاونت سردبيري اين مجله را بر عهده داشت که با توقيف شدن توفيق فعاليت وي نيز در آن نشريه به پايان رسيد.

صابري پس از انقلاب در دولت موقت به عنوان مدير کل بازرگاني وزارت آموزش و پرورش مشغول به کار شد و با تشکيل اولين دولت، به عنوان مشاور فرهنگي نخست‌وزير محمد علي رجايي به کار مشغول شد.

وي در سال 1362، در حالي که شانس به دست آوردن پست وزارت را نيز داشت، ناگهان از همه‌ مسئوليت‌هاي دولتي خود کناره گرفت و پس از مدتي، از روز 23 دي سال 1363 شروع به نوشتن يادداشت‌هاي روزانه‌ طنز با نام مستعار «گل آقا» و تحت عنوان «دو کلمه حرف حساب» با محتواي انتقاد از دستگاه‌هاي دولتي و مشکلات موجود جامعه در صفحه‌ سوم روزنامه اطلاعات کرد، که نقطه عطفي در طنز نويسي ايران و احياگر طنز مطبوعاتي بعد از انقلاب بود.

يادداشت‌هاي «دو کلمه حرف حساب» به خاطر شرايط سال 1363 که متأثر از جنگ و بحث‌هاي ايدئولوژيک و خشونت بود توانست با زبان طنز نوين خود و بهره گرفتن از شخصيت‌هاي خيالي نظير «شاغلام»، «غضنفر»، «ممصادق»، و «کمينه عيال ممصادق»، تحولي در جامعه ايجاد سازد که با توجه به جو محدود آن سال‌ها، اين کار فقط از گل آقا بر مي‌آمد.

پس از گذشت شش سال از نوشتن يادداشت‌هاي دو کلمه حرف حساب، صابري تصميم گرفت که اولين هفته‌نامه‌ طنز پس از انقلاب را منتشر سازد. وي با هدف تيراژ صد هزار نسخه، در 1 آبان سال 1369 اولين نسخه‌ هفته‌نامه‌ گل آقا را به قيمت 15 تومان منتشر کرد که با ناياب شدن نسخه‌هاي اوليه مجبور به تجديد چاپ شد.

از همکاران او در روزهاي نخست مي‌توان از مرتضي فرجيان، مرتضي ناطقيان (معتضدي)، محمد رفيع ضيايي، احمد عرباني، ناصر پاک‌شير، منوچهر احترامي، ابوالفضل زرويي نصرآباد، نام برد.

هفته‌نامه «گل‌آقا» به مديريت کيومرث صابري فومني سرآمد نشرياتي بود که طي دهه‌هاي 70 و 80 با زبان طنز و کاريکاتور به نقد فضاي سياسي و اجتماعي کشور مي‌پرداخت. اين نشريه پرطرفدار که با شعار:

يک دهان دارم دوتا دندانِ لق

مي‌زنم تا زنده هستم حرفِ حق

منتشر مي‌شد، مديران دولت‌ها را به عنوان سوژه‌هايي هميشگي در طنزهاي تصويري روي جلدش مد نظر داشت. طنزهايي که با زباني ساده، نقدهايي جدي را به سياست‌هاي داخلي و خارجي دولت مطرح مي‌کرد، آنچنان که به دل نقدشونده هم مي‌نشست.

فعاليت‌هاي گل آقا منحصر به هفته‌نامه باقي نماند. ماهنامه‌گل آقا، سالنامه‌ گل آقا، هفته‌نامه‌ «بچه‌ها... گل آقا» ، انتشارات گل آقا براي انتشار کتب طنز و کاريکاتور، و سرانجام خانه‌ طنز ايران جهت پرورش طنزنويسان جوان، از ديگر فعاليت‌هاي کيومرث صابري بود.

در 2 آبان سال 1381، و در دوازدهمين سالگرد انتشار هفته‌نامه‌ گل آقا، هم‌زمان با چاپ 548مين شماره، گل آقا تصميم به تعطيلي هفته‌نامه به دلايلي نامعلوم گرفت، و با چاپ سرمقاله‌ شماره 548، که اين بار در آن نه شاغلام و غضنفري بود و نه گل آقايي، با نام صابري از تصميم خود براي پايان کار هفته‌نامه خبر داد.

از موسسات بنيانگذاري شده توسط صابري است که با نشر هفته نامه‌بچه‌ها گل آقا ماهنامه و سالنامه گل آقا و نشر کتبي درباره‌ طنز به کار خود ادامه مي‌داد. در تاريخ 3 دي 1387 دختر صابري، پوپک صابري فومني، مدير مسئول هفته‌نامه گل‌آقا اعلام کرد که اين هفته‌نامه تا اطلاع ثانوي ديگر منتشر نخواهد شد و مؤسسه نيمه‌تعطيل است. فعاليت‌هاي موسسه گل آقا محدود به توليد انيميشن و همچنين به‌روز رساني وبگاه گل آقا مي‌باشد.

کيومرث صابري فومني پس از تحمل يک بيماري سنگين سرطان خون، در صبح 11 ارديبهشت سال 1383 در بيمارستان مهر تهران دارفاني را وداع گفت. در حالي که به اصرار خودش جز سه چهار نفر، کسي از بيماري‌اش خبر نداشت تا دلي آزرده نشود و خاطري اندوهگين نگردد.


 طنـــــــــــز 

خنده هاي بلند

به انتخاب مهدي بيرنگ

ماشين رو پارک کردم شمارمو گذاشتم زير برف پاکن!

زنگ زده ميگه پرايد مال شماست!

ميگم پ نه پ BMW بقلي مال منه شمارمو گذاشتم رو پرايده ريا نشه!!

**

رفتم مغازه دارو سوسک کش خريدم . ميگم بريزم زمين اينو؟

يارو ميگه پ نه پ صبح ظهر شب با يه ليوان آب بده سوسکه بخوره!

**

رفتم دکتر مي گم دکتر به دادم برس، به جاي سمنو يه پياله حنا خوردم،

مي گه خوب الان حالت بده؟

پ نه پ خيلي شاد و شنگولم تو روده ام حنا بندونه و تو معده ام بله برونه !!!

**

دارم چايي مي خورم داغ بود سوختم داداشم مي پرسه سوختي؟

مي گم پ نه پ رفتم مرحله بعد!!!

**

دارم رو منقل کباب درست مي کنم

زنم اومده ميگه داري کباب درست مي کني.مي گم په نه په دارم فوتبال دستي بازي مي کنم!

**

مامور سرشماري: براي روشنايي منزلتان از نيروي برق استفاده ميکنيد؟

من: «پ نه پ»، دوتا مشعلدار استخدام کرديم، شبا ميان خونمون رو روشنايي ميبخشن!

**

عاقد سر سفره عقد : عروس خانم وکيلم؟

پ نه پ دکتري ! دعوتت کرديم سطح علمي مجلس بره بالا!!

**

خانمه 206 رو زده به تير برق ، ماشين نصف شده ! به افسر ميگه يعني اشتباه از من بوده ؟

افسر : پ نه پ علت حادثه خواب آلودگي تير چراغ بوده !

**

آب خونه قطع شده بود. بعد که وصل شد يه آب زرد از شير ميومد. مي پرسه زنگ لوله هاست؟

پ نه پ سازمان آب واسه عذرخواهي اولش آب پرتقال مي فرسته..!

**

رفتم سينما برا ديدن فيلم جلو گيشه بليط فروشي يارو بليط فروشه ميپرسه بليط مي خواي؟ گفتم پ نه پ امدم ببينم چطوري از اين سوراخ رفتي اون تو باجه بليط بفروشي!


 ايستگاه 

کاريکلماتور

آن‌قدر مهربان بود براي اينکه مردم در زمستان سرما نخورند, سرشان کلاه مي‌گذاشت و در فصول ديگر کلاهشان را بر مي‌داشت.

هميشه مي‌گفت تو نيمه گم شده من هستي؛ وقتي ترکم کرد فهميدم که از شوق پيدا کردن نيمه گم شده‌اش, خودش را گم کرد!

براي‌اين‌که پرنده خيالش به پرواز در نيايد، بالهايش را چيد.

از ترس مجازات ، افکار عريانش را حجاب پوشاند.

آنقدر تند صحبت کرد ، زبانش سوخت.

ازبس ‌که به همه چپ چپ نگاه کرد, چشمانش چپ شد.

آن قدر خسيس بود که حتي وقتي مرد عمرش را به شما نداد.

از بس که روشن فکر بود از خاموشي برق هراسي نداشت.

وقتي اشکم مي‌خواهد به گردش برود سوار نگاهم مي‌شود

وقتي واژه‌اي خارجي بيان مي‌کنم, تمام واژه‌ها دور آن جمع مي‌شوند.

اميد و آرزو تنها دوستان واقعي‌مان هستند که تا آخرين لحظات زنده‌گي, ما را ترک نمي‌کنند.

هميشه مي‌گفت: آدم عاشق بايد حرف دل را گوش کند, نه عقل را ولي حرف ازدواج که پيش آمد گفت: هميشه از روي عقل کار کن, نه دل.

متهم شدم به اين‌که, همه چيز را سياه و سفيد مي‌بينم؛ از عينک رنگي استفاده کردم و حالا همه را ملون مي‌بينم!

بخاطر افکار فسيل‌واري که داشت, جشنواره فسيلي راه انداخت.

بخاطر افکار عتيقه‌اي که داشت, مغزش را به موزه سپرد.

آن‌قدر فکرش دست نخورده ماند, که کارتونک بست.

مغز کوچکش در فضاي جمجمه‌اش, لق مي‌زند.

براي اينكه صداي شكستن دلش شنيده نشود با صداي بلند مي‌خندد.

آن‌قدر تنهايي را دوست داشت كه از سايه خودش هم بيزار بود.

براي اينكه عشقش را از قلبش پاك كند، قلبش را فرمت كرد.

خورشيد عشق هم نتوانست قلب يخي او را گرم كند.

ماهي خجالتي در موقع تحويل سال, قرمز شد!

درختان با شاخه‌هاي پر شكوفه به استقبال بهار رفتند.

بخاطر ماهي قرمز حوض, هفت‌سين را كنار حوض چيد.

چشمان سبزش, كمبود سين در سفره هفت‌سين را جبران كرد.

باغبان كامل‌ترين هفت‌سين را دارد, سوسن و سنبل و سرو و سيب و سنجد و سير!

شيندخت ‌دات‌کام


 شرح برعكس 

قلعه نوعي: واقعا کي روش پشت سر من اين حرف ها را زده!؟


 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
فرهنگ و هنر
گالري
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون