جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 2981- تاریخ : 1392/11/08 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران (سه شنبه)


راه هايي در زمينه مثبت بودن و منفي بودن!


ايستگاه


طنـــــــــــز


شرح برعكس


 راه هايي در زمينه مثبت بودن و منفي بودن! 

مهدي طوسي

البته ما هم اين را مي دانيم که شما هم مثل ما بلديد که کارهايي که مثبت هسستند انجام بدهيد و همين جور پيش برويد و براي خودتان يک آدم کار درستي بشويد که نگو و نپرس. اما بالاخره انجام کارهاي مثبت با انجام کارهاي منفي خيلي متفاوت است و از دست خيلي ها بر نمي آيد.

اين را بهتر است بدانيد که خيلي ها که کارهاي منفي انجام مي دهند کارهاي مثبت را نمي توانند انجام بدهند و خيلي ها که کارهاي مثبت انجام مي دهند کارهاي منفي را نمي توانند انجام بدهند.

همه اين مقدمه نسبتا بي حال را براي تان گفتيم که اين را متذکر بشويم که انجام کارهاي مثبت و منفي شيوه هايي دارد که هر کس که در هر کدام از اين دو تا کار متبحر است توان انجام آن را دارد و در غير اين صورت خير، نمي تواند.

ما تصميم داريم که در هر دو تا اين شيوه ها يکي دو تا راه کار به شما نشان بدهيم:

اگر تصميم داريد کارهاي منفي انجام بدهيد به طوري که از چشم خاله و عمو و عمه و مامان و بابا بيفتيد مي توانيد اين کارهايي که ما مي گوييم را انجام بدهيد.

به طور مثال اگر عمه جان تان با پسرش وارد خانه شما شد و بعد از اينکه چايي وميوه اش(ميوه اگر بود. چون اين روزها با توجه به قيمت بالاي اين کالا، اين کالا تبديل به خوراکي هاي لوکس شده!) را خورد برويد و به پسر عمه تان بگوييد بيايد با شما بازي بکند. قطعا او قبول مي کند. وقتي که آمد با شما بازي بکند جلوي چشم هاي عمه جان تان يک آن چنان پشت پايي به او بزنيد که با کله برود توي بقل عمه جان تان! بعد که با عصبانيت علت را از شما پرسيدند بگوييد: دوست داشتم اين کار را بکنم براي اينکه دلم مي خواست اين کار را بکنم!

از ديگر شيوه هايي که منفي به نظر مي رسد و شما را از چشم خيلي ها خواهد انداخت اين است که شما بلند شده و برويد خانه عمه جان تان و بعد از اينکه ميوه و چايي خورديد استکان را برداشته و ببريد کنار پنجره. بعد پنجره را باز کنيد و به هر سختي که هست استکان را از پنجره پرت کنيد به سمت ديوار رو به رو و بزنيد به در و ديوار و آن را بشکنيد. قطعا عمه جان تان از شما شاکي شده و مي گويد: چه کار مي کني پسر جان!؟ شما مي توانيد در جواب به عمه جان تان بگوييد: درست است که خانه شماست اما من دوست دارم که اين کار را بکنم به کسي هم ربطي ندارد!

از ديگر کارهايي که مي تواند شما را از چشم خيلي ها بيندازد اين است که شما برويد توي کوچه و از بچه هاي محل تان هم بخواهيد که بيايند توي کوچه تا با هم بازي کنيد. بعد که همه جمع شدند به آنها بگوييد: من که اصلا حال و حوصله بازي کردن را ندارم و دلم مي خواهد هر که با خودم بازي کنم. اگر شما هم دل تان مي خواهد با خودتان بازي کنيد برويد خانه تان و با خودتان بازي کنيد! اين جوري آنها اين حرکت شما را حرکت منفي تلقي کرده و از شما بدشان خواهد آمد!

به شما توصيه مي کنيم که يکي از فاميل هاي تان را بياوريد خانه تان. البته به مادر و پدرتان اصرار کنيد که اين کار را براي شما انجام بدهند. به طور مثال به آنها بگوييد که پسر دايي تان را بياورند منزل تان تا با هم بازي کنيد. به آنها بگوييد که شما هم دل داريد و چون دل داريد دل تان براي پسر دايي تان تنگ شده. قطعا چون پسر دايي جزو فاميل مادرتان به حساب مي آيد مادرتان هر جور شده پسر دايي تان را براي بازي با شما به خانه تان خواهد آورد. بعد که خانواده دايي تان آمدند منزل تان پسر دايي تان را جلوي دايي تان ضايع کنيد! اين جوري که يک ليوان آب برداشته و بريزيد توي صورتش و بعد هم شروع کنيد به خنديدن و قهقهه زدن!- اين ها را گفتيم که اگر شد و شما هم حال کرديد بتوانيد يک برنامه اساسي و درست و حسابي در زمينه منفي بودن اجرا و پياده بکنيد که خيلي ها از اين قضيه حال بکنند و لذت ببرند!

اما در زمينه کارهاي مثبت بايد بگوييم که کارهاي مثبت انجام دادن و در پي آن مثبت بودن خيلي کار سختي نيست چرا که مي توان تمام اين راه هايي که در زمينه منفي بودن به شما گفتيم را برعکس کرده و مثبتش را انجام بدهيد تا بشويد آدم مثبت!


 ايستگاه 

اين اسب هاي زبان بسته

مهدي بي رنگ

به اسبت نگاه مي كني و به اين دليل كه چنين اسبي داري افتخار مي كني و سعي مي كني كه هميشه به اين اسب افتخار بكني. اين اسب را براي هميشه پيش خودت نگه مي داري و حتي اگر خودش هم نخواسته باشد بماند اما تو او را نگه مي داري. حتي اگر شده به زور هم او را نگه مي داري. حتي اگر شده براي اينكه خودت را به اسبي كه اين روزها شده مرهم آمال و آرزوهايت بفهماني كه دوستش داري حاضري كه با او تا آخر دنيا قدم بگذاري. تو از اينكه بعد از مدتي تنهايي بالاخره دوستي را كه هيچ كس او را دوست ندارد را به عنوان همدمت پيدا كردي احساس خوبي داري به اسبت مي گويي: اي اسب نازنين من تو را به اندازه تمام ماه هاي عالم! دوست دارم. اسبت به تو لبخند مي زند و تو تنها كسي هستي كه معناي لبخندش را متوجه مي شود. اسبت با لبخند به تو مي فهماند كه اه يك دانه بيشتر نيست و اين ستاره است كه تعداد بسيار زيادي در آسمان ديده مي شود.

تو چيزي به اسبت نمي گويي و فقط سعي ميكني به او بفهماني كه ميزان علاقه ات به او بسيار زياد است.

اسبت شيهه اي مي كشد و با اين شيهه به تو مي فهماند كه زياد حوصله حرف زدن ندارد. او دوست دارد كه بيشتر از اين با تو حرف نزند. او دوست دارد بگيرد بخوابد. او دوست دارد استراحت بكند و اين در حالي است كه تو اصلا دوست نداري استراحت بكني و دلت مي خواهد كه هر جوري شده با اسبي كه به وسيله آقاي نويسنده آمده و تو را از تنهايي در آورده حرف بزني!

اسب با اخم و تخم به تو نگاه مي كند و همين جور كه نگاهت مي كند خوابش مي برد! تو كنار اسبت مني نشيني و خواب او را تماشا مي كني. همين جور كه دست به يالش مي كشي به او مي گويي: خدا خير بدهد اين آقاي نويسنده را كه تو را براي من خلق كردتا من از تنهايي در بيايم. حالا فهميدم كه چرا اينقدر از آقاي نويسنده بدم مي آمد براي اينكه او من را به تنهايي توي داستان هايش هدايت مي كرد و خب آدم تنها زياد آدم نرمالي نيست. از وقتي كه تو را براي من آورد و من را به وسيله تو از تنهايي در آورد من مجبور نيستم كه هي نقشه بكشم تا از دست آقاي نويسنده فرار بكنم! من از اين بابت خيلي خوشحالم!

اما نمي داني كه چرا اسبي كه بايد با تو حرف بزند و ساختار داستان را شكل بدهد حرف نمي زند و تو را به خاطر حرف نزدن گيج كرده و نمي داني كه بايد چه كار بكني.

مي خواهي بلند شده و به آقاي نويسنده زنگ بزني و بگويي: سلام آقاي نويسنده!‌من خيلي خوشحالم كه شما براي تنهايي من اين اسب را آورديد اما چرا كاري نمي كنيد كه اين اسب با من حرف بزند. آخر اين خيلي بد است. مثل اين است كه آدم گرسنه مقابل يك سفره پر از غذاهاي خوشمزه قرار بگيرد و بعد دهان نداشته باشد كه غذا بخورد!‌اين خيلي بد است!‌اما اگر تصميم داريد يك طنز سورئال بنويسيد آن وقت من نمي دانم بايد چه كار بكنم!

پس گوشي را بر مي داري و به آقاي نويسنده زنگ مي زني. به او سلام مي كني. به او مي گويي: آقاي نويسند نمي شود اين اسب را به حرف واداريد؟ آخر اين نمي شود كه كه من بعد از اين همه سال يك همزبان پيدا بكنم كه زبان حرف زدن نداشته باشد!

اما آقاي نويسنده بدون اينكه به تو جوابي بدهد گوشي تلفن را قطع مي كند. تو متوجه مي شوي كه اقاي نويسنده بسيار از اينكه با تو حرف بزند ناراحت است و اصلا هم دلش نمي خواهد كه با تو به گفتگو بپردازد و دوست دارد فكر بكند!

بهتر مي داني به جاي اينكه با آقاي نويسنده تلفني به گفتگو بپردازي با اسبت حرف بزني.

پس دوباره مي روي به سمت اسبي كه خيلي او را دوست داري . به اسبت مي گويي: عزيزم تو را به خدا با من حرف بزن. من خيلي دوست دارم با تو حرف بزنم. اما مثل اينكه تو اصولا علاقه اي به حرف زدن با من نداري!‌تو مثل اينكه اصولا دوست داري همزبان خوبي مثل من داشته باشي!

اسب شيهه اي مي كشد و و دوباره شيهه بلندتري مي كشد. تو متوجه مي شوي كه اسب خيلي دلش مي خواهد كه با تو حرف بزند اما زبان حرف زدن او با زبان حرف زدن تو خيلي خيلي متفاوت است.

تو متوجه مي شوي كه اسب خيلي دلش مي خواهد كه با تو رفاقت بكند اما زبان رفاقت او با زبان رفاقت تو خيلي فرق مي كند. اما تو بايد او را به زبان بياوري. تو بايد به او كمك بكني كه بتواند با تو به گفتگو بپردازد. تو بايد كاري بكني كه او بتواند مثل تو پشت ميز و صندلي بنشيند و با تو حرف بزند و مثل تو فكر بكند و مثل تو كاري بكند كه از روي فكر كردن پشت ميز باشد!

دوباره سعي مي كني كه با اسبت حرف نزني. سه باره هم اين تلاش را مي كني اما باز هم متوجه نمي شوي. اما بايد كاري بكني كه بشود اسب را به حرف بياوري.

به اسب مي گويي: ببينم تو من را دوست داري؟ تو قبول داري كه من يك رفيق خوب براي تو كه اصولا به لحاظ ساختاري با من متفاوت هستي هستم!

اما باز هم اسب جواب به تو نمي دهد.هر كار مي كني اسب جواب نمي دهد. بهتر مي داني حالا كه نمي تواني اسب را توي اين قسمت به حرف زدن وادار بكني ترجيح مي دهي كه در قسمت بعدي اين كار را بكني!


 طنـــــــــــز 

از دفترچه خاطرات يک کارتن خواب

عبدالکريم گشايش

نمي دانم شما هم قبول داريد يا نه. ما کارتن خواب ها پولدارترين آدم هاي روي زمين هستيم! به اين دليل که هر کجاي شهر که اراده کنيم همان جا محل زندگي ماست و ما مي توانيم به راحتي آن جا بخوابيم. خصوصا که فصل تابستان هم باشد!

به طور مثال شما که از خودتان سرپناهي داريد و ماشيني داريد و يک مقدار پول توي بانک داريد منتهي در مرکز شهر خانه داريد و بسيار دل تان مي خواهد توي جردن زندگي بکنيد منتهي پول تان نمي رسد بيچاره تر هستيد يا مني که هيچ چيز ندارم اما اراده کنم مي روم توي جردن مي خوابم!؟ خب معلوم است که من خيلي خوشبخت تر هستم!

اين را گفتم که يک مقدار به خودم دلداري بدهم چرا که اين روزها هي به خودم سرکوفت مي زنم و مي گويم اگر تو مواد استفاده نمي کردي و با استفاد مواد خودت را به اين روز نمي انداختي الان خيلي بهتر بودي!

راستش تصور نکنيد که من دارم با اين چيزها خودم را دلداري مي دهم. واقعيت را عرض مي کنم چرا که من خيلي به اين چيزها علاقه دارم و اصلا براي من مهم نيست که چرا خيلي چيزها را ندارم. به طور مثال شما که خيلي پولدار هستيد فقط دويست سيصدمتر از خيابان جردن به نام تان سند خورده اما من که چيزي ندارم همه جاي جردن مال من است از ابتدا تا انتهاي جردن هر کجا که کارتنم را پهن کنم کسي به من نمي گويد چرا کارتنت را پهن کردي!؟

ديروز يکي از بچه هاي کارتن خواب آمد پيش من و گفت: فلاني خوش به حالت. من الان دو سه روزي مي شود که توان راه رفتن و پيدا کردن يک کارتن درست و حسابي را ندارم اما تو ماشاا... اينقدر خوب زندگي مي کني که آدم به تو حسودي مي کند!

گفتم: فلاني اينقدر در مورد من اين جوري صحبت نکن. يا اگر مي خواهي اين جور صحبت کني بزن به تخته که خداي نکرده چشم نشوم و همين مقدار چيزي که دارم را از دست ندهم! تو خودت بهتر مي داني که پدر من پولدار است و اگر من تن نمي دهم به اينکه بروم خانه و دوست دارم روي همين کارتن ها مواد مصرف کنم به اين دليل است که دلم مي خواهد همه شهر مال من باشد!

بعد هم او را مجبور کردم که بزند به تخته تا من چشم نشوم!

دو سه روز پيش بود که يکي از دوستانم که سرنگ مي زند و تزريقي محسوب مي شود آمد پيش من تا روي کارتن من بخوابد. راستش من به کارتنم خيلي خيلي حساسم و اصلا دلم نمي خواهد کسي روي کارتن من بخوابد. البته نه اينکه بدم بيايد بدم نمي آيد منتهي اين افرادي که سرنگي هستند را دوست ندارم به محل زندگي ام! راه بدهم.

آخر آنها آلوده هستند و آلوده ها نزد من جايي ندارند!

البته او خيلي ناراحت شد و گفت دنيا بالا و پايين زياد دارد به يک کارتنت نناز! که ممکن است خدا تو را بزند و همين کارتن را نيز از تو بگيرد.

اما من اصلا قبول ندارم و دلم نمي خواهد او را راه بدهم. چون اگر اين کار را بکنم خودم معذب هستم اين براي من خيلي ناراحت کننده است.


 شرح برعكس 

ميرشاد ماجدي: آقا بالاخره رويانيان رفت. بعد از اين پرسپوليسي ها هم به مشکل مالي خواهند خورد. نگران نباشيد!


 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
فرهنگ و هنر
گالري
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون