جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 3022- تاریخ : 1392/12/27 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران(سه شنبه)


انصراف از زنگ زدن!


طنـــــــــــز


ايستگاه


شرح برعكس


 انصراف از زنگ زدن! 

عبدالكريم گشايش

اشاره: گفتي که، با افراد اخمو و به عبارتي بد اخم تمايلي به راه رفتن و بازي كردن نداري! بعد نشستي روي صندلي كنار پنجره و با رعايت موازين شرعي(سرت را پايين انداختي تا بيرون ديده نشود) روي اين مسئله فكر كردي كه اخموترين فردي كه اطرافت ديدي چه كسي است تا اگر شد روي اين مسئله فكر بكني كه آيا مي شود او را به راه راست كردن ابروهايش! هدايت كني يا نه. بعد قلعه نوعي مربي استقلال به ذهنت آمد كه بسيار بد اخلاق و اخموست اما هر چه تلاش كردي نتوانستي او را پيدا بكني. در اين قسمت مي خواهي روي اين مسئله بيشتر فكر بكني.............!

**

از اينكه دوباره به قلعه نوعي زنگ بزني منصرف مي شوي. مي آيي و مي گيري و مي نشيني روي صندلي كنار پنجره. از پشت يك چيزي مثل ماش يا شادانه مي خورد به سرت. بر مي گردي و مي بيني او بوده كه زده پس كله ات! به او مي گويي:‌مرض داري جناب او!؟او مي گويد: زدم پس كله ات كه يادت باشد بيرون را نگاه نكني كه شر درست بشود و مرد بد اخلاق همسايه بيايد و شاكي بشود و بعد هم آنقدر بزندت كه دل آدم به حالت بسوزد!

تو چيزي به او نمي گويي. سرت را پايين مي اندازي و به ادامه فكرت مي پردازي.

فكرت اين است كه فرد ديگري را كه هم بد اخلاق باشد و هم همه قبول داشته باشند كه بد اخلاق است و هم اينكه ارزش داشته باشد تو به او زنگ بزني و او را هدايت بكني كه بد اخمي چيز بدي است،‌پيدا بكني.

همين كه يك مقدار فكر مي كني يادت مي آيد كه علي دايي هم فرد بد اخلاقي است و اين را همه مي دانند كه علي دايي فرد بد اخلاقي است. اين اصلا چيز خوبي نيست كه علي دايي به عنوان يكي از مفاخر اين مرز و بوم و حتي فراتر از اين مرز و بوم آدمي باشد كه بد اخلاق و بد اخم باشد. يادت مي آيد كه يك بار يك نفر هم زمان با بقيه داشت با دايي مصاحبه مي كرد اما دايي به همان يك نفر گير داد و گفت چون اين آقا حضور دارد من مصاحبه نمي كنم!

يادت مي آيد كه يك بار با برخوردي كه با مبعلي داشت باعث شد او براي هميشه از تيم ملي كنار گذاشته بشود!

يادت مي آيد كه يك بار توپ خورد به يك قسمت از اعضاء بدنش و او به قدري عصباني شد كه توپ را برداشت و زد به همان قسمت از اعضاء بدن فردي كه زده بود به قسمتي از اعضاء بدنش!

يادت مي آيد كه يك بار توي برنامه نود به قدري او عصباني و ناراحت شده بود كه داشت حرف هايي مي زد كه از كنترل عادل هم خارج شده بود. يادت مي آيد كه يك بار به قدري حرف هاي نامربوط زده بود كه......... البته نه، اين حرف ها حرف هاي او نبود بلكه حرف هاي فردي بود كه اداي او را در آورده بود و به قشنگي هم اين كار را كرده بود و به شكل بلوتوث به دست بقيه رسانده بود!

مي خواهي دوباره هم فكر بكني تا قانع بشوي كه دايي بداخلاق است و به همين دليل مي شود بروي و تلفن را برداري و به دايي زنگ بزني و به ايشان بگويي كه قرار است درباره چه چيزي با او صحبت بكني. اما اين كار را نمي كني چرا كه قانع شدي!

مي روي و تلفن را بر مي داري. اما اين بار هم مثل دفعه قبل متوجه مي شوي كه شماره دايي را نداري و فقط تا صفر نهصد و دوازه اش را مي داني! با خودت فكر مي كني و به اين نتيجه مي رسي كه اين مسئله نمي تواند در امر صحبت كردن با دايي خللي ايجاد بكند!

پس شماره گيري مي كني. فردي گوشي را بر مي داري تو مي گويي: آقاي دايي؟

او مي خندد و مي گويد:‌واي چقدر دلم مي خواست توي زندگي خواهر مي داشتم تا او ازدواج مي كرد و بچه دار مي شد و به من مي گفت دايي!

تو مي گويي: اي بابا شما كه خيلي خوش اخلاقيد!و گوشي را قطع مي كني!

دوباره شماره مي گيري. بوق اشغال مي زند. سه باره مي گيري. باز اشغال مي زند. مطمئن مي شوي كه اين شماره شماره دايي است. چرا كه دايي معمولا زياد حرف مي زند! چهارباره شماره مي گيري. باز هم اشغال مي زند. خوشحال مي شوي و با خودت مي گويي بهتر است دو دقيقه صبر كنم تا دايي مصاحبه اش تمام بشود. چند دقيقه بعد صبرت تمام مي شود. پنج باره تماس مي گيري باز هم اشغال مي زند. مي خواهي عصبي بشوي اما جلوي خودت را مي گيري تا عصبي نشوي چرا كه تو مي خواهي با دايي تماس بگيري و به او بگويي عصبانيت كار خوبي نيست پس بهتر است كه عصبي نشوي! شش باره تماس مي گيري اما باز هم بوق اشغال مي زند!‌ناراحت مي شوي و گوشي را با عصبانيت سر جايش مي گذاري. او مي خندد و مي گويد: چرا عصبي مي شوي؟‌خب داري شماره خودمان را مي گيري براي همين هم اشغال مي زند!!

دقت مي كني و متوجه مي شوي حق با اوست و تو داري شماره خودتان را مي گيري! دوباره شماره گيري مي كني. فردي گوشي را بر مي دارد. اين بار مطمئن مي شوي كه خود دايي است چرا كه بعد از اين همه شماره گرفتن بالاخره متوجه مي شوي كه شماره درست كدام است!!فردي گوشي را بر مي دارد. مي گويي:‌ آقاي دايي!او مي گويد:‌جان دايي! تو مي گويي: خيلي بد اخلاق هستيد و اين خوب نيست!

او مي گويد: من كه به تو گفتم جان دايي! چه جوري مي گويي من بداخلاقم!؟

تو مي گويي: براي اينكه توي تلويزيون بازي هاي شما را ديدم!او مي گويد:‌اي بابانمي دانم چرا امروز همه من را با دايي اشتباه مي گيرند!


 طنـــــــــــز 

جام حذفي حذف نمي شود!

مهدي بيرنگ

در مورد جام حذفي و اين كه آيا برگزار مي شود يا نه، حرف و حديث زياد است. اما از جايي كه تمام خوانندگان خط خطي و غير خط خطي! برنامه هاي فوتبال را از برنامه هاي روزانه زندگي شان بهتر مي دانند، نمي خواهيم بيشتر از اين مقدمه چيني بكنيم. چرا كه ما با خوردن و پوشيدن و استفاده كردن هر چيز چيني مخالفيم چه رسد به مقدمه چيني! در اين نوبت مي خواهيم به علل،‌علت، دلايل و چرايي (‌اين چند تا هم معني را كنارهم قرار داديم تا ثابت كنيم توانايي ما فقط به چرا جام حذفي حذف شد بر نمي گردد و به خيلي چيزهاي ديگر بر مي گردد!) حذف جام حذفي از سوي فدراسيون بپردازيم. امتحان هم اگر داريد ايرادي ندارد داشته باشيد، ‌يك بار هم خواندن مطلب ما را امتحان كنيد:

*

شايد كفاشيان، رئيس فدراسيون فوتبال، تصورش اين است كه جام حذفي به جامي مي گويند كه بايد از سوي مقام عالي فدراسيون فوتبال حذف شده و برود پي كارش و لذا از سوي خودش كه مقام عالي فدراسيون فوتبال است جام حذفي را حذف كرده و فرستاده پي كارش!

*

شايد اينكه در خبرها آمده كفاشيان گفته كه اگر مي خواهيد جام حذفي داشته باشيد بايد بدون ملي پوشان فوتبال داشته باشيد، بدين معني است كه (عجب جمله طولاني شد نفسم بند آمد!) كفاشيان مي خواهد جام حذفي را با ملي پوشان رشته كبدي كه احتمال قهرماني شان در اين جام مثل ساير جام ها، بيشتر است برگزار بكند تا هم جام حذفي را برگزار كند و هم نيم نگاهي به حذف ملي پوشان فوتبال از اين جام داشته باشد!

*

شايد كفاشيان به دليل وحشت از شب ادراري ناشي از ترس قيد جام حذفي را زده! لابد شما هم مثل ما مصاحبه ايمانوئل ژوزه را خوانده ايد كه گفته است مقامات فدراسيون فوتبال از كي روش مي ترسند!

*

شايد شايدهاي ديگري نيز براي حذف اين جام از سوي كفاشيان وجود داشته باشد اما يا ما حوصله بازگو كردنش را نداشته باشيم و يا از حوصله اين ستون خارج باشد،‌اصلا چه كاري است؛ برويد يك ستون ديگري را بخوانيد؛ چرا كه از قديم گفته اند از اين ستون به آن ستون فرج است و شايد تا آن زمان جام حذفي هم حذف نشد!

**

از نگاه ماي صاحب يك شغل!

وقتي برخي از آدم هاي مطرح هنري و ورزشي مقابل دوربين خبرنگاران قرار مي گيرند اولين جمله اي كه از آنها پرسيده مي شود اين است كه اگر اين كاره اي كه الان هستيد نمي بوديد دوست داشتيد چه كاره مي شديد؟ كه معمولا برخي از آنها پاسخ درست مي دهند و برخي شان پاسخ نادرست. تصميم داريم در اين نوبت برخي از اهالي ورزش را در مشاغل ديگر تصور كنيم و يا اينكه بگوييم اينها اگر اين فوتبالي نمي شدند بهتر بود چه كاره مي شدند:

علي پروين: به عقيده ما علي پروين اگر فوتباليست و مربي نمي شد بهترين شغلي كه به دردش مي خورد اوستاي حمام بود! چرا كه او مدام در مصاحبه هايش مي گويد فلاني از شاگرداي ما بود و فلاني هم مي توانست شاگرد ما باشد ولي خودش نخواست شاگرد ما باشد تا الان او هم جزو شاگرداي ما باشد! و يا فلاني اگر شاگرد ما مي شد بعد حالي تان مي كردم كه فوتبال با او يعني چي! بنابراين اگر او اوستاي حمام مي شد بي درنگ تمام كساني كه با او در ارتباط بودند از شاگردانش محسوب مي شدند!

البته برخي هم مي گويند در صورتي كه او فوتباليست و مربي نمي شد مي توانست براي خودش تخت و بارگاهي داشته باشد و سلطاني بكند اما به دليل سرنگوني نظام سلطنتي تصور چنين پستي براي وي از همان ريشه و بلكه هم پايين تر از ريشه! غلط است!

امير قلعه نوعي: در صورتي كه امير خان! قلعه نوعي مربي و فوتباليست نمي شد مي توانست براي رفيق كوچه بازاري اش علي! بزرگي بكند و هر جا كه گير كرد با يك اشاره گردن، علي را صدا بكند تا وي را از مخمصه خارج بكند.

از شانس بد امير خان سرهنگ قذافي سرنگون شد و رفت پي كارش! وگرنه كه او مي توانست در صورتي كه فوتباليست نمي شد ژنرال ارتش سرهنگ قذافي باشد و تا مدتي نيز به اين شغل خود بنازد و نبازد!علي كفاشيان: علي كفاشيان تنها مدير ورزشي است كه نه تنها به درد مديريت در امور ورزش نمي خورد بلكه به درد مديريت در امور غير ورزش هم نمي خورد! بهترين شغلي كه به درد علي كفاشيان مي خورد اين است كه ماهيانه مبلغ هنگفتي از دولت بگيرد و بنشيند توي خانه و به هر سوالي كه از وي مي شود بخندد! به طور مثال اگر همسرش از او مي پرسد: "علي! قورمه سبزي دوست داري؟" او در جواب بخندد!‌ و يا اگر از او مي پرسد؟: "علي چرا به سوال من كه مي پرسم قورمه سبزي دوست داري مي خندي؟!" باز هم بخندد!

علي كريمي: علي كريمي تنها فوتباليستي است كه اگر جادوگر مي شد بهتر از اين بود كه فوتباليست شد! علي كريمي مي توانست حتي از راه جادوگري مبلغي دو برابر آنچه كه در فوتبال در آورده را در بياورد. به طور مثال او مي توانست در عروسي ها برود و براي مردم از توي كلاه كفتر در بياورد و از توي كفتر تخم كفتر در بياورد و از توي تخم كفتر خود كفتر را! در هر صورت اگر او در مي آورد بهتر از اين بود كه فوتباليست شد!

مجتبي جباري: از جايي كه مجتبي جباري بيشتر از اينكه فوتبال بازي بكند حاشيه در فوتبال درست مي كند،‌ در صورتي كه فوتباليست نمي شد بهترين كاري كه مي توانست انجام بدهد و به نحو احسن هم انجام بدهد درست كردن حاشيه براي كناره هاي خيابان بود!


 ايستگاه 

قهقهه بزن مرد!

رضا احدي

مغازه شير فروشي!

يك روز يك نفر رفت داخل مغازه شير فروشي و گفت: لطفا به من شير بدهيد؟

مرد شير فروش گفت:‌ببخشيد آقا! شير مي خواهيد بخوريد؟!

او جواب داد: پَ نه پَ شيري مي خواهم كه من را بخورد!

آخر به قدري از دست زندگي ام خسته شدم كه حد و نهايت ندارد. امروز داشتم به اين فكر مي كردم كه راهي براي خودكشي پيدا بكنم. هر چه فكر كردم راهي بهتر از خودكشي به وسيله شير پيدا نكردم چرا كه مردم از آدم تصوير مي گيرند و بلوتوث مي كنند و عبرت سايرين مي شوي!


ببخشيد آقا!

يك روز يك نفر داشت پياده روي مي كرد. فردي به او نزديك شده و گفت: ببخشيد آقا! شما داريد پياده روي مي كنيد تا لاغر شده و سالم باشيد!؟

او جواب داد: پَ نه پَ دارم پياده روي مي كنم تا بلكه سنگي چيزي پيدا بكنم و پايم را محكم بكوبم به آن تا ناسالم شده و زندگي راحتي نداشته باشم!

باور كنيد من از اينكه زندگي سالمي داشته باشم خوشم نمي آيد و هميشه دنبال راهي مي گردم تا خودم را با آن به زمين بزنم و خيال بقيه و خودم را راحت كنم!


يك گالن نفت!

يك روز يك نفر رفت داخل مغازه نفت فروشي و گفت: ببخشيد آقا لطف كنيد به من يك گالن نفت بدهيد!

مرد نفت فروش گفت:‌ببخشيد آقا! نفت را مي خواهيد بريزيد توي چراغ نفتي تا در زمستان احساس سرما نكنيد!

او جواب داد: پَ نه پَ نفت را مي خواهم بگذارم توي يخچال و به محض اينكه سرد شد به جاي آب بزنم توي گوشش!

راستش من مدتي است كه به اين مسئله فكر مي كنم كه چرا نفت كه مثل آب مايع است نتواند تشنگي آدم را برطرف كند! براي همين هم آمدم تا از شما نفت بگيرم بگذارم توي يخچال تا به محض سرد شدن سر بكشم!


قرمز و آبي!

يك روز دو نفر داشتند با هم در مورد فوتبال داربي حرف مي زدند. يكي قرمز و يكي آبي بود. فردي به آنها نزديك شده و گفت:‌ببخشيد آقايان! شما داريد در مورد داربي صحبت مي كنيد به طوري كه يك نفر آبي و يك نفر قرمز هستيد!؟

يكي از آنها جواب داد: پَ نه پَ داريم در مورد رنگ اتاق خواب مان تصميم مي گيريم. يك نفرمان مي گويد قرمز بزن و يك نفر
مي گويد آبي! يك نفر مان مي گويد دو تا گل بزن وسط ديوار يكي ديگر مي گويد نه سه تا گل قشنگ تر مي شود!

راستش ما از ابتدايي كه با هم رفيق شديم به اين مسئله فكر مي كنيم كه اتاق خواب چيزي مهمي است و بايد در مورد رنگش دقت زيادي كرد براي همين هم هست كه هر وقت مي خواهيم اتاق خواب ها را رنگ كنيم به اين مسئله فكر مي كنيم كه چه رنگي باشد!


 شرح برعكس 

كي روش: توپ خورده به اين جاي سر من آن وقت داور من را اخراج كرده!


 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
فرهنگ و هنر
گالري
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون