جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 3075- تاریخ : 1393/03/18 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران (يكشنبه)

ادبيات به سبک من و بابام
شهريار ادبيات کودک و نوجوان توي دست هاي من


خبر ادبي


تازه‌هاي نشر


نغمه


زنگ ادبيات


 ادبيات به سبک من و بابام
 شهريار ادبيات کودک و نوجوان توي دست هاي من 

عبدالکريم گشايش

امروز بود نمي دانم يا ديروز که بابام آمد خانه و گفت: سلام بچه!( نمي دانم توي همه اين قسمت هايي که من براي تان تعريف کردم در اين مورد که بابام من را هميشه بچه صدا مي کند چيزي براي تان گفتم يا نگفتم؟ بابام هميشه من را بچه صدا مي کند! بعضي وقت ها ناراحت شده و مي گويم: بابا جان يعني شما نبايد به من که اسم و رسم مشخصي دارم و اين اسم را خود شما برايم انتخاب کرديد احترام بگذاريد و من را با اسم صدا بکنيد!؟ بابا هم هميشه مي گويد: براي من تو هميشه بچه اي حتي زماني که ازدواج بکني و صاحب بچه بشوي و خودت از خودت بچه داشته باشي!)به بابا سلام کردم. بابا گفت: نمي بينمت کجايي بچه!؟گفتم: بابا من توي اتاقم دارم کتاب مي خوانم. با من کار داشتيد!؟

بابا گفت: خب لابد کار داشتم که صدات کردم. با اين سوالت ياد رمان برادران کارامازوف از نوشته هاي نويسنده بزرگ روسيه داستايوسکي افتادم. يکي از شخصيت هاي اين رمان به يکي ديگر از شخصيت هاي اين رمان سلام مي کند. او هم جواب مي دهد. او دوباره سلام مي کند و او نيز دوباره جواب سلامش را مي دهد. بعد مي گويد: کاري داري هي به من سلام مي کني؟ او در جواب مي گويد: خب لابد کارت دارم. وقتي کارت دارم بايد بيايي تمام قد مقابلم بايستي و بگويي چه کارم داريد!؟ نه اينکه از توي اتاقت به من بگويي دارم کتاب مي خوانم!

از توي اتاق بيرون آمد و گفتم: سلام بابا! من نمي دانم آيا توي رمان برادران کارامازوف اين را نوشته يا ننوشته، اگر ننوشته بايد مي نوشت که وقتي آدم دارد کتاب مي خواند نبايد مزاحمش بشويد حتي اگر کارش داريد بايد منتظر بمانيد تا او مطالعه اش تمام بشود و بعد که تمام شد بياييد و به او بگوييد که کارش داريد!

بابا دست هايش را برد بالا و گفت: من شکست خوردم. من به علامت شکست دست هايم را مي برم بالا و مي گويم تسليم. حالا برو کتابت را بخوان بعد که تمام شد بيا اين جا کارت دارم.

به بابا گفتم: راستش يک دقيقه بيشتر به زمان پايان کتاب خواندنم نمانده بود که شما زنگ زديد الان همه چيز به پايان رسيده و من هم به قول شما تمام قد ايستادم تا ببينم با من چه کار داريد.بابا دستش را برد پشت سرش و به من گفت: خب بچه! چشم هايت را ببند تا غافلگيرت کنم.

چشم هايم را بستم. بعد بابا گفت: حالامي تواني چشم هايت را باز کني.

چشم هايم را باز کردم. يکي از کتاب هايي که افشين علا بهترين نويسنده کتاب کودک و نوجوان نوشته بود را برايم خريده. بابا قول داده که ماهي يک کتاب برايم بخرد. او خواندن و مرتب بودن و خوب نگه داشتن کتاب را شرطي براي خريدن کتاب قرار داده. و براي همين هم اين بار کتابي از افشين علا برايم خريده.

خيلي خوشحال شدم. راستش ارتباط من و بابا با ادبيات جوري است که وقتي براي هم کتاب مي خريم بيشتر از هر چيزي ديگري خوشحال مي شويم. يادم هست که سال قبل به مناسبت تولد بابا برايش کتابي از نوشته هاي صادق هدايت خريدم. او صورتم را بوسيد و گفت: بچه انگار که تازه متولد شدم. دستت درد نکند!

نام کتاب مجموعه شعري به نام "سيبي از نور" بود. به بابا گفتم درست است که من درباره افشين علا زياد خواندم اما اگر مي شود يک بار ديگر در مورد اين نويسنده برايم صحبت کن. بابا که انگار تازه از رحم مادر متولد شده لبخندي زد و گفت: اي به روي چشم. بنشين روي صندلي رو به روي من تا برايت در مورد اين نويسنده صحبت کنم.

آقاي افشين علا در چهارم فروردين 1348 در خانواده‌اي فرهنگي در شهرستان نور به دنيا آمد. ديپلم فرهنگ و ادب را در سال 1366در همين شهر کسب کرد و در همين سال وارد دانشکده حقوق و علوم سياسي دانشگاه تهران شد. هم ‌زمان با تحصيل با مجلات کيهان بچه‌ها و سروش نوجوان همکاري مي‌کرد. بعد از تحصيل نيز، ادبيات کودک و کار در مطبوعات را انتخاب کرد. در راه‌اندازي روزنامه آفتاب گردان (اولين روزنامه کودکان ايران) با فريدون عمودزاده خليلي شرکت فعال داشت. سردبيري برنامه‌هاي کودک، خردسال، نوجوان و شب بخير کوچولو در راديو، سر دبيري نشريات گنبد کبود، صدف و دوست، رياست فرهنگسراي کودک و مديريت در شبکه فرهنگ راديو از جمله سوابق اوست. در حال حاضر وي عضو هيات مديره انجمن شاعران ايران مي‌باشد.

بابا نفسي تازه کرد و يک ليوان آب را يک جا سرکشيد و ادامه داد: افشين خان از کودکي شعر مي‌سرود و اولين مشوق او زنده ياد پرويندخت ملک محمدي نوري مادرش بود که شغل آموزگاري داشت و طبع شعر و صدايي خوش داشت. در نوجواني تحت تاثير محمود کيانوش، شعر کودک و نوجوان را به عنوان حيطه اصلي کار خود برگزيد و بعدها با آشنايي با چهره‌هايي چون قيصر امين پور و بيوک ملکي به فعاليت حرفه‌اي در اين زمينه پرداخت. اکثر تاليفات او در زمينه شعر خردسال، کودک و نوجوان است. اما در قالب‌هاي نيمايي و به ويژه غزل نيز تجربه‌هاي فراواني دارد، تا جايي که سيمين بهبهاني او را با شهريار مقايسه کرده است. از سال 66 تا کنون در عرصه ادبيات و مطبوعات فعال بوده. او در سال 92 در انتخابات شوراي اسلامي شهر تهران شرکت کرد و هم اکنون عضو علي‌البدل اين شوراست.

بابا دستي توي موهاي من که داشتم با دقت حرف هاي بابا را گوش مي کردم کشيد و گفت: قربون اين بچه بشه بابا و بعد با کف دست سبيل هايش را مرتب کرد و ادامه داد و حالا يکي از شعر هاي زيباي افشن علا را برايت مي خوانم:

"يك عمر خوانده بوديم

دارا انار دارد

در دست كوچك خود

سارا انار دارد

ما مشق مى نوشتيم

با شور و شادمانى

غافل از آنكه دارا

حتى نداشت نانى

سارا گلوله اى خورد

وقتى شعار مى داد

هنگام مرگ خونش

بوى بهار مى داد

در دست هايش امروز

دارا تفنگ دارد

با دشمنان سارا

او قصد جنگ دارد

دارا كه مشق ما بود

در جبهه هاست امروز

درس شجاعت او

سرمشق ماست امروز»

از بابا تشکر کردم و رفتم تا کتاب شعر افشن علا را بخوانم.


 خبر ادبي 

واکاوي پرونده هوشنگ مرادي کرماني

پرونده هوشنگ مرادي، نامزد دريافت جايزه هانس کريستين اندرسون 2014، روز سه‌شنبه بيستم خرداد‌ماه در محل شوراي کتاب کودک واکاوي مي‌شود.

به گزارش ايسنا، در اين برنامه ضمن واکاوي پرونده ادبي اين نويسنده پيشکسوت، چگونگي تشکيل پرونده، اجزاي آن و دلايل معرفي هوشنگ مرادي کرماني، نويسنده نام‌دار کشورمان، براي بزرگ‌ترين جايزه ادبيات کودکان جهان مورد بررسي قرار مي‌گيرد.

همچنين قرار است سحر ترهنده، از داوران جايزه جهاني هانس کريستين اندرسن، در اين برنامه گزارشي ارائه کند.

گزارش علي بوذري و دکتر حسين شيخ‌رضايي از ديده‌ها و شنيده‌هاي سفر به اروپا از ديگر بخش‌هاي اين برنامه هستند.

بنا بر اعلام، پيش‌تر هوشنگ مرادي کرماني براي دريافت جايزه هانس کريستين اندرسن 2014 از سوي شوراي کتاب کودک معرفي شده بود و نام او در ليست چهار نفر برتر براي دريافت اين جايزه قرار گرفت.


گفت‌وگو با محبوبه ميرقديري

اگر احمد محمود دوباره به دنيا مي‌آمد

محبوبه ميرقديري با بيان مشکلات معيشتي نويسنده‌ها و تأثير اين مشکلات بر آثار ادبي مي‌گويد احمد محمود مي‌گفت اگر يک بار ديگر به دنيا مي‌آمدم، بازرگان مي‌شدم.

اين نويسنده در گفت‌و‌گو با ايسنا، درباره امرار معاش از راه ادبيات در ايران، گفت: فکر مي‌کنم نويسنده‌هاي خاصي مي‌توانند از اين راه زندگي کنند. براي اکثريت چنين چيزي ممکن نيست و معمولا نويسنده‌ها مجبورند شغل ديگري داشته باشند.

او افزود: پايين بودن سطح تيراژ کتاب‌ها، مطالعه نکردن مردم و حمايت نکردن دولت از آثار ادبي مي‌تواند از علل اين مسأله باشد. شايد اگر در ايران هم مثل کشورهاي ديگر به اشکال مختلف از آثار ادبي حمايت مي‌کردند، اين امر ممکن مي‌شد، اما در حال حاضر به‌جز چند نويسنده محدود اين امکان براي ديگران وجود ندارد.

ميرقديري درباره تأثير اين مسأله بر کيفيت آثار ادبي، گفت: وقتي نويسنده‌اي اين همه وقت مي‌گذارد و اثري را مي‌نويسد و بعد هم کتابش با استقبال خوبي مواجه نمي‌شود، روي آثارش تأثير مي‌گذارد. پيدا کردن ناشر يک معضل است، ارشاد يک معضل ديگر. در فيلمي از احمد محمود ديدم که او مي‌گفت اگر يک بار ديگر به دنيا مي‌آمدم، بازرگان مي‌شدم.

نويسنده «و ديگران» در پاسخ به اين سؤال که چه راهکارهايي براي اين مسأله مي‌شناسد، گفت: من در زمينه اقتصادي و اين مسائل اطلاعات چنداني ندارم، اما شايد بشود از کشورهايي که نويسنده‌هاي‌شان شغل‌شان نويسندگي است، الگو گرفت و راهکارهاي جديدي براي کشور ما پيدا کرد. تشويق مردم به مطالعه، خريد کتاب براي کتابخانه‌ها و... از اين راه‌هاست.

او افزود: در ايران هر نويسنده‌اي بايد به فکر باشد که شغل ديگري داشته باشد و از طريق آن زندگي‌اش را اداره کند. لازمه نويسندگي اين است که خيلي کتاب بخوانيم و براي زياد کتاب خواندن، بايد کتاب بخريم. پس بايد قدرت خريد داشته باشيم و به درآمد نياز داريم. عشق و علاقه مي‌خواهد که بتواني کارت را بنويسي و هنوز آن کار منتشر نشده، کار ديگري بنويسي. براي منتشر کردن کتاب هم لازم است وقت زيادي بگذاري و دوندگي کني.

ميرقديري درباره تجربه شخصي‌اش از امرار معاش و نويسندگي، گفت: خوشبختانه مشکل مالي من با حقوق معلمي حل مي‌شد، من آدم قانعي هم هستم. ضمن اين‌که مي‌شود بين اين دو با هم ارتباط برقرار کرد. معلمي درگير شدن با قصه‌هاي بسيار است و خود نوعي هنر است که اگر با عشق و علاقه انتخابش کرده باشي، مي‌توان گفت کارِ گِل نيست؛ کارِ دل است.

او در ادامه اظهار کرد: نويسنده بايد با اجتماع ارتباط داشته باشد. بسياري از نويسندگان خارجي نيز زندگي‌هاي متنوع، شغل‌هاي مختلف و سفرهاي متعددي داشته‌اند، از جمله همينگوي که زندگي‌اش با فراز و نشيب بسيار همراه بوده است. من فکر مي‌کنم لازم است نويسنده با اجتماع خود در تماس باشد. البته نمي‌توان نسخه‌اي براي همه ارائه داد. بعضي نيز اين ارتباط را چندان برقرار نمي‌کنند و آثاري مي‌نويسند که ويژگي‌هاي خاص خود را دارد.


 تازه‌هاي نشر 

مجموعه‌اي از شعرک‌ها در "کتاب لواشک"

يحيي علوي فرد از انتشار مجموعه شعرک «کتاب لواشک» خبر داد.به گزارش (ايسنا، اين مجموعه براي کودکان پايه‌هاي اول تا پنجم دبستان توسط انتشارات عمو علوي به چاپ رسيده استعلوي فرد گفت: مضامين اين مجموعه شعرک بازي‌هاي زباني و ميوه‌ها هستند که پشت جلد آن اين شعرک وجود دارد: پر از داستانک/ پر از شعر و شعرک/ چه ترش است و شيرين/ کتاب لواشک.او همچنين مجموعه شعرکي را ويژه نوجوانان با عنوان «هم نور، هم سايه» توسط همين موسسه انتشاراتي زير چاپ دارد.اين شاعر و پژوهشگر گفت: در اين کتاب همه وزن‌هاي شعر کودک که قريب به 200 وزن است بررسي و تحليل و براي استفاده شاعران به آن‌ها معرفي شده‌اند. اين اثر با نوآوري‌هايي نيز همراه است.


 نغمه 

شعر نو

از مجموعه شعر«درخش شبانه سيب سياه» سروده م. مؤيد

"بگو

سيب سياه را مي‌بينم

درخشِ شبانه سيب سياه را!

بگو

دوستت دارم!

تا ماهيچه‌هاي قلب کوچکم

ران اسب کهر گردد

رهواري تازان

تو چيزي بگو اگرچه خاموش

من مي‌شنوم."


 زنگ ادبيات 

زنگ ادبيات کلاس پنجم دو

يک روز تعطيل با يک کتاب ادبي

مهدي طوسي

امروز خانم معلم مان بسيار بسيار خوشحال تر از چيزي بود که ما تصورش را مي کرديم. البته من مي دانستم که چرا خانم معلم مان اينقدر خوشحال است اما بقيه بچه ها به درستي از اين همه خوشحالي خانم معلم مان اطلاع نداشتند. من به خانم معلم مان گفتم: خانم چقدر خوب که شما اين همه مي خنديد. من وقتي شما را خنده رو مي بينيم بسيار بسيار خوشحال تر از چيزي مي شوم که شما فکرش را مي کنيد. من خيلي خوشحالم که شما را اين جوري خوشحال مي بينم. من خيلي لذت مي برم از اينکه شما را اين همه شاداب مي بينم. من بايد براي شما دست بزنم و به قول مجري همايش هاي ادبي کف بزنم و هورا بکشم. وقتي شما را اين همه خوشحال مي بينم به اندازه شما خوشحال مي شوم. من شما را مثل مادرم و حتي شايد برابر با مادرم دوست داشته باشم!

خانم معلم مان دستي روي سرم کشيد و گفت: الهي قربون شاگرد مهربوني مثل تو بشوم. من هم خيلي خيلي تو را دوست دارم. من هم آنقدر تو را دوست دارم که نمي توانم وصفش کنم. خانم معلم رو کرد به همه بچه هاي کلاس پنجم دو و گفت: من همه شما را مثل بچه هاي خودم دوست دارم. من اگر امروز خوشحالم براي اين است که شما همگي امتحان انشاي تان را به خوبي نوشتيد. من احساس کردم که هر انشايي که مي خوانم يک داستان به داستان هايي که توي عمرم خواندم اضافه شده است.

بچه ها همه به اتفاق براي خانم معلم کف زدند. و از زحمات او تشکر کردند. خانم معلم بر خلاف هميشه که از من به عنوان اولين نفري که انشايش را مي خواند دعوت مي کرد اين بار از يکي ديگر از دوست هايم درخواست کرد که انشايش را بخواند خيلي خوشحال شدم. خوشحالي ام از بابت بود که تصور من در مورد بچه هاي کلاس تغيير کرد. آخر من تصور مي کردم که بچه ها انشاي خوبي نمي نويسند اما اين تصور بسيار بسيار اشتباه بود و آنها به قدري خوب انشا نوشته بودند که خانم معلم حق داشت که اين جوري خوشحال باشد و لبخند بزند!

سلام بچه هاي کلاس پنجم دو. انشاي من در اين مورد است که چه جوري بايد تعطيلات مان را پر کنيم که هم وقت مان به بطالت نگذرد و هم اينکه دانشي به دانش مان افزوده بشود.

راستش من بيست و چهار ساعت روز را به چند قسمت مساوي تقسيم کردم. وقتي که از خواب بيدار مي شوم ابتدا کاري که مي کنم اين است که ورزش بکنم. بعد از ورزش مي روم صبحانه مي خورم. و بعد به مامان و بابا کمک مي کنم و بعد مي روم توي اتاقم و شروع مي کنم به کتاب خواندن. يک روز فرضي را براي تان مي نويسم:

امروز از خواب بلند شدم. دست هايم را به چپ و راست و به بالا و پايين تکان دادم و به اين ترتيب ورزش کردم. نفسم پر شده بود. واقعا ورزش خيلي به آدم زندگي مي بخشد. اين را مي توان از نوع نفس کشيدن و سر حالي امروزم متوجه بشوم.

بعد رفتم توي آشپزخانه و به مامان گفتم: مامان مي خواهم توي چيدن سفره به شما کمک کنم. دوست دارم به قدري کمک تان کنم که شما متوجه بشويد که من بزرگ شدم. مامان صورتم را بوسيد و گفت: تشکر دختر خوبم.

صبحانه را خوردم و بعد که سفره را جمع کردم از مامان اجازه پرسيدم و رفتم توي اتاقم و شروع کردم به کتاب خواندن. کتاب درباره آزادسازي خرمشهر بود. پسر بچه اي که دوشادوش ساير مردم شهر در جنگ با دشمني که به کشورمان حمله ور شده بود کمک مي کرد.

پسر بچه که اسمش رسول بود همه کاري مي کرد. از مسجد محل فشنگ تحويل مي گرفت و به ساير مردم مي رساند. براي شان آب مي آورد. براي شان نان ساندويچي درست مي کرد تا آنها احساس گرسنگي نکنند.قسمتي از داستان اشکم را در آورد. رسول رفت داخل يک سنگر و پشت يکي از رزمنده هايي که داشت با دشمن مي جنگيد را ماساژ داد! او با همان ذهن کودکانه اش تصور مي کرد که دارد به آنها کمک مي کند و اتفاقا کمک هم مي کرد چرا که رزمنده ها از او تشکر مي کردند و احساس مي کردند که خستگي شان به پايان رسيده. آنها به او مي گفتند که برود و خودش را از منطقه جنگي دور کند. آنها به او مي گفتند که از خودش مراقبت کند تا بتواند درس بخواند به آينده شهر و کشورش کمک کند.

کتاب که تمام شد رفتم به مامان در پختن غذا و پهن کردن سفره کمک کردم. بابا خسته و مانده از سر کار به خانه آمد. از کتاب ياد گرفتم که ماساژ خستگي بابا را در مي آورد. رفتم پشتش را مشت مال دادم تا بلکه خستگي اش در برود. بابا تشکر کرد و گفت: خيلي ممنون واقعا خستگي ام تمام شد!اين بود انشاي من درباره يک روز تعطيل را چه جوري مي گذرانيد.


 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
فرهنگ و هنر
گالري
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون