جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 2982- تاریخ : 1392/11/09 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران (چهارشنبه)


در باب مضرات شانه چوبى


طنـــــــــــز


ايستگاه


شرح برعكس


 در باب مضرات شانه چوبى 

استاد ابوالفضل زرويي نصر آباد

يكى بود، يكى نبود؛ غير از خدا هيچ كس نبود.روزى، روزگارى در ولايت غربت يك زن و مردى زندگى مى كردند كه فرزندى نداشتند و از اين بابت كلى غصه مى خوردند.

سال ها گذشت تا يك روز كه زن و مرد بيچاره توى خانه شان نشسته بودند و هى آه هاى سوزناك مى كشيدند، يك مرتبه فرشته مهربان ظاهر شد. مرد و زن كه از ديدن فرشته مهربان ذوق زده شده بودند، به پايش افتادند و گفتند: «اى فرشته مهربان، دستمان به دامنت، ما را بچه دار كن.» فرشته مهربان با هزار ضرب و زور و بدبختى، دامنش را از چنگ آنها درآورد و رفت سه كنج سقف اتاق، معلق ايستاد و گفت: «اى بابا، چه خبرتان است؟ من كه متخصص زنان و زايمان نيستم. بدانيد و آگاه باشيد كه اين جانبه؛ يك فرشته مهربانى مى باشم كه آمده ام در اينجا به دنبال پينوكيو و تخصص اين جانبه بيشتر درخصوص اعمال زيبايى و پلاستيك، از قبيل كوچك كردن دماغ و غيره است. بياييد، اين موى دخترخاله من است. آن را آتش بزنيد تا خودش ظاهر شود و مشكلتان را حل كند.»فرشته مهربان يك تار مو به زن و مرد داد و غيب شد. زن و مرد باعجله، مو را آتش زدند و بلافاصله دختر شاه پريان ظاهر شد. آنها مشكل شان را با او در ميان گذاشتند و از او كمك خواستند. مخصوصاً زن بيچاره بنا كرد به گريه كردن و گفت: «اين قدر اعصابم از اين بابت ناراحت است كه روزى 10 تا از اين قرص ها مى خورم.»

دختر شاه پريان با تعجب پرسيد: «همين قرص ها كه سر تاقچه است و پشتشان نوشته: شنبه، يكشنبه، دوشنبه...؟!» زن گفت: «بله» دختر شاه پريان سرى به تاسف تكان داد و گفت: «با خوردن روزى 10 تا قرص ضدباردارى، توقع دارى بچه دار هم بشوى؟ اينها را ببر بريز توى جوى آب.»زن قرص ها را برد ريخت توى جوى آب و بعد از 9ماه و 9روز و 9ساعت و 9دقيقه و 9ثانيه، يك پسر زاييد به اندازه فندق. اسم بچه را گذاشتند «رستم قلى خان». سال ها گذشت و در طول اين سال ها رستم قلى خان حسابى رشد كرد و شد اندازه گردو.يك روز كه رستم قلى خان روى دسته چپق پدرش نشسته بود و داشت سبيل هايش را تاب مى داد، مادرش آهى كشيد و گفت: «اى پادشاه ظالم، خدا از تو نگذرد كه شانه چوبى ما را گرفتى و بردى گذاشتى توى خزانه ات.» پدر رستم قلى خان هم كه مى ديد پسرش براى خودش مردى شده و حسابى كيفور بود گفت: «بعله... اگر شانه را نبرده بودند، الان مى داديمش به رستم قلى خان تا سبيلش را با آن شانه كند.»رستم قلى خان گفت: «شانه چوبى؟ كدام شانه چوبى؟»مادر رستم قلى خان گفت: «بله مادر، شانه چوبى. وقتى با پدرت عروسى كردم يك شانه چوبى سرجهازم بود كه در هفت اقليم عالم مثل آن پيدا نمى شد و پدرم آن را به دو قران و نيم از بنگاله خريده بود. پادشاه جابلقا كه حكايت آن شانه را شنيده بود، به ولايت ما لشكر كشيد و شانه را از ما گرفت و برد گذاشت توى خزانه اش.»رستم قلى خان كه خون جلو چشمش را گرفته بود، از دسته چپق پريد پايين و درحالى كه بقچه سفرش را سر چوب مى زد، گفت: «اى پدر و اى مادر گرامى، من همين الان مى روم در ولايت جابلقا تا شانه را از پادشاه ظالم پس بگيرم.» هرقدر پدر و مادر رستم قلى خان خواستند مانع رفتن او شوند، حريفش نشدند. سرآخر بر سر و روى او بوسه دادند وروانه اش كردند.رستم قلى خان همين طور رفت و رفت تا رسيد به يك غول بى شاخ و دم. غول گفت: «آهاى رستم قلى خان كجا مى روى؟» رستم قلى خان گفت: «مى روم در ولايت جابلقا تا شانه چوبى مادرم را از پادشاه ظالم پس بگيرم.» غول گفت: «مى شود من هم بيايم؟» رستم قلى خان گفت: «ايرادى ندارد. بيا برو توى بقچه من.» غول رفت توى بقچه و رستم قلى خان به راه افتاد.رستم قلى خان همين طور رفت و رفت تا در پاى كوهى، رسيد به يك مار آرزومند. مار آرزومند گفت: «رستم قلى خان كجا مى روى؟» رستم قلى خان گفت: «مى روم در ولايت جابلقا تا شانه چوبى مادرم را از پادشاه ظالم بگيرم و بياورم سبيلم را با آن شانه كنم.» مار آرزومند گفت: «مى شود من هم بيايم؟» رستم قلى خان گفت: «چرا نمى شود؟ بيا برو توى بقچه من.» مار آرزومند رفت توى بقچه و رستم قلى خان به راه افتاد.رستم قلى خان باز هم رفت و رفت تا رسيد به يك نسيم.

«به كجا چنين شتابان؟» نسيم از رستم قلى خان پرسيد. رستم قلى خان گفت: «مى روم در ولايت جابلقا...» نسيم چشمكى زد و پشت چشمى نازك كرد و گفت: «اى شيطان، پس تو هم مثل من فرارى هستى. جا دارى يا نه؟» رستم قلى خان گفت: «بله، بيا برو توى بقچه من.» نسيم هم رفت توى بقچه و رستم قلى خان به راه افتاد.باز هم رستم قلى خان رفت و رفت تا رسيد به يك دايناسور. دايناسور گفت: «فوف ايس ايس اوغ غ غ غ هايس خود خ خ خ خ» رستم قلى خان دايناسور را هم كرد توى بقچه و راه افتاد.رستم قلى خان آنقدر رفت و رفت تا رسيد به ولايت جابلقا و يك سره رفت دم در قصر پادشاه. دست بر قضا پادشاه ولايت جابلقا روى بالكن قصر نشسته بود و بيرون را تماشا مى كرد. رستم قلى خان سينه اش را صاف كرد و داد زد: «آهاى پادشاه ظالم، اگر نمى دانى بدان كه به من مى گويند رستم قلى خان غربتى. اين همه راه را كوبيده ام و آمده ام تا شانه چوبى مادرم را پس بگيرم. اگر پس دادى كه پس دادى وگرنه مى زنم اين ولايت را با خاك يكى مى كنم.»پادشاه جابلقا كه اتفاقاً خيلى هم اهل تساهل و تسامح بود، با تعجب پرسيد: «كدام شانه؟» در همين وقت يكى از نوكرهاى قصر، امان خواست و گفت: «قربانت گردم، 20سال پيش در ولايت غربت اين بنده يك شانه چوبى به قيمت 50 قران از يك زن و مرد كه فرزندى هم نداشتند خريدم. شايد آمده اند همان را پس بگيرند.» پادشاه گفت: «مى گويم آن 50 قران را به تو بدهند، شانه را پرت كن پيش اين يارو تا برود و اين قدر غربتى بازى درنياورد.» نوكر قصر شانه چوبى چركى را از بغل بيرون آورد و پرت كرد پيش پاى رستم قلى خان.رستم قلى خان كه ديد پادشاه ظالم، حسابى از جبروت و زور بازوى او ترسيده شانه را برداشت و برگشت به سمت ولايت غربت.

رستم قلى خان بين راه زير يك درختى نشست و بقچه اش را باز كرد. نسيم از بقچه بيرون آمد. رستم قلى خان گفت: «سلام نسيم خانم» نسيم گفت: «اولاً سلام، ثانياً اسم من نسيم نيست اسم اصلى ام يك چيز ديگرى است ولى سه- چهار سالى است كه هر روز يك اسمى دارم. پس هر اسمى دوست داشتى صدايم كن.» رستم قلى خان گفت: «جل الخالق و بلكه هم جل المخلوق، خب آن سه تاى ديگر كجا هستند، آن غول و مار آرزومند و دايناسور؟» نسيم گفت:«نمى دانم توى راه يك مرضى گرفتند و منقرض شدند. حيف شدند طفلى ها.»رستم قلى خان آهى كشيد و گفت: «خدا بيامرزدشان. خوب بيا يك چيزى بخوريم. من يك مقدارى نان و پنير دارم، تو چى دارى؟» نسيم عشوه اى آمد و گفت: «من اچ آى وى دارم.» رستم قلى خان گفت: «پس خودت بخور، من از اين غذاهاى خارجكى دوست ندارم.» رستم قلى خان غذايش را خورد و بقچه اش را بست و با دخترك خداحافظى كرد و به راه افتاد.اما بشنو از شش ماه بعد كه سبيل هاى رستم قلى خان به كل ريخت و پدر و مادرش هم كچل شدند و معلوم شد كه نوكر پادشاه ولايت جابلقا كچلى داشته است.ما از اين افسانه نتيجه مى گيريم كه رستم قلى خان جوان عفيف و پاكدامنى بوده است. قصه ما به سر رسيد؛ غلاغه به خونه ش نرسيد.


 طنـــــــــــز 

گم شدن به سبک چارلي!

مهدي طوسي

با خودت گفتي: بهتر است به جاي اينكه هي بنشينم و براي خودم ماتم بگيرم كه چرا اين جوري شده و چرا اين جوري نشده بيايم و با همه چيزهايي كه در اين مدت با آنها به عنوان يك ابزار كار نگاه مي كردم و اگر آنها نبود داستانم پيش نمي رفت خداحافظي كنم.

بهتر است كه با آنها به عنوان آخرين روز كاري نگاه كرده و بعد هم بگويم: من مي روم اما شما با او برخوردي كه با من كرديد را نكنيد. من مي روم اما شما هواي او را داشته باشيد تا آقاي نويسنده زياد او را اذيت نكند. من مي روم اما شما كاري بكنيد كه آقاي نويسنده در راستاي خنداندن بقيه به اين متوسل نشود كه او را به هر كاري وادار بكند!از همان ابتداي اتاق شروع مي كني. متوجه مي شوي يكي از چيزهايي كه به شدت مورد توجه تو قرار مي گرفت اين تلفن لعنتي بود كه بعضي او قات بود و بعضي اوقات نبود و گفته مي شد كه تو اشتباه كردي،‌اصولا تلفني در كار نبوده كه تو بخواهي با آن به كسي يا فردي يا شخصي زنگ بزني!

مي روي سمت تلفن. آن را بر مي داري. به تلفن نگاه مي كني و مي گويي:‌من را ببخش آقاي تلفن! در اين مدتي كه من به عنوان شخصيت ثابت آقاي نويسنده بودم تنها كاري كه از دستم بر آمد اين بود كه هي تو را اذيت بكنم و هي تو را به باد مسخره بگيرم. هي تو را بردارم و به كساني كه دلم مي خواهد زنگ بزنم. البته اين را هم بگويم كه تو اصولا بعضي وقت ها خيلي من را اذيت مي كردي و جايي كه بايد باشي نبودي و جايي كه بايد نباشي بودي. خب اين اصلا چيز خوبي نيست كه يك نفر در يك آن هر جا كه دلش مي خواهد باشد و به بقيه و نيازي كه ممكن است به او داشته باشند توجهي نداشته باشد!

جناب تلفن! شما در اين مدت بيشتر من را اذيت كرديد تا به من خدمت رساني بكنيد. شما در اين مدت من را به باد مسخره گرفتيد و اصولا هم توجهي به اين نكرديد كه ممكن است روزي گذر ما به هم بيفتد و شما نيازي به من داشته باشيد. البته من اين را مي دانم كه آقاي نويسنده تقصير داشت او بود كه وقتي من مي خواستم به جايي تلفن فوري بزنم شما را اشغال مي كرد! و وقتي كه كاري نداشتم با شما كاري نداشت. اما بهتر بود كه شما با من همكاري مي كرديد كه اين جوري نشود كه روزهاي آخري اين طور ما به هم بدبين باشيم! البته من همه چيز را فراموش كردم و ديگر هم نمي خواهم در اين مورد حرفي بزنم. بيشتر آمدم پيش تان تا خداحافظي بكنم و كاري به كار شما و بقيه نداشته باشم........!

همين جور كه داري حرف مي زني به يكباره آقاي تلفن خودش را بلند كرده و مي كوباند توي فرق سرت! تو به تلفن نگاه مي كني و به خودت نگاه مي كني و مي گويي: وسايل صحنه آقاي نويسنده هم مثل خودش بي تربيت هستند!

مي روي سمت پنجره: پنجره را دست مي كشي و به پنجره مي گويي: من زياد تو را اذيت كردم. اصلا بعضي وقت ها آنقدر به تو خيره مي شدم كه تو خجالت كشيده و سرت را مي انداختي پايين اما آنقدر با محبت بودي كه اجازه مي دادي من از درون تو بيرون را تا جايي كه مي شود نگاه بكنم و از بيرون لذت ببرم!

به پنجره دست مي كشي. خيلي كثيف است. دست و پنجه ات سياه مي شود. با خودت فكر مي كني كه شايد پنجره از قصد اين كار را با تو كرد كه دست هايت سياه بشود!‌ اما نه، پنجره مهربان تر از اين حرف هاست كه بخواهد با كسي اين كار را بكند!

به پنجره مي گويي: ياد روزهايي مي افتم كه وقتي كنار تو بيرون را تماشا مي كردم آقاي نويسنده كلاغي را مي فرستاد تا بلكه روي سر من هر كاري كه دلش مي خواست را بكند اما تو به عنوان پنجره اين اجازه را به كلاغ نمي دادي و خودت هر كاري كه مي خواستي را انجام مي دادي!

من از تو خيلي متشكرم كه اجازه مي دادي من از درون تو به مرغي كه روي تخمش مي نشست نگاه بكنم و به آقاي همسايه نگاه بكنم و به هر چيزي كه قابل نگاه كردن بود نگاه بكنم!

همين جور كه داري با پنجره صحبت مي كني به يكباره باد شديد پنجره را مي كوباند توي صورتت به طوري كه از شدت درد به خودت مي پيچي!

بعد از كمي مكث و مالش محل درد به خودت مي آيي و متوجه مي شوي بالاخره پنجره هم از عوامل آقاي نويسنده است و بيشتر به فرمان اوست تا به فرمان تو!

از پنجره فاصله مي گيري. مي روي بيرون تا با آقاي همسايه هم خداحافظي بكني. با آقاي بد اخلاق همسايه كه هر كاري دلش مي خواست را انجام مي داد و بعد هم به اين فكر نمي كرد كه تو آدم فرهنگي هستي و بايستي شان آدم هاي فرهنگي حفظ بشود و همه به آدم هاي فرهنگي احترام بگذارند!

مي روي بيرون. آقاي همسايه را مي بيني. به او سلام مي كني. به آقاي همسايه مي گويي: من دارم از اين ماجراها مي روم و به جاي من.............!

آقاي همسايه مي پرد وسط حرفت و مي گويد:‌اين خبر خوش را آقاي او به من داد. او به من گفت كه تو قرار نيست كه ديگر در اين ماجرا ها حضور داشته باشي و قرار نيست كه ديگر در محل ما ساكن باشي و مي خواهي شرت را كم كني!

ديگر به آقاي همسايه چيزي نگفتي و از همان جا بيرون رفتي و ديگر به داخل اتاق نيامدي. بدون اينكه پشت سرت را نگاه بكني رفتي و در مه مثل چارلي چاپلين گم شدي!


 ايستگاه 

بررسي نوروز از منظر خنده

آرش نورآقايي

اشاره: البته هنوز يک دو ماه به عيد مانده اما از جايي که در عين زمستان خيلي از شهرهاي کشورمان حال و هواي عيد دارد به شما خواندنه اين مطلب را توصيه مي کنيم:

1- چند وقت پيش کتابي خريدم با عنوان “لطيفه و ارتباطش با ناخودآگاه”، اثر “زيگموند فرويد”. هنوز اين کتاب را کامل نخوانده‎ام اما تا همين جايي که مطالعه کرده‎ام، موضوعات جالبي را در آن يافته‎ام.

2- خواندن صفحاتي از اين کتاب فکري را در ذهنم به‎وجود آورد که در پي آن به کتاب “نمايش در دوره‎ي صفوي”، اثر “يعقوب آژند” رجوع کردم. چون به جوابي که مي‎خواستم نرسيدم به کتاب “نمايش در ايران”، اثر “بهرام بيضايي” و “ريشه‎هاي نمايش در آيين‎هاي ايران باستان”، اثر “محمد علي رحيمي” و “آرمين رهبين” هم رجوع کردم. حتي به “چکيده مقالات دومين سمينار بين‎المللي نمايش‎هاي آييني و سنتي” هم رجوع کردم ولي کماکان سوالم ادامه داشت.

سوال اين بود که رابطه‎ي ميان “شادي” که در کتيبه‎‎هاي داريوش از آن سخن به ميان آمده با لطيفه‎هايي که امروز در ميان ايرانيان متداول است، چيست و البته جايگاه “خنده” در اين ميان کجاست؟

نتوانستم از ميان کتاب‎ها و مقالاتي که در بالا نام برده شد، به جوابي که در ذهنم به دنبالش بودم برسم، اما موضوعاتي که در آن‎ کتاب‎ها اشاره شده بود مکمل نوشتاري شدند که ديشب خواندم و تا حدي مسيري که بايد پاسخم را در آن بيابم مشخص کرد.

3- شايد حدود دو سال پيش کتابي خريدم با عنوان “ريشه‎هاي تاريخي قصه‎هاي پريان”، اثر “ولاديمير پراپ”. ديشب به صورت اتفاقي به سراغ اين کتاب رفتم و اين در حالي بود که حداقل ديشب به دنبال جواب سوالي که در بالا ذکر کردم، نبودم. به فهرست کتاب نگاه کردم و متوجه شدم که عنوان بخش پاياني اين است: “خنده‎ي آئيني در فولکلور”. حدود 50 صفحه را بي‎درنگ خواندم و البته که چقدر عالي بود.بعد از مطالعه‎ي ديشب شايد به پاسخ سوال اوليه‎ام نرسيده باشم، اما علت دغدغه‎هايي که خودش دليلي بود براي ايجاد آن سوال را دريافتم.

آنچه که مي‎توانم در اينجا بنويسم اين است که:

1- وجود نمايش‎هاي خنده‎داري همچون خيمه شب بازي، سياه بازي، کچلک بازي، تخت حوضي (رو حوضي)، دلقک بازي، بقال بازي و از اين قبيل و ظهور شخصيت‎هايي همچون مبارک، مسخره، طلحک، نديم، حسن کچل، سياه و از اين دست، جايگاه خنده را در سرزمين ايران نشان مي‎دهد. که البته بايد با جايگاه نمايش‎هاي سوگوارانه مقايسه و مورد تحليل قرار گيرد.

2- ولاديمير پراپ مي‎نويسد: “خنده اهميت ديني و آئيني معين و مشخصي دارد.”و ما مي‎دانيم که نوروز يک مراسم باستاني آئيني است که بسياري از مراسمي که در زمان نوروز در ايران متداول بوده، شادي و خنده‎ي مردم را باعث مي‎شده است. “فرويدنبرگ” عقيده دارد: “خنده به عنوان تولد خورشيد معنا پيدا مي‎کند.” يوناني ها مفهومي دارند با عنوان “هليوس ته گلوس” به معناي “خورشيد و خنده”. و ما مي‎دانيم که يکي از دلايل اهميت نوروز، به خورشيد وابسته است. “هومر” از “خنده‎ي زميني که سبز مي‎شود” سخن مي‎راند. آيا منظور بهار و باروري و رابطه‎اش با خنده در اين‎جا بيان نشده؟

3- يادتان هست وقتي بچه بوديم گاهي براي همبازي‎هايمان خودمان را به مُردن مي‎زديم و بقيه براي اينکه دروغي بودن مرگ را آشکار کنند غلغلک مي‎دادندمان تا ما را بخندانند. بنابراين آيا خنده به معناي “زندگي” و “ضد مرگ” نيست؟ به عنوان مثالي ديگر آيا ما به اين خاطر کودکان را غلغلک نمي‎دهيم تا آن‎ها بخندند و ما حضور زندگي را در خنده‎هايشان بيابيم؟

“پراپ” عقيده دارد که گاهي خنده ممنوعيت دارد و آن وقتي است که شخص زنده‎اي وارد دنياي مردگان مي‎شود. “هنگامي‎که يک شخص زنده وارد جهان مردگان مي‎شود بايد زنده بودن خود را پنهان دارد وگرنه خشم ساکنان آن ديار را عليه خود، به عنوان متجاوزي که از آستانه‎ي ممنوع گذشته است، برخواهد انگيخت. وي با خنديدن زنده بودن خويش را برملا خواهد ساخت.” در جاي ديگري مي‎نويسد: “به طور کلي، خنديدن در جهان مردگان غدغن است.” شايد (گفتم شايد) اين عقيده‎ي “پراپ” را با نهي ازگاه و بي گاه خنده و شادي در جامعه‎امان، و پنهان‎کاري‎هايمان در کارهايي که به شادي و موفقيت مرتبط است، را بتوان با فقدان شور زندگي در جامعه امروز تعبير کرد. “پراپ” با تاکيد بر “الهه‎هاي زايش که مي‎خندند”، خنده را امري متقدم بر آبستني مي‎داند و آن را اينچنين با زندگي و باروري ربط مي‎دهد:در يک اسطوره‎ي “شَمَني” آمده است “با گذشتن از سه آستانه‎ي خندان، من روح زنده‎ي پسر تو را باز پس خواهم آورد.”

4- خنده را شايد بتوان از نقظه‎نظر فرهنگي، يک “کد فرهنگي” Cultural Code ارزيابي کرد. در شاهنامه، سهراب در هنگام زاده شدن مي‎خندد. زرتشت هم وقتي به دنيا آمد، خنديد. يونانيان خداي خنده (Gelos) داشتند و رومي‎ها ريسوس Risus=خنده را به عنوان “مقدس‎ترين و زيباترين خدا” مي‎پرستيدند.

5- موضوع جالب توجه ديگري که وجود دارد اين است که:

در بسياري از موارد مساله‎ي زايش انسان در اسطوره‎هاي قديمي‎تر، توسط يک زوج نيست، بلکه فقط صحبت از جنس ماده است و گويا نقش جنس نر را “خنده” بر عهده مي‎‎گيرد. بر اين اساس، آيا مي‎توان نتيجه گرفت که بعدتر و با جايگزيني جنس نر به جاي “خنده” در سناريوي جفت انساني، باعث شد تا قصه‎ي آدم‎ها بيشتر جدي شود و کمتر با شادي همراه باشد؟ و در پي سوال قبلي، آيا در جامعه‎اي که مرد سالار است، خنده کمرنگ‎تر نمي‎شود؟

6- تا جايي که من درک کردم خنده در اسطوره‎ها و افسانه‎ها ارتباط بيشتري با زنان دارد تا مردان. اسطوره‎ها و قصه‎هايي هست که اشاره به نخنديدن شاهزاده خانم‎ها (مثلا نسميانا) و الهه‎ها (مثلا دمتر) دارد و همه‎ي تلاش‎ها در اين جهت است که اين‎ها بخندند. در داستان “سيندرلا” هم، همه‎ي حيوانات و موجودات آسماني کمک مي‎کنند تا او شاد باشد و بخندد و نهايتا با شاهزاده وصلت کند. و همان طور که در بالا اشاره شد، خنده با زايش و زندگي در ارتباط است که اين مورد هم با زنانگي بيشتر از مردانگي مرتبط مي‎شود.

نهايتا اين‎که بنده به جوابم نرسيدم ولي دانستم که سوال‎ها زياد است از جمله اين‎که: آيا ما ايرانيان امروز همچون گذشته مي‎خنديم؟ يا هميشه همينطوري بوده‎ايم؟ کدام مردم از کدام جغرافياي ايران بيشتر مي‎خندند؟ اگر به شاهنامه رجوع کنيم شاهان و پهلوانان و زنان و مردان بيشتر مي‎خندند يا بيشتر اندوهگينند؟ امروز و در کشور ما زنان بيشتر مي‎خندند يا مردان؟

منبع گل آقا


 شرح برعكس 

امير قلعه نوعي: من به شما قول مي دهم امسال هم استقلال قهرمان باشد شما نگران نباش!


 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
فرهنگ و هنر
گالري
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون