جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 3208- تاریخ : 1393/08/28 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران(چهارشنبه)


بايد به يکديگر بباليد


طنـــــــــــز


ايستگاه


شرح برعكس


 بايد به يکديگر بباليد 

مهدي طوسي

شايد همين ديروز بود که تو تازه متوجه شدي که دو تا دست داري و دو تا پا! يعني نه اينکه تا قبل از اين متوجه اين دو عضو حياتي بدنت نشده باشي، شده بودي، منتهي نمي دانستي که اين همه کاربرد دارند.

به خودت مي خندي. به خودت مي گويي: يعني من با اين همه ادعايي که در زمينه فرهنگي و هنري و ورزشي و اقتصادي دارم و مدعي هستم که توان اداره همه اين حوزه ها را دارم نبايد متوجه مي شدم که اين دو تا عضو حياتي بدن اين همه کاربرد دارند!؟

البته هميشه اين جوري است. هميشه اين جوري است که خيلي از آدم هاي بزرگ اين جوري هستند و با اينکه برخي از آنها توقع ندارند که اين جوري باشند و تصور مي کنند که آنها بايد جامع الشرايط باشند و از همه چيز مطلع باشند اما از همه چيز مطلع نيستند. و خب تو هم از اين قائده مستثني نيستي!

دوباره مي خندي البته اين بار نه به اين خاطر که اطلاعي از کاربرد اين دو تا عضو حياتي بدنت نداشتي بلکه به اين خاطر که وقتي به پاهايت نگاه مي کني متوجه مي شوي که ناخن هايت مثل مثل ناخن دست خانم هاي فشن بلند است و مدتي است که ناخن هايت را به دست جلاد ناخن گير ندادي!

با خودت فکر مي کني که بعد از اين که متوجه شدي اين دو تا عضو حياتي بدنت اين همه کاربرد دارد بايد بيشتر از اين هواي شان را داشته باشي. بايد جوري باشد که همان طور که اين دو تا عضو به تو خدمات مي رسانند تو هم به آنها خدمات برساني. بايد جوري باشد که هم تو وهم آنها متقابلا به هم احترام بگذاريد! بايد جوري باشد که همانطور که تو متوجه قابليت دست و پايت شدي دست و پايت هم متوجه قابليت هاي تو باشند!

با خودت فکر مي کني که دست و پايت بايد به خودشان افتخار بکنند که وصل به همچين آدم بزرگي هستند! آخر تو آدم کمي نيستي و به تبع تو دست و پايت هم کم نيستند!

به جاي اينکه توي دلت به اين تصورت بخندي به اين تصورت مي بالي و مي گويي: اگر دست و پايم قدر من را ندانند و به خودشان نبالند با اينکه من متوجه قابليت دست و پايم شدم من هم به آنها نمي بالم و اصلا تصور نمي کنم که اين دو تا عضو حياتي بدنم اين همه کاربرد دارند!

اين جوري نمي شود که دوستي و عشق يک طرفه باشد. اگر قرار باشد من قدر دست و پايم را بدانم دست و پايم هم بايد قدر من را بدانند چرا که اگر ندانند من هم نمي دانم!

به خودت مي گويي: يک مقدار کوتاه بيا. اگر من آدم بزرگي هستم دليل نمي شود دست و پايم هم بزرگ باشند.

نگاهي به دست و پايت مي کني و متوجه مي شوي که آنها هم بزرگ هستند. يادت مي آيد که يک بار که رفته بودي براي مقابله با سرماي زمستان براي دست هايت دستکش بخري سايز دستت دستکشي پيدا نکردي و حتي هفته بعد از اين ماجرا رفتي براي پاهايت کفش بخري باز هم کفشي به بزرگي پاهايت پيدا نکردي! بنابراين دست و پايت هم به اندازه خودت بزرگ هستند. پس هم تو وهم آنها بايد به يکديگر بباليد!

به خودت مي گويي: اما اين دست و پا بايد بيشتر از من که به آنها افتخار مي کنم به من افتخار بکنند. آخر من آدم بزرگي هستم و خيلي ها هم اين بزرگي را مي دانند و مي فهمند اما بزرگي دست و پاهايم را فقط خودم مي دانم و مي فهمم و بقيه اطلاعي از اين بزرگي ندارند و بايد هر جوري شده به دست و پايم بفهمانم که به من احترام بگذارند.

البته تو آدم بزرگي هستي و مي داني که اگر کسي به تو احترام نگذارد نبايد خيلي ناراحت باشي حتي اگر او دست و پاي خودت باشد!

به خودت مي گويي: اما دست و پاي من خيلي مهربانند. آخر آنها از ابتداي تولد من و آغاز بزرگي من در عرصه فرهنگي هنري و ورزشي با من بودند و به من احترام گذاشتند. آنها همه جوره با من بودند حتي زماني که بچه بودم و هيچي نبودم.

يادت مي آيد زماني به خاطر غرق شدن در تفکر، پايت فرو رفت توي چاه توالت! با خودت مي گويي: آيا اين فرو رفتن احترام گذاشتن به من و تفکر من نيست!

از دست هايت هم خاطرات زيادي داري اما رويت نمي شود بازگو بکني! پس همانطور که تو قدر دست و پايت را مي داني آنها هم مي دانند!


 طنـــــــــــز 

از دفترچه خاطرات يک موتور سوار

مهدي بيرنگ

اي بابا اينجوري نمي شود که من هر روز از توي خط ويژه عبور بکنم و هر روز هم من را جريمه بکنند. آخر مگر من چقدر در مي آورم که آنها بخواهند همان مقدار را ازمن بگيرند. خب عبور از خط ويژه چه اشکالي دارد که من را به خاطرش جريمه مي کنند اگر ايراد دارد چرا اتوبوس ها عبور مي کنند! حتي من يکي دو بار و بلکه هم بيشتر ديدم که ماشين هايي که راننده هايش من را به خاطر عبور از اين خط جريمه مي کنند خودشان از اين خط عبور مي کنند و اصلا هم تصور نمي کنند که شايد يک نفر پيدا بشود و خودشان را جريمه بکند!

ديروز داشتم از توي خط ويژه عبور مي کردم که به يکباره چشمم افتاد به يک افسر که دارد من را صدا مي کند:

-راننده موتور سوار.... راننده موتور سوار توقف کن!

من بدون اينکه توجهي به اطرافم بکنم توقف کردم اما اي کاش فرار مي کردم و توقف نمي کردم. براي اينکه تا پايم را گذاشتم روي ترمز به يکباره به يک خانم برخورد کردم. خانم از جايش بلند شد و گفت: آقاي افسر تو را به خدا اين موتور سوارها را جريمه نکنيد اين ها را بيندازيد توي زندان!

با خودم فکر کردم مگر ما موتور سوارها قتل کرديم که بيندازندمان توي زندان! مگر ما کار خلافي مرتکب شديم که بخواهند به خاطرش ما را زندان بيندازند اگر عبور از خط ويژه غير قانوني است چرا خود اين خانم از اين خط عبور مي کند!؟

همين را به اين خانم گفتم اما او به جاي اينکه يک جورهايي از من دلجويي بکند و تشکر بکند ناراحت شد و گفت: مي بينيد آقاي افسر!؟ مي بينيد که چقدر اين آدم وقيح و پر روست!

من به جاي اينکه به افسر مربوطه حرفي بزنم و به خانمي با موتور من تصادف کرده بود سرم را انداختم پايين و گفتم: سرکار برگه جريمه را بنويس تا من بروم. من ديگر کاري ندارم.

افسر شروع کرد به خنديدن. سرم را بالا کردم ديدم افسر بنده خدا سرباز است و هيچ ارتباطي به پليس راهنمايي و رانندگي ندارد. از خانم که باهاش تصادف کرده بودم عذرخواهي کردم و رفتم پي کارم.

**

ديروز با موتور مسيري را که هميشه به دو دقيقه مي رفتم را يک ساعته رفتم. اعصابم داشت خرد مي شد آنقدر عصباني شدم که حد و نهايت ندارد. به خودم گفتم: اي بابا آدم موتور داشته باشد و نداشته باشد فرقي نمي کند اگر پياده رفته بودم زودتر رسيده بودم.

دليلش را مي دانيد چي بود؟ دليلش اين بود که جفت لاستيک هاي موتورم از بين رفته بود. يعني از بين نرفته بود. پنچر شده بود.

با خودم فکر کردم و خنديدم و گفتم: تو خودت هم پنچر شده بودي نمي توانستي راه ده دقيقه را توي ده دقيقه بروي چه رسد به موتور که چيزي هم متوجه نمي شود! خلاصه کنم. من موتورم را خيلي دوست دارم؛ حتي اگر بخواهم به خاطرش کلي جريمه بشوم.


 ايستگاه 

ازدواج سپيد و عروس‌هايي بدون لباس سپيد

فرزين پورمحبي

ايسنا: دختر آقا الماس، تيپ مي‌زنه چپ و راس، باباش خبر نداره هميشه اينجا اونجاس! اما چرا؟ چون شاهزاده سوار بر اسب سپيد از راه نرسيده و دختر آقا الماس هم به‌ناچار خودش دست به کار شده تا به قصد پيدا کردنش، کانون گرم خانواده را ترک کرده و به اين در و آن در بزند. اما گويا بيرون از کانون گرم خانواده هم آنقدرها سرد نيست... بازار چيک تو چيک و لاوترکوني‌هاي خياباني به‌قدري داغ شده و حريم‌هاي خصوصي به حدي شکسته که تازه مي‌شود فهميد چرا اصرار بر اين است، بگويند: «شهر ما ، خانه ما» ... چون هر جايي از سطح شهر، حتي داخل واگن‌هاي شلوغ مترو هم مي‌توان کارهاي هيجان‌انگيز کرد و قبل از رسيدن گشت ارشاد سر و تهش را هم آورد. جوان عذب زياد است اما جوان ناکام خيلي کم! ناموس شده حکايت شعر: «آهويي دارم خوشگله، فرار کرده ز دستم»! ما که بخيل و امل نيستيم، (در اين زمينه‌ها خيلي هم روشنفکريم) اما مشکل و اصل حرفمان اين است: هم اکنون اوضاع به سمتي رفته که اگر کسي مثل ما پيدا شد و تصميم گرفت با يک جعبه شيريني و دسته‌اي گل به خواستگاري برود و تن به مهريه‌هاي آنچناني و مخارج عروسي اينچنيني بدهد و کسي را با لباس سپيد آورده و با کفن سپيد ببرد، در کمال احترام، گاگول (نوعي احمق) يا اسکول (نوعي پرنده) ناميده مي‌شود. چراکه نسل جديد، همگام با پيشرفت فناوري به نقطه‌اي رسيده که تمامي اين هزينه‌ها را به يمن ازدواج سفيد، عينهو تحريم خودمان دور بزند! دوستي که اخيرا با ازدواج سفيد گل از گلش شکفته بود، با لبخندي معنادار – معنايش بماند براي بعد - مي‌گفت: تو با ميليونها تومان خرج و قرض و قوله به يک خروار تعهد و مسئوليت رسيدي، در صورتيکه من با دو بار کافي‌شاپ رفتن، به کلي چيز رسيدم و البته باز هم خواهم رسيد. اين جمله «باز هم خواهم رسيد»اش را با چنان لحني گفت که من لحظه‌اي از عدم حس تنوع‌طلبي در وجودم شرمسار شدم! در ادامه، دوست خوشبختم به شکلي که آب از لب و لوچه‌ي من آويزان شود، اضافه کرد: بسته به هيکل، قيافه و اخلاق عروس مربوطه، بين 2 تا 6 ماه ازدواج سفيد مي‌کنم اما يک تار سيبل هم گرو نمي گذارم و غرولندهاي مادر زن و کتک‌هاي برادر زن را هم ندارم. هيچ معاهده ترکمن چايي را با کلي شرط و شروط امضا نکردم. به‌جاي اينکه مرگ ما را از هم جدا کند، کار را راحت کرده‌ايم، خودمان مثل بچه‌ي آدم جدا مي‌شويم و مي‌رويم سراغ نفر بعدي! از همه جالب‌تر اينکه هر وقت هم بميرم، با کلي عزت و احترام برايم حجله مي‌زنند و بالاش مي‌نويسند: جوان ناکام!! اما تو چي؟ بي اختيار به ياد نوشته‌اي روي کارت عروسي‌ام افتادم: «دو کبوتر آشيانه‌اي مي‌سازند از مهر...» زندگي دوست من هم دقيقا تعبير اين جمله بود، چون مثل زندگي کبوترها بدون هيچ مراسم و کارتي شروع شده بود، در حالي که زندگي من برخلاف مضمون نوشته شده در کارتم، مانند آدميزاد! شايد به همين خاطر است که به چنين ازدواج‌هايي سفيد گفته مي‌شود و لابد به ازدواج‌هايي از جنس ما؛ سياه! در دوره‌اي که غذاها فست‌فودي شده و ارتباطات فيسبوکي! ديگر کسي حوصله نوشتن نامه عاشقانه‌اي را که در وسطش گل خشک شده و آغشته به عطر است، ندارد. عشق شده هوس‌هاي زودگذري که ظاهرا اصلا هم زود نمي‌گذرند اما اين همه ماجرا نيست ... آواز دهل از دور خوش است. اگر ازدواج سنتي، کلاهي باشد بر سرها رفته؛ در ازدواج سپيد هم خيلي سرها بي‌کلاه مي‌مانند. چراکه آن روي سکه با جواناني طرفيم که سطحي و تنوع‌طلب بار آمده‌اند. حوصله درگير شدن در پروسه‌هاي طولاني را ندارند. تعهد و مسئوليت را از گوشت کوبيده تشخيص نمي‌دهند. نه طاقت دارند نه تحمل؛ چيزي را که موافق طبعشان نباشد، اصلاح نمي‌کنند، عوضش مي‌کنند و تازه‌ترش را مي‌خرند. در برابر خيانت پوست کلفت شده‌اند و قال گذاشتن طرفشان را نوعي زرنگي قلمداد مي‌کنند. دم را غنيمت مي‌شمارند و حالش را مي‌برند. اما با همه اين احوال گويا حالشان اصل حال نيست، چراکه معمولا ناراضي و بدعنق و زودرنج و عاصي هستند. راستي؛ کسي که اينقدر خوش و خرم و غرق در عيش و نوش است، چرا بايد اوضاعش تا اين حد بي‌ريخت باشد که مستي هم دردش را دوا نکند؟ جوابش ساده است ... فطرت را جون به جونش کنيد بچه مثبته و دنبال امور پاک و ماندگاره ... سرش را هر جور شيره بماليد بازهم سر و کله اش پيدا مي‌شود و در مورد خيلي از امور ناجور شاکي مي شود و عاصيتان مي‌کند. مثل ساعت شماطه‌دار به وقتش زنگ مي‌زند و بيدارتان مي‌کند. خلاصه به همين راحتي‌ها ول‌کن‌تان نيست و همين کارهايش هست که اين جور چيزها رو برايتان کوفت مي کند.

اي‌کاش مسئولان محترم فرهنگي بتوانند همين نکته ساده را جا بيندازند و به گونه‌اي اثبات کنند که اين کارها و راه‌ها براي هيچکسي خير نکرده و برکت نداشته است. کافي‌ست بدون شعار و هوار داد نشان دهند که مزه دهان «فطرت آدم» چه چيزهايي است. در اين‌صورت ديگر هيچ جواني لزومي نمي‌بيند که راه‌هاي نرفته‌ي بن‌بست را تجربه کند و بعد هم بخواهد قيافه‌اش را شطرنجي کنند. ناگفته نماند؛ مسئولان هم زحمتشان را مي‌کشند اما بعضا توانشان همين حد است. معمولا تنها چيزي هم که به فکرشان مي‌رسد مبارزه با ساپورت و اعمال تفکيک جنسيتي و فيلتر و سانسور و پارازيت است. يعني حذف صورت مسئله ها... نتيجه‌اش هم اين شده که اعلام مي‌شود 80 درصد دانش‌آموزان مدارس با جنس مخالفشان زير راديکالند! به همين خداي واحد قسم که خداوند خيلي دوستدار شوخي و خنده است اما وقتي مي‌فرمايد: «همسراني از جنس خودتان آفريدم تا در کنار آنان آرامش يابيد.» با کسي شوخي نداشته و کاملا در اين رابطه جدي بوده است. به اميد روزي که بازهم مرگ ما را از هم جدا کند!


 شرح برعكس 

مشحون: اين بسکتباليست ها را ببينيد چه جوري به من نگاه مي کنند!


 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
فرهنگ و هنر
گالري
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون