جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 2991- تاریخ : 1392/11/20 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران (يكشنبه)


مرغها و آدمها


طنـــــــــــز


ايستگاه


شرح برعكس


 مرغها و آدمها 

 نگاهي به طنز در "شاخ"نوشته پيمان هوشمندزاده

دو سرباز، يک مرغ، يک خروس، يک بيسيم که از آن طرف، صداي يک زن بيسيمچي را منعکس مي‌کند، يک تک درخت در بيابان، يک سروان، يک کوبلن که نيمي ازآن نقش صورت يک زن است و نيمي از آن صورت يک ببر، در دنيايي نامتعارف گرد هم آمده‌اند تا فضاي مجموعه داستان پيوست? "شاخ" نوشته پيمان هوشمندزاده را بسازند. آنچه اين مجموعه را به هم پيوند مي‌دهد عدم قطعيتي است که در فضا و بر روابط حاکم است. راوي (که خود يکي ازدو سرباز داستان‌هاست) براي مخاطب، دنيايي ترسيم مي‌کند که سرشار از ملال و بيهودگي است. در اين دنيا اشيا و افراد و روابط ميان آنهادر تعليقي مدام ميان بودن و نبودن سرگردان است. از اين رو، فضابشدت آشفته است. اين آشفتگي بيشتر از طريق ديالوگ‌ها و مونولوگ راوي است که نمود مي‌يابد تا بازتابي از آشفتگي دروني قهرمانان اصلي اثر باشد. نويسنده براي منعکس ساختن و جا انداختن اين حس به طنز متوسل مي‌شود. از اين رو مي‌توان گفت اين طنز در "زبان" رخ مي‌دهد. به اين معنا که ديالوگها و مونولوگها طنزآميزند و همچنين راوي اول شخص در مقام توصيف محيط درون و پيرامون خود، تعابير طنزآميز را به کار مي‌گيرد.

شاخ بيش و پيش از اين که به روايت متکي باشد، بيانگر يک حس است: حسي که از طريق چينش حسابشده موجودات جاندار و بيجان، وچينش دقيق کلمات و عبارات به آن رسيده است. در اين ميان طنز اثر در دو سطح ظاهر مي‌شود:

- سطح اول آن، طنزي عبارتي است که با هدف پذيرفتني کردن فضا و شخصيتها و جذابيت بخشي به اثر به کار رفته است و حال و هوايي شوخ طبعانه دارد. اين بخش از شوخي‌هاي کلامي در"شاخ"، لحن را در اثر جا انداخته است و به کمک ترسيم و توصيف فضاي داستان و نزديک ساختن خواننده با زبان قهرمانان آن آمده است. استفاده ازعبارات عاميانه که رنگي از طنز نيز دارند، شوخي‌هاي ميان راوي و سيا، تعابير طنزآميز راوي، همه و همه در پذيرفتني کردن فضا و جذابيت بخشي به اثر موثر است:

- ستوان يک مرغ ريقو و يک خروس ريقوتر برايمان آورد. در گوني را باز کرد و انگار که بخواهد سفره بتکاند، بي‌انصاف عين تاپاله پرت‌شان کرد بيرون. سر و صدايي کردند و هر کدام‌شان دويدند يک طرف... (از داستان "ستوان، مرغ ريقو، خروس ريقوتر").

تعابيري که راوي در مورد خروس به کار مي‌برد که: "قدم‌زنان مي‌رفت انگار کل منطقه ملک پدرش است و فقط آمده سرکشي" و يا: "جوري رفتار مي‌کرد انگار ما نوکر باباش هستيم. "و يا: "بدم نمي‌خونه، قادري باس لنگ بندازه جلوش" نيز از جمله طنزهاي عبارتي است که علاوه بر ايجاد فضاي طنز در اثر، به کمک فضاسازي نيز مي‌‌آيد.

- سطح دوم طنز در کتاب "شاخ"، با هدف نقب زدن به فضاي ذهني شخصيتهاي داستان خلق مي‌شود تا در نهايت، بيانگر سرگرداني و سرگشتگي و بيهودگي و ملالي باشد که گريبان آنها را گرفته است. اينجاست که مي‌بينيم طنز، از سطح روابط و گفتگوها و عبارات مي‌گذرد تادر عمق خود تجلي بخش هيچ و پوچ و بيهودگي باشد که نويسنده در پي نمايش آن است:

- گاه شخصيتهاي داستان در به قول خود "چرت گفتن" هايشان اين بي‌مفهومي را متجلي مي‌کنند (داستان هيچ هيچ). بيشتر اين "چرت گفتن" ها اگرچه در ظاهر ممکن است دچار چندپارگي باشند ولي معمولاًدر پي القاي مفهومي به هم مي‌رسند.

- شخصيتهاي اثر گاهي به"خالي بندي"متوسل مي‌شوند، باشد که حداقل در عالم خيال، به آرزوهاي دور و نزديکشان برسند (داستان"يکي اين هوا" که در آن سيا پز گفتگو با دختر بيسيمچي را به راوي مي‌دهد: "حرف که خيلي زديم...آره، مثلاًهمين کچلي")

- گاهي در بحثهاي بي‌پايان و بي‌هدف آدمهاي داستان است که اين بي‌مفهومي طنزآميز آفريده مي‌شود و تجلي پيدا مي‌کند. براي مثال فرازي از جر و بحث راوي و سيا در مورد دختر منقوش روي کوبلن:سيا مي‌گفت دختره بايد هندي باشه. چرت مي‌گفت، خارجي بود. مي‌گفت: پس اون بوقه کنارش؟

:هر جا ببر باشه طرف هنديه؟

:آره که هنديه.

قبول نمي‌کرد. هر چي مي‌گفتم بابا هندي بدون خال نمي‌شه، باز حرف خودش را مي‌زد.(از روي خط لب(

- گاهي اين طنز در ساي? تضاد است که آفريده مي‌شود. مي‌دانيم که تضاد يکي از مهمترين عوامل ايجاد موقعيت طنز است. هوشمندزاده از اين عامل در کتاب به خوبي استفاده کرده است. تضاد ميان موقعيت آدمها و آرزوهايشان، تضاد ميان ادعاي آدمها با آنچه در عالم واقع براي آنها اتفاق مي‌افتد در ديالوگهاي طنزآميز اثر بخوبي ترسيم شده است.

زبان طنز "شاخ" متنوع است. گاه سرخوشانه است و گاه سياه. گاهي نيزدر بخشهايي رنگ ناتورآليستي به خود مي‌گيرد و فضايي گروتسک به داستان مي‌بخشد که ميان طنز و وحشت سرگردان است. در"تولدت کيه؟" آدمهاي اثر به جنازه از هم پاشيد? سربازي برمي‌خورند و او را وارسي مي‌کنند. راوي هيچ نکته ريزي را در شرح ماجرا و توصيف فضا ناگفته نمي‌گذارد. اين توصيفات که گاه به طنز پهلو مي‌زند در جمله پاياني روايت به طور کامل به طنزي سياه مي‌رسد. سيا بعد از درآوردن ساعت از دست جنازه و تصاحب آن، در ميان خنده، از راوي مي‌پرسد: تولدت کِيه؟در مجموع بايد گفت که طنز هوشمندزاده، طنزي ويرانگر و عاصي است، و به جاي اين که بخنداند، پريشان مي‌کند. اين گون? خاص از طنز به ويژگي سبکي هوشمندزاده تبديل شده است که در آثار او، از پستهاي وبلاگ "چخوف منو نديدي" تا کتاب "ها کردن" نيز مي‌توان رد پاي آن را ديد. آن چه به اين طنز او غنا مي‌بخشد، خونسردي هوشمندزاده در برخورد با سوژه‌هايش است. او موفق مي‌شود که پديده‌ها را با خونسردي به بازي بگيرد و با خواننده به تماشايشان بنشيند و در عين حال او را درگيرموقعيت‌هاي برساخته از پوچي و بي‌اعتباري فضاي زندگي قهرمانان آثار خود سازد.

سايت شخصي نويسنده

رويا صدر


 طنـــــــــــز 

بخند و بخند و بخند!

مهدي طوسي

يک مجلس عروسي!

يك روز يك نفر داشت براي خودش غذا درست مي كرد. فردي به او نزديك شده و گفت: ببخشيد آقا! شما داريد براي خودتان غذا درست مي كنيد؟

او جواب داد: پَ نه پَ دارم براي يك مجلس عروسي و يا شايد هم عزا،‌ به تعداد هزار نفر غذا درست مي كنم!

نمي دانم چرا، من از روزي كه به خاطر دارم غذا پختن براي هزار نفر را خيلي دوست داشتم، الان هم كه فرصتش پيش آمده دوست ندارم از دست برود!

با يك ماشين خيلي مدل پايين!

يك روز يك نفر داشت با يك ماشين خيلي مدل پايين و خراب دريك جاده غير استاندارد رانندگي مي كرد. فردي به او نزديك شده و گفت:‌ببخشيد آقا! شما داريد با يك ماشين مدل پايين و در يك جاده غير استاندارد رانندگي مي كنيد؟

او جواب داد: پَ نه پَ دارم با يك لامبورگيني مدل امسال در يكي از پيست هاي استاندارد جهان رانندگي مي كنم!

باور كن من خيلي وقت است كه آرزو دارم با يك ماشين گران قيمت و در يك پيست استادارد رانندگي كنم. گفتم حالا كه فرصتش پيش آمده از دست ندهم!

شب كاري!

يك روز يك نفر در نيمه هاي شب با شدت هر چه تمام تر كار مي كرد. فردي به او نزديك شده و گفت: ببخشيد آقا! شما داريد با سرعت هر چه تمامتر كار مي كنيد!؟

او جواب داد: پَ نه پَ دارم با سرعت هر چه تمامتر در دل شب چرت مي زنم.

آخر من از چرت زدن در نيمه هاي شب خيلي لذت مي برم،‌گفتم اين لذت را از دست ندهم!

از زندگي لذت مي برد!

يك روز يك نفر داشت از زندگي لذت مي برد. فردي به او نزديك شده و گفت: ببخشيد آقا! شما داريد از زندگي لذت مي بريد؟

او جواب داد: پَ نه پَ دارم يك سري بار سنگين را از مسيري به مسير ديگر مي برم! اگر اين بار را از اين جا به آن جا نبرم حتما دچار مشكل مي شوم و پولي براي مخارج زندگي دريافت نمي كنم!

ملوان و آقا ژوزه و يک داستان قديمي!

در بازي فوتبال بين تيم هاي ملوان و پرسپوليس، پرسپوليس مي توانست با دو گل بازنده بازي باشد. فردي به ژوزه سرمربي سرخ هاي پايتخت نزديك شده و گفت: ببخشيد آقا ژوزه!‌ شما مي توانستيد در بازي مقابل ملوان با اختلاف دو گل بازنده شديد؟

او جواب داد: پَ نه پَ در بازي مقابل ملوان مي توانستيم با اختلاف چهار گل برنده شديم! آخر نه اينكه ما از همان ابتداي فصل همه بازي ها را برديم گفتم در اين بازي هم برنده از زمين بيرون بياييم! البته اين داستان قديمي است!


 ايستگاه 

فايده هاي کتاب سال

سعيد بيابانکي

مجبور شدم صداخفه‌کن قناري جيبي را روشن‌کنم و آن را بگذارم توي جيبم. چند ايستگاه بعد وقتي پياده‌شدم و قناري جيبي را از جيبم درآوردم ديدم طرف 6 بار ديگر هم تماس گرفته. صدا خفه‌کن را غير فعال کردم ديدم دوباره تماس‌گرفت. اين بار مجبور شدم جواب بدهم

تازه سوار مترو شده بودم که صداي قناري خوش‌آواز جيبي‌ام درآمد؛ شماره را نشناختم ولي خيلي شماره رُندي بود. 0912 همه‌ي رقم‌هاي بعدش مثل هم... فکرکردم تخيله چاه به من زنگ‌زده يا مثلا تاکسي تلفني. ولي آن شماره حداقل 50 ميليون تومان قيمتش بود. با اين وجود جواب‌ ندادم و صدايش را بندآوردم. دوباره زنگ‌ زد و من دوباره صدايش را بند آوردم. مسافران نشسته و ايستاده‌ي محترم که کم‌کم داشتند از سريش بازي مرد يا زن آن طرف خط کلافه مي‌شدند کم‌کم شروع کردند چپ چپ نگاه کنند.مجبور شدم صداخفه‌کن قناري جيبي را روشن‌کنم و آن را بگذارم توي جيبم. چند ايستگاه بعد وقتي پياده‌شدم و قناري جيبي را از جيبم درآوردم ديدم طرف 6 بار ديگر هم تماس گرفته. صدا خفه‌کن را غير فعال کردم ديدم دوباره تماس‌گرفت. اين بار مجبور شدم جواب بدهم.

- بفرماييد

- استاد خودتون هستيد؟

- بله شما؟

- من حاج اسماعيل بلور فروشم.

با شنيدن اسم حاج اسماعيل هول کردم. او پولدارترين آدمي بود که تا آن روز ديده ‌بودم. چند تا پاساژ، 20 تا اتوبوس بين شهري درجه يک، درصد زيادي از سهام يک کارخانه‌ي بزرگ، چند تا ويلا و حدود 50 تا مغازه‌ي دو نبش و دو تا هتل در دوبي بخشي از دارايي او بود که من خبر داشتم. با دستپاچگي گفتم:

- بله حاج آقا ارادت داريم؛ ببخشيد پشت فرمون بودم نشد جواب بدم.

- بايدم سرت شلوغ باشه استاد؛ آدم که کتاب شعرش مي‌شه کتاب سال همينه ديگه. خبرش رو ديروز تو روزنامه خوندم؛ باورکن کلي حال کردم. ما به تو افتخار مي‌کنيم استاد؛ خيلي سالاري...

من که کلي تعجب کرده‌بودم پيش خودم گفتم: «چه جالب حتما حاج اسماعيل مي‌خواد يه چن‌هزار تا از کتاباي ما رو بخره و هديه بده به دوستاش؛ خدا خيرش بده. ما فکر مي‌کرديم آدم بي فرهنگيه. همين ‌که روزنامه مي‌خونه معلومه کارش درسته»

جواب دادم:

- اختيار داريد حاج اسماعيل شما به ما افتخار دادين تماس‌گرفتين. ما رو شرمنده کردين با اون همه گرفتاري زنگ زدين به ما تبريک بگين. مگه شما وقت روزنامه خوندن هم داريد؟

حاج اسماعيل گفت:

- نه قربون شکلت؛ من که سوات ندام. بچه‌ها ديروز بريوني خريده بودن توي کاغذ بريوني نوشته بود. فکر کردي از وقتي رفتي تهرون ما فراموشت کرديم؟ مگه مي‌شه آدم افتخار شهرشو از ياد ببره؟ توي شهر، همه ‌جا حرف شماس. دارن شعراتو مي‌خونن و کلي به روح پدرت صلوات مي‌فرستن.

من که حسابي داشتم شرمنده‌ي حاج اسماعيل مي‌شدم گفتم:

- نفرماييد. شما نظر لطفتونه. به‎هرحال خوشحال مي‌شم کاري انجام بدم.

حاج اسماعيل گفت:

- استاد يه عرضي داشتم. حالا که شما برنده‌ي کتاب سال شدي، دوس داشتم دو بيت براي سنگ قبر پدر زنم بسرايي که خوشگل بنويسيم رو سنگش. همين ديشب عمرشو داد به شما. البته شاعر که فراوونه ولي من دوس دارم اين افتخار نصيب برنده‌ي کتاب سال بشه.

حرف‌هاي حاج اسماعيل بلورفروش سر صبحي عين يک سطل آب يخ غني‌شده ريخت روي سرم. مي‌خواستم دهنم را باز کنم هر چه از دهنم در مي‌آمد به او بگويم. مانده ‌بودم به او چه جوابي بدهم. نه مي‌شد جواب رد داد نه قبول کرد. به حاج اسماعيل گفتم:

- ما لايق اين افتخار نيستيم؛ آخه من فقط شعر سپيد مي‌گم؛ به درد سنگ قبر نمي‌خوره.

حاج اسماعيل گفت:

- از اينايي که نه سر داره نه ته؟ اي بابا من فکر مي‌کردم مث آدم شعر مي‌گي استاد. يعني مث حافظ و سعدي نمي‎شه بگي؟

به حاج اسماعيل گفتم:

- نه من ازم نمي‌آد. توي محل حاج حسن تخت‌کش و اوستا رجب نجار و علي شمر، اون جوري بلدن شعر بگن. اصلا من شعر گفتنو از اونا ياد گرفتم...

حاج اسماعيل که کلي از حرف‌هاي من پکر شده بود گفت:

- حيف شد استاد. من دوس داشتم اين افتخارو به تو بدم. قسمت نبود. ولي به هر حال افتخار مايي و تاج سر. زت زياد.

بعدها که شنيدم حاج حسن تخت‌کش با دوبيت بند تنباني 5 ميليون تومان از حاج اسماعيل بلور فروش شيريني گرفته کلي پکر شدم و آرزو کردم اي کاش مي‌توانستم مثل «آدم» شعر بگويم.

لوح


 شرح برعكس 

دايي: من چه مي دانم چرا بازيکنان اعتصاب کردند!


 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
فرهنگ و هنر
گالري
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون