جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 3060- تاریخ : 1393/02/28 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران (يكشنبه)


جايزه نوبل


طنـــــــــــز


ايستگاه


شرح برعكس


 جايزه نوبل 

لطف ا... شيرين زبان

نويسنده اي كه همان روزجايزه نوبل را گرفته بود از شدت ناراحتي در حال گريه كردن بود دوستانش با تعجب به او نگاه مي كردند. اولي گفت: آقا لطف اله؛ امروز بهترين روز زندگي توست ناسلامتي جايزه نوبل گرفته اي چرا گريه مي كني؟

نويسنده از ته دل هق هق مي كرد گفت: چه فايده علي فتحي مي گويد اين نوشته هايت به درد درپيت مي خورد.

يكي از دوستانش گفت: علي فتحي كيه؟ در پيت چيه؟ درست حرف بزن ببينيم چي مي گي؟

نويسنده با كاغذ دستمالي كه دوستش آورده بودند صورتش را پاك كرد و گفت: بايد همه چيز را از اول بگويم.

دوست ديگر ليواني آب به دست نويسنده داد و گفت: عجله نكن اين ليوان آب يخ را بنوش حالت كه خوب شد همه را بگو.

لطف اله ليوان آب را نوشيد و آه بلندي از ته دل كشيد: آخ داشتم دق مي كردم.

دوستش گفت: ماشاله تو الان براي خودت شخصيت جهاني هستي چرا شان خودت را حفظ نمي كني و مثل بچه ها گريه مي كني؟

لطف اله انگار دردلش دوباره باز شد و دوباره زد زير گريه. دوست اولي گفت: بابا به جاي اين بچه بازي ها ماجرا تعريف كن.

لطف اله در حالي كه هق هق مي كرد شروع به تعريف ماجرا نمود: اولين داستان هايي را كه نوشتم همه گفتند بايد به علي فتحي نشانش بدهي تا تاييدشان كند منهم بعد از جستجوي زياد او را پيدا كردم و آنها را به علي نشان دادم فقط يك نگاه سرسري بهشان كرد و گفت: تو هيچ چيز نمي شوي به جاي اين قلم صدتا غاز زدن برو به فكر زندگي ات باش.

راستش من از رو نرفتم و چند تا از آن داستان ها را به مجله هاي معتبر پايتخت فرستادم و در كمال تعجب همه آنها چاپ شدند. مجله ها را با شوق و شور فراوان به به پيش علي فتحي بردم فقط اسم مرا در مجله ها چك كرد و گفت: اينها مجله هاي زرد و پاورقي نويس هستند اگر در فلان مجله مطلبت چاپ شود آنوقت مي شود گفت حتماً مطلب به درد به خوري بوده.

شب و روز جان كندم و هي پشت سرهم مطلب توليد كردم و براي آن مجله ادبي خاص فرستادم انصافاً آن مجله طراز اول بود و ماهها طول كشيد كه يك داستان چند صفحه ايي از من چاپ كرد با ذوق و شوق اين بار به موبايل علي فتحي زنگ زدم گفتم: علي جان مجله فلان داستان مرا چاپ كرده است.

اصلاً تو باغ نبود و نمي دانست چند ماه پيش چه حرفي زده ات ناچار مجله را پيش او بردم تنها به خواندن اسم مجله و اسم من اكتفا كرد و آب پاكي روي دستم ريخت: اين مجله هم از وقتي سردبيرش عوض شده هرچه آشغاله چاپ مي كنه.

در حالي كه اشكم درآمده بود گفتم: آخه علي فتحي جان تو مي گويي چه خاكي به سرم بريزم؟

علي خميازه اي كشيد و گفت: تا وقتي نام تو داخل كتاب هايي درسي چاپ نشده به عنوان نويسنده كلاسيك ثبت نمي شود.

اي بابا،اين ديگر كار من نبود مگر براي كتاب درسي هم مي شد قصه فرستاد تا چاپ شود؟ مدت ها افسرده بودم و ديگر هيچ اثري نمي توانستم بنويسم تا اينكه انگار معجزه اي رخ داده بود يك روز پسرم كه كلاس پنجم ابتدايي مي خواند كتاب فارسي خود را آورد و گفت: بابا يك قصه از تو در كتاب ما چاپ شده است.

تا كتاب و نام خود را ديدم بال زنان به سوي مقصد به راه افتادم علي فتحي را به زور در قهوه خانه اي در حال كشيدن قليان دو سيب يافتم با شوق و ذوق فراوان كتاب درسي را به او نشان دادم به زور خميازه اش را فرو داد و گفت: اي بابا، اين همه آدم مطلب خود را به زور تو كتاب هاي درسي چپانده اند تو هم يكي، چرا اين همه ذوق زده شده اي؟

راست مي گفت مگر با رانت هاي مختلف نمي شد تو كتاب درسي وارد شد؟ ولي من كه رانتي نداشتم. علي فتحي پكي به قليانش زد و گفت: بپر به سوي جايزه نوبل.آه بلندي از ته دل كشيدم اين ديگر كار من نبود، چند ماه بيمار شدم و افتادم تو بستري بيماري؛ كارم به افسردگي كشيد و مجبوري رفتم روانپزشك دارو و درمان گرفتم تا كمي بهبود يافتم و اين بار پرقدرت تر از هميشه ادامه دادم هر سال يك رمان موفق مي نوشتم و رمان هايم در تيراژ بسيار بالايي چاپ و منتشر مي شد و من روز به روز مشهورتر مي شدم و منتقدان مختلف در مورد رمان هايم مي نوشتند و من هر لحظه منتظر نقدي يا نظري ازعلي فتحي بودم ولي همه نوشتند غير از او.

حسرت يك كلمه نقد از علي فتحي در دلم مانده بود و او انگار كلمه به جانش بسته بود. سال ها از پي هم مي گذشتند و كتاب هايم به زبان هاي مختلف ترجمه و نشر مي شدند و من بيشتر و بيشتر مشهور مي شدم. مجلات مهم ادبيات دنيا پر بود از قصه هاي من و چند فيلم مشهور هاليوودي از كتاب هاي من اقتباس مي شد.

تا اينكه آن خبر فرخنده كه سال ها منتظرش بودم از همه رسانه ها پخش شد و من برنده جايزه نوبل شدم. وقتي خبر دريافت جايزه را شنيدم با چنان سرعتي به طرف علي فتحي رفتم و خبر را دادم كه سينه ام از شدت هيجان در حال تركيدن بود. علي در كنار دوستانش در كافه گل يخ بستني مي خورد گفتم: شنيدي؟

گفت: چي را؟

گقتم: امسال برنده جايزه نوبل شدم.

علي فتحي با پوزخندي گفت: فكر كردم شاخ غول را شكسته اي مرد حسابي چرچيل هم جايزه نوبل را برده بود؛ اينكه دليل نمي شود.

آمدم بيرون و شروع به گريه كردم انگار حق با علي فتحي بود چه بسيار برندگان جايزه نوبل كه اسمشان در خاطر هيچ كس نيست. من پاك بدبخت و بيچاره بودم. نظر همه را از منتقدان و آكادمي جايزه نوبل را جلب كردم ولي دريغ از نظر مساعد علي فتحي.

يكي گفت: حالا چرا گير داده اي به علي فتحي؟ مگر چكاره است كه اين همه بال بال مي زني تا نظرش را جلب كني؟

نويسنده ديگر نتوانست اشكش را كنترل كند و سيل آسا گريست: آخه اگر او مرا تاييد نكند درشهر خودم در هيچ محفل ادبي راهم نمي دهند همه منتظر نظر مساعد علي فتحي هستند.

همه دوستان نويسنده آهي از ته دل كشيدند و گفتند: اين ديگر جايزه نوبل نيست كه به آساني به دست آيد كاري است كارستان.

و همگي شروع به گريستن نمودند.


 طنـــــــــــز 

خنده هاي بلند

المپيک خنگول ها معروف به خل امپيک برگزار شد:

رشته هاي ورزشي:

کشتي با اسب - شنا با مانع - پرش روي نيزه - اسب سواري با گاو- گاوبازي با الاغ وفوتبال روي يخ!

**

طرف با گوش پانسمان شده داشت مي رفت گل مراد ازش مي پرسه :خدا بد نده چى شده؟ طرف مي گه :گوشم درد مي کرد رفتم کشيدم.

گل مراد مي گه :همين کارارو مي کنى که واست جک مي سازن لااقل پرش مي کردى!!!!

**

طرف مزنه تو گوش حيف نون:

حيف نون با عصبانيت مي گه جدى زدى يا شوخى بود؟

غضنفر ميگه جدى زدم,

حيف نون ميگه خوب شد جدى زدى حوصله شوخى نداشتم!

**

به طرف مي گن چرا روز هاي باروني با خودت چتر نمياري؟

ميگه چون روز هاي باروني بابام چتر رو مي بره!

**

به غضنفر ميگن @رو بخون ميگه : اي دورت بگردم"

**

پسره در اتاقش رو مي بنده صداي اهنگو زياد مي کنه تا بوي سيگارش بيرون نره!

**

ميگن تو سبد کالا مرغ هم هست که از برزيل وارذ شده.ولي..........مورغاشون با مرغ هاي ما فرق دارن,بسيار *

به طرف ميگن با کوش جمله بساز ميگه شلوار من کوش ميگن کوش يعني کوشش ميگه شلوار من کوشش ميگن کوشش يعني کار و تلاش ميگه اهان فهميدم شلوار کار من کوشش!

**

يه مرد خسيس قله اورست را فتح مي كنه. ازش مي پرسن انگيزت چي بود ميگه خدا خفه كنه اون كسي رو كه گفت اون بالا حقوق مي دن!

**

يارو مي بينه يه جا تصادف شده واسه اينکه بتونه صحنه رو از نزديک ببينه گريه کنون داد ميزنه برين کنار برين کنار من پدرشم.وقتي ميره جلو ميبينه ماشين زده به يه خر!

**

مرده نوشابه ميخره گازشو ميگيره ميره شمال!

**

يک روزيه جوجه تيغي يه کيوي مي بينه ميگه بچه ها داداشمه ازسربازي اومده!


 ايستگاه 

معرفي کتاب طنز

مهدي طوسي

عنوان و نام پديدآور:باقي قضايا،عبدالله مقدمي.

باقي قضايا هفت فصل دارد:قصه ها ي نه چندان خوب

گوشتون با منه؟!-حکايت ها-قجريات-کابوسنامه-باقي قضايا

هر کدوم از اين فصل هايي که اسمش ذکر شده داراي بخش هاي مجزايي هست.موقع مطالعه از هر بخشي که خوشم ميومد جلوش علامت مي زدم؛وقتي خوندن کتاب تموم شد متوجه شدم ،همه ي قسمت هاي حکايت ها و بيشتر بخش هاي کابوسنامه علامت خورده و بخش هاي مربوط به باقي قضايا ،قصه هاي نه چندان خوب و با رسم شکل تو ضيح دهيد از علامت خوردن بي نصيب مونده!

به قولي ما که از خواندن اين کتاب حالي برديم و حالا نيز!خدا کند براي شما نيز اينچنين باشد مخاطب عزيز...

درويش را فرزندي بود.خواست به مکتب خانه اش ببرد تا بلکه سواد آموزد و چيز ميز بتاند بنويسد و خواند که از پيشينيان شنيده بود،علم بهتر از ثروت باشد به هزار و يک دليل.اولي اين که علم را نتوان دزديد و دومي اين که ثروت را بتوان دزديد و الخ!

پس دست فرزند بگرفت و رو سوي مکتبخانه نهاد.چون رسيدند، مکتب دار نظري در وي و گفت:بايد که تعيين سطح شود.(و تعيين سطح آن امتحان باشد براي تعيين مقدار آي کيو). باري،مل مکتب دار به بچه درويش گفت:تو را مسيله اي گويم،اگر پاسخ داني تو را کلاس اول واجب نيايد.پرسيد :دو دو تا؟بچه درويش گفت:چهار،بلکه هم بيشتر.گفت:چرا بيشتر؟گفت:اين بيشتر در ادارات باشد و هنگام بودجه بستن بر پروژه! مکتب دار گفت،کلاس اولت را حلال کردم.اگر اين مسيله پاسخ گويي،کلاس دويمت پاس شود.ادب از که آموزي؟گفت:از تلويزيون و برره البته!مکتب دار گفت کلاس دويمت نيز چنان شد.همين طور تا دوازده سوال و دوازده پاسخ و دوازده کلاس.پس چون گاه ستادن ديپلم فرا رسيد، مکتب دار گفت:اين سوال را اگر پاسخ بگويي ديپلم گيري بي هيچ کلاسي و معلمي و منّتي!«چرخه ي حيات » کدام باشد؟بچه درويش گفت:آن باشد که جماعت اهل زمين را حيات به هم مربوط باشد(و اين نه آن حياط باشد!) گفت:بيشتر بگوي.گفت:مثلا،مردي در اداره ي گرفتار آيد و به هزار چاله و چوله و پيچ وخم و «امروز برو و فردا بيا»بيافتد، ناگاه يکي فرشته سر رسد و به پول چايي، يا شيريني بچه هايي، يا پول سيگاري کارش راست کند.آن گاه آن مرد نيمي شنگول و بشکن زنان و نيمي ملول و بر سر زنان از آن اداره خارج شود و به پشت فرمان تاکسي نشيند و نيکو گاز بدهد.پس چون مسافر اولين به تور افتد،ياد آورد آن فرشته ي مرد را و آن پول هاي بي زبان را.چون چنان شود چاره ايش نباشد جز اينه مسافر بخت برگشته شروع کند و نرخ دوبل کند.اما آن مسافر را که معلمي باشد چون اين حال پيش آيد،بحث کند و جدل کند وليکن هيچ افاقه نکند.پس چون از بهاي بنزين و لنت و واشر سر سيلندر و گاز و کلاچ و ترمز و کشک و پشم آگاه شود،در محکم بکوبد و دنبال کار خويش رود.آن گاه در کلاس جماعت محصل را غضب کند و گوش بپيچاند وپس گردني نيکو زند.درآخر فرمان دهد که«هر کس فردا فلان مبلغ بياورد،براي خريد حل المسايلي که من نوشته ام.»و آن مبلغ دو برابر بهاي پشت جلد باشد. باري،آن محصل به خانه شود و پدر را گويد که فلان مبلغ بده تا کتاب خرم و درس ياد گيرم و هيچ نيفتاده شوم!!(و آن مبلغ دو برابر آنجه معلم گفت باشد که گيم نتي ها هم روزي مقسوم خواهند!)پدر را برق سه فاز از سر بپرد و هزار حرف غير بهداشتي گويد به قسم شير سماور و چه و چه!و آن پدر،آن کارمند باشد به آن اداره،پس پول شيريني بچه ها و پول چايي و پول سيگار تمام از جيب بر گيرد و به فرزند دهد و گويد:بگير ولي بهشون بگو کوفتتون بشه!

مکتب دار گفت:تو را مدرک دکترا واجب باشد اي فرزند – فتامل -!!!


 شرح برعكس 

بختيار رحماني کاپيتان تيم فولاد: برو کنار مي خوام از تيم فولاد برم!


 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
فرهنگ و هنر
گالري
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون