جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 2968- تاریخ : 1392/10/22 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران (يكشنبه)

من مکانيک اهل ادبياتم
تاريخچه ادبياتي خودم را مرور کردم

نگاهي به رمان «بابا لنگ دراز»
با انگشت هايي که درد مي کند


تازه‌هاي نشر


زنگ ادبيات


نغمه


خبر ادبي


 من مکانيک اهل ادبياتم
 تاريخچه ادبياتي خودم را مرور کردم  

مهدي طوسي

قسمت چهارم و پاياني

اشاره: در دو قسمت قبل گفتي که با خودت فکر کردي چه جوري و چرا و از کجا شروع علاقه تو به ادبيات آغاز شد. کمي که فکر کردي به اين نتيجه رسيدي که براي مخاطبان اين ستون علت اينکه چرا به اين فکر افتادي که منشاء علاقه ات به ادبيات را بازگو بکني را بگويي. آخر تو خودت که مي داني از کي و چرا و چگونه به ادبيات علاقمند شدي و نيازي نيست که براي خودت تکرار بکني و اينکه اصولا برايت اين سوال به وجود بيايد. اما با خودت فکر کردي که شايد براي مخاطبان و همچين بچه هاي گاراژ خيلي جالب باشد که تو چگونه به ادبيات علاقمند شدي.

به همه سلام کرده بودي و آمده بودي تو. يکي از مشتري هايي که تا به حال نديده بودي هم شاهد خوشحالي تو بود. به او هم مثل بقيه سلام کرده بودي و آنقدر محکم و بلند سلام کرده بودي که او هم متوجه خوشحالي تو شده بود.

او متعجب تو را نگاه کرده بود و تصور کرده بود که شايد تو او را از قبل مي شناختي که اين جوري با او چاق سلامتي کره بودي. يکي از بچه هاي گاراژ که نگاه متعجب او را ديده بود به او گفته بود که تو ديوانه هستي. تو گفته بودي: بله من ديوانه ام اما ديوانه ادبيات!

او برايش جذاب شده بود که مگر مي شود يک نفر مکانيک باشد و اهل ادبيات هم باشد. و همين مسئله باعث شده بود که بين تو و او کلي ديالوگ ادبي برقرار بشود. او از تو پرسيده بود که از کي و چگونه به ادبيات علاقمند شدي. تمام ديروز را با او گفتگو کرده بودي تا بلکه به او بفهماني چه جوري و از کجا به ادبيات علاقمند شدي به او گفتي که چه جوري به ادبيات علاقمند شدي اما احساس کردي که او دارد از صحبت هاي تو خسته مي شود اما بعد از اينکه به او گوشزد کردي که آيا داريد از حرف هاي من خسته مي شويد او گفت نه برايم خيلي جالب و جذاب است..........!

ادامه ماجرا:

تو گفتي: اما اين همه ماجرا نبود. يک روز يکي از بچه هاي محل من را ديد و وقتي ديد من خيلي سر به زير و مودب شدم تعجب کرد. او گفت حالا که خيلي مودب شدي مي تواني بيايي توي کوچه و با ما بازي کني چرا که خانواده هاي ما متوجه شدند که تو چقدر پسر فهميده و با ادبي شدي. اما من سرم را بالا کردم و گفتم: اين روزها هم بازي هاي من نويسنده هايي هستند که به چه زيبايي ادبياتي به چه زيباتر را خلق مي کنند و اين اصلا به نفع من نيست که بيايم توي کوچه و وقت خودم را با شما بگيرم.

مرد مشتري گفت: آن وقت دوست تان چي گفت؟

تو آمدي که به او توضيح بدهي او برگشت به سمت ماشينش که دست صافکاري بود و داشت چکش مي خورد نگاهي کرد. تو گفتي: اجازه بدهيد دوستان من کارشان را انجام بدهند. آنها به خوبي و به زودي کاري که بايد را انجام مي دهند. شما نگران نباشيد. اما در مورد سوال شما بايد بگويم نه، دوستم چيزي نگفت ولي از آن روز به بعد اسم من به جاي اينکه بي ادب باشد با ادب شد!

مشتري گفت: عجب سرنوشت الکي داشتيد شما!

تو صورتت سرخ شد و مقداري از حرف هاي مرد مشتري ناراحت شدي اما سعي کردي که اصلا به روي خودت نياوري. اما مرد مشتري آدم خوب و با ادبي بود. چرا اين حرف را به تو زد. به يکباره متوجه شدي که مرد مشتري برگشته به سمت سايه اي که به رويش افتاده و به او نگاه مي کند. تو هم به همان سمت نگاه مي کني. اوستا بود. اصلا اوستا بود که به تو گفت چه سرنوشت الکي داريد شما!

خوشحال شدي و فهميدي که مشتري با ادبي به سراغت آمده بود و اين کار کار اوستاي بي ادب است.

اوستا گفت: خودت کم بودي که يک نفر ديگر را هم آوردي که در مورد ادبيات با او حرف بزني؟ بلند شو بچه جان برو آن چار شلاقي را بردار بيار.......!

مرد مشتري گفت: اما قدر اين شاگرد اهل ادبيات تان را بدانيد مثل اين شاگرد کم پيدا مي شود.اوستا گفت: اصلا خدا کند آنقدر کم بشوند که نسل شان منقرض بشود. مگر اين جا سالن همايش هاي ادبي است که او هي از ادبيات صحبت مي کند!؟

نه اوستا چيزي گفت و نه من. مرد مشتري در مقابل نگاه مبهوت من با صداي شاگرد صافکاري به سمت او رفت و ماشينش را برداشت و برد. و من خوشحال از اينکه دوباره تاريخچه ادبياتي خودم را مرور کردم.


 نگاهي به رمان «بابا لنگ دراز»
 با انگشت هايي که درد مي کند 

 آزاده صالحي

برنا: "بابا لنگ دراز"يکي از آثار نامدار ادبيات کلاسيک جهان به شمار مي رود. جين وبستر از جمله نويسندگاني است که اگرچه تعداد آثاري که در کارنامه داستاني خود ثبت کرد،اندک بوده ولي همين ميزان آثار او سال هاست که دستمايه ساخت آثار اقتباسي در قالب فيلم و کارتون شده است.عمر کوتاه وبستر مجال بيشتري به او براي نگارش آثار بيشتري نداد اما همان دو اثر يعني «بابا لنگ دراز»و«دشمن عزيز»نيز توانست به غناي کارنامه ادبي نويسنده بيافزايد و تا سال ها مورد توجه مخاطبان و منتقدين ادبي باشد.اگرچه،وبستر در طول دوران فعاليت خود تنها به نگارش داستان بسنده نکرد و با قدم گذاشتن به عرصه تئاتر،در حيطه نمايشنامه نويسي نيز قلم خود را امتحان کرد.

«وقتي پتي به دانشکده مي‌رفت»؛«شاهدخت ويت»؛«جري جوان»؛«معماي چهارتکه»؛«فقط پتي»؛«بابالنگ دراز» و«دشمن عزيز»برخي آثار منتشر شده جين وبستر هستند.

در اين ميان،«بابا لنگ دراز»معروف ترين اثر اين نويسنده به شمار مي رود.اين رمان با وجود برخوردار بودن از ساده ترين عناصر داستاني توانست هم در زمان خود و هم پس از مرگ وبستر از محبوبيت و موفقيت زيادي برخوردار شود.نويسنده در «بابا لنگ دراز»که بدون شک اغلب مخاطبان طيف ادبيات داستاني،اين اثر را خوانده اند به روايت نوجواني به نام جودي مي پردازد که به دليل شرايط نامناسب خانوادگي در پرورشگاه زندگي مي کند و نبوغ و گرايش او به ادبيات و نامه نگاري،يکي از اعضاي هيات امناي پرورشگاه را به فکر وا مي دارد تا مخارج تحصيل او در دانشگاه را تقبل کند.

قصه «بابا لنگ دراز»در عين اين که روايتگر آلام،رنج ها و تبعيض هايي است که بر کودکان پرورشگاهي مي رود اما از ميانه داستان با نامه نگاري هاي کم و بيش عاشقانه،پاک و برآمده از احساسات نوجواني «جودي»رنگ و بوي ديگري به خود مي گيرد و بيش از پيش مخاطب را براي به سرانجام رساندن داستان مشتاق مي کند.

در واقع،فرازهاي داستان را مي‌توان در همين نامه نگاري ها قلمداد کرد که اوج آن در شناسايي چهره حقيقي بابا لنگ دراز و معرفي او و به وجود آمدن زمينه آشنايي اش با «جودي»تلقي مي‌شود.

وبستر يکي از بستگان مارک تواين نويسنده شهير نيز هست و اين قوم و خويشي با تواين باعث شد تا آثارش بعد از انتشار نزد منتقدين وقت،تا اندازه اي شبيه به تواين نسبت داده شود.

رمان «بابالنگ دراز»با در برگيري مولفه هاي داستاني همواره مورد توجه مترجمان بوده است.به طوري که امسال نيز محسن سليماني،اين رمان را که زير مجموعه ادبيات کلاسيک به شمارمي رود به فارسي برگردانده است.اين کتاب در قالب 392 صفحه و با قيمت 12 هزار و پانصد تومان از سوي انتشارات افق منتشر شده است.

با اين تفاسير،قصه «بابا لنگ دراز»تنها به فاش شدن هويت واقعي بابا لنگ دراز محدود نمي ماند.وبستر بعد از ارزيابي موفقيت آميز اين رمان دست به کار شد تا به نوعي دنباله آن را نيز بنويسد که «دشمن عزيز»ثمره تلاش او بود.در «دشمن عزيز»هم محور داستان بر سبک دلخواه نويسنده يعني نامه پراکني مي گذرد.با وجود آن که جودي با جرويس پندلتون ازدواج کرده ولي پرورشگاهي که در آن بوده را فراموش نکرده و مي کوشد به طرق مختلف به اين پرورشگاه کمک کند.وجود نقاط درخشان و درعين حال ساده و باور پذير بودن هر دو اثر موجب شده تا کتاب هاي وبستر همچنان پس از مرگش در رديف آثار ماندگار ادبي به شمار روند.

*عنوان مطلب از متن يکي از نامه هاي کتاب گرفته شده است.


 تازه‌هاي نشر 

نخستين مجموعه‌ داستان ملاحت نيکي انتشار يافت

ملاحت نيکي از چاپ نخستين مجموعه‌ داستانش خبر داد.

به گزارش ايسنا، اين کتاب با نام «محراب سانتاماريا» دربرگيرنده‌ي 15 داستان کوتاه است و عنوان کتاب هم نام يک داستان اين مجموعه است. داستان يادشده در کليسايي در ايتاليا در شهر ونيز روايت مي‌شود.

نيکي مي‌گويد: علاقه‌ و ميلم به نوشتن روايت‌هايي با مضمون تاريخ معاصر ايران است، از اين‌رو در اين کتاب با داستان‌ها و روايت‌هايي از سال 1313 و سفر رضاشاه به ترکيه، کودتاي مرداد 1332، جنگ ايران و روسيه و ... روبه‌رو مي‌شويد. علاقه‌ام اين است که داستان با تاريخ گره بخورد.

"هاون برنجي"، «نذر سيد»، «سيل‌آورده»، «قناري»، «صبري»، «ما سه نفر بوديم»، «آن مرد با اسب در باران آمد»، «زمين خاموش»، «ياشار کجاست؟»، «خانه سياه است»، «پرواز تهران – تبريز»، «زود بود»، «بند رخت» و «راه شيري» داستان‌هاي مجموعه‌ي «محراب سانتاماريا» هستند که در نشر روزنه به چاپ رسيده است.

ملاحت نيکي متولد رشت و کارشناس مهندسي متالورژي از دانشگاه صنعتي سهند تبريز است.


 زنگ ادبيات 

دو درخت

لطف ا... شيرين زبان

روزي مردي وقتي صبح هنگام از خواب بيدارشد و به پشت كلبه رفت دو نهال كوچك درخت را ديد كه به صورت خودرو در كنار هم روييده اند. دو نهال كوچك بدون هيچ گونه رسيدگي در كنار هم رشد و نمو مي كردند. مرد با اطلاعات كمي كه از باغباني داشت فهميد يكي از آنها نهال سيب و ديگري نهال سرو است.

او از اينكه هر دو نهال، سيب نيستند ناراحت شد و تصميم گرفت فقط به نهال سيب رسيدگي كند و نهال سرو را كه هيچ ميوه اي به بار نمي آورد به حال خود رها كند.

او هر روز به نهال ها سر مي زد و علفهاي هرز و خارهاي دور درخت سيب را وجين مي كرد او گاهي زير نهال عزيزش كود
مي ريخت و آن را آبياري مي كرد. او به نهال سرو نگاهي هم نمي انداخت انگار كه آن نهال وجود ندارد.

نهال ها كم كم بزرگ و بزرگتر مي شدند و مرد با چشم خود مي ديد كه نهال سيب براي خود درخت تنومندي مي شود و شكوفه هاي بهاري از تن جوان او سر برمي آورند و جوانه مي زنند. كودكان مرد نيز هر روز همراه او به نهال ها كه حالا براي خود درخت تنومندي شده بودند سر مي زدند و درخت سيب را ناز و نوازش مي كردند. درخت سيب نوازش نرم و لطيف كودكان را مي ديد و از خوشحالي پوست زبرش همراه نسيم بهاري مي لرزيد.

كودك روزي به مرد گفت: بابا؛ كودك همسايه تاب دارد ولي من نه.مرد به اطراف نگاهي كرد و از ديدن درخت سرو لبخندي زد و گفت: من براي تو تاب درست مي كنم.

او چند طناب كلفت پيدا كرد و آن را به شاخ بزرگ درخت سرو بست و براي كودكان خود تاب درست كرد. كودكان هر روز سوار تاب مي شدند و تنه سرو در زير سنگيني آنها خم مي شد ولي سرو در دل مي گفت: از اينكه باعث شادي اين كودكان شده ام خوشحالم.

او زخمي مي شد ولي لبخند مي زد و لبخند او همراه با ترنم باران به گوش كودكان مي رسيد و قهقهه شاد آنها در دل كوهسارمي پيچيد.كودكان درخت سيب، شكوفه هاي جوان، كم كم برروي شاخه ها ي آن چشم به جهان مي گشودند و با شاخه هاي آن تاب بازي مي كردند و شاخه هاي درخت زير بارسنگين ميوه ها خم مي شد و به زمين نزديك تر. مرد كه هر روز به درخت سيب سر مي زد از ديدن شاخه هاي نگون سار سيب نگران مي شد او چندين شاخه درخت سرو را قطع كرد و زير شاخه هاي باردار درخت سيب پل بست تا آن شاخه ها زير بارسنگين خود نشكنند.

درخت سرو به دستهاي قطع شده خود كه به كمك درخت سيب رفته بودند با چشمان اشكبار مي نگريست. اشك درخت ژاله مي شد و بر شاخه ها نگونسار مي ماند.عطرسيب هاي جوان و ترد در باغچه مي پيچيد و تمام اهالي خانه را به نشاط مي آورد كودكان رهگذربا لذت سيب هاي شيرين و آبدار را ازمادر خود جدا مي كردند و با لذت مي خوردند وبلوط هاي درخت سرو را جمع كرده و در گوشه اي با آنها آتش درست مي كردند. سرو با چشمان اشك ريز به بلوط ها كه در واقع ميوه ها كال و نارس خودش بود نگاه مي كرد كه در گوشه اي مي سوزد و براي هميشه از بين مي رود.درخت سيب با لذت كودكان خود را مي ديد كه در رگ وپي كودكان امروز و جوانان فردا ريشه مي دوانند و تبديل به خون و گوشت زنده مي شوند و سرو با قلب خونين و داغدار آتش گرفتن و خاكستر شدن بچه هاي خود را مي ديد.زمستان فرا مي رسيد و همراه خود سرما و سردي را به ارمغان مي آورد شاخ و برگ درخت سرو تنور خانواده را گرم نگه مي داشت و درخت سيب بي خبر از همه جا به خواب زمستاني مي رفت تا در بهار ديگر چشم به جهان هستي بگشايد، بي خبر از اينكه شاخ و برگ همسايه اش در آتش برافروخته خاكستر مي شود و براي هميشه به ابديت مي پيوندد.سالهاي زيادي گذشت مرد پير و فرتوت شد و كودكان ديروز جوانان برومندي شدند و تصميم گرفتند كه در ده خود مدرسه اي بسازند تا ديگر كودكان آنان راهي ده همسايه نشوند. آنها روزهاي زيادي با خاك گل درست كردند و خشت خشت مدرسه را بنا كردند و وقتي كه ساختمان مدرسه تكميل شد به فكر تخته سياهي افتادند كه بايد كودكانشان بر روي آن مي نوشتند آنها از تنه درخت سيب كه ديگر پير و فرتوت شده بود و ميوه نمي داد براي تخته سياه استفاده كردند و تنه درخت سرو را بريدند و آتش درست كردند تا غذاي خود را روي آن بپزند.آنها روز بسيار پركاري را پشت سر گذاشته بودند و بسيار خسته بودند. آتش زبانه مي كشيد و درخت سرو را خاكستر مي كرد و همراه با آن غذايشان مي پخت و تخته سياه كه در بهترين جاي كلاس جاي خوش كرده بود چشم خود را با خستگي بست. او فرداي پركاري در پيش داشت و خود را براي خواب شبانگاهي آماده مي كرد. كودكان بر روي او ساليان زيادي الفبا را مي نوشتند و مي خواندند، او در هنگام مرگ هم موجود زنده و مثمر ثمري بود؛ او براي آخرين بار به خاكستر درخت سرو كه ديگر هيچ اثري ازش نمانده بود نگاهي انداخت و به خواب خوش و لذت بخشي فرو رفت.


 نغمه 

اشعاري از احمد شاملو

قصه نيستم که بگويي

نغمه نيستم که بخواني

صدا نيستم که بشنوي

يا چيزي چنان که ببيني

يا چيزي چنان که بداني

من درد مشترکم

مرا فرياد کن ...

**

بي تو مهتاب تنهاي دشتم

بي تو خورشيد سرد غروبم

بي تو بي‌نام و بي‌سرگذشتم.

بي تو خاکسترم

بي تو، ‌اي دوست!

**

زيباترين حرفت را بگو

شکنجه ي پنهان ِ سکوت ات را آشکاره کن

و هراس مدار از آنکه بگويند

ترانه ي بيهوده مي خوانيد .

چرا که ترانه ي ما

ترانه ي بيهودگي نيست

چرا که عشق

حرفي بيهوده نيست .

حتي بگذار آفتاب نيز بر نيايد

به خاطر ِ فرداي ما اگر

بر ماش منتي ست ؛

چرا که عشق

خود فرداست

خود هميشه است .


 خبر ادبي 

نماينده شاعران در ديدار با رئيس جمهور:

ادبيات انقلاب اسلامي سرو برومندي است که نمي‌خواهد در فضاي گلخانه‌ها نفس بکشد

عبدالجبار کاکايي نماينده شاعران در ديدار با رئيس جمهور گفت: ادبيات انقلاب اسلامي اکنون سرو برومندي شده که نمي خواهد در فضاي گلخانه ها نفس بکشد، مي‌خواهد با رقيب خود به چالشي ادبي بنشيند.

به گزارش مهر، نشست صميمي اهالي فرهنگ و هنر با حجت الاسلام والمسلمين دکتر حسن روحاني رئيس جمهور شامگاه چهارشنبه 18 دي ماه با حضور جمع زيادي از هنرمندان، سينماگران، نويسندگان، شاعران و اهالي موسيقي، تئاتر و هنرهاي نمايشي، در تالار وحدت در تهران برگزار شد.

در اين برنامه عبدالجبار کاکائي شاعر و دبير جشنواره شعر فجر امسال به نمايندگي از اهالي شعر در سخناني خطاب به رئيس جمهور گفت: در اين مکان و در اين فرصت قصد دارم به جاي دفاع از نسلم، از رقيبم دفاع کنم چرا که عميقا معتقدم جوهر خلاقيت آشکار نمي شود مگر در سايه آرامش.

وي افزود: امروز ادبيات بيش از گذشته با زندگي درگير شده و چالش با قدرت زمينه اي شده است براي ظهور ادبيات اجتماعي.

دبير هشتمين جشنواره بين‌المللي شعر فجر تاکيد کرد: نفس به نفس حرکت تاريخي و مردمساز انقلاب اسلامي، ادبيات متعهد ديني و يا به تعبير برخي ادبيات دولتي شکل گرفت اگر چه در کنار شاعران و هنرمندان انقلاب گروهي از هنرمندان و شاعران شريف که بعضا سمت استادي بر ما دارند، تنها به خاطر نقد قدرت مورد بي مهري و انزوا و گوشه نشيني قرار گرفته اند.


اميدوارم ايرانيان نه به شاعران که به کارگران افغان هم با احترام نگاه کنند

شاعر افغان در بزرگداشت خود:اميدوارم ايرانيان نه به شاعران که به کارگران افغان هم با احترام نگاه کنند

کمتر تصوير مثبتي از مردم افغانستان در ايران ديده مي‌شود و اميدواريم فقط در صفحه‌هاي حوادث روزنامه‌ها به افغانستان پرداخته نشود و بيش از گذشته در صفحه‌هاي فرهنگ و هنر و ادبيات روزنامه‌ها به افغانستان پرداخته شود.

بزرگداشت محمدکاظم کاظمي؛ شاعر افغان ساکن مشهد؛ برگزار و از شعر اين شاعر به عنوان بغض در گلو شکسته‌ ملت افغانستان ياد شد.

به گزارش ايلنا، اين شاعر فغان در بزرگداشت خود اظهار اميدواري کرد؛ در ايران نه فقط به چهره‌هاي فرهنگي و فرهيخته افغان که به کارگران و ديگر مردم افغانستان هم توأم با احترام نگاه شود.

وي گفت: اين موضوع براي بسياري از ما بدل به عقده شده که کمتر تصوير مثبتي از مردم افغانستان در ايران ديده مي‌شود و اميدواريم فقط در صفحه‌هاي حوادث روزنامه‌ها به افغانستان پرداخته نشود و بيش از گذشته در صفحه‌هاي فرهنگ و هنر و ادبيات روزنامه‌ها به افغانستان پرداخته شود.کاظمي افزود: اميدواريم روزگاري برسد که شهروندان دو کشور در سرزمين همديگر اتباع بيگانه نباشند. ما در يک قلمرو فرهنگي بزرگ زيست مي‌کنيم که شمشير دشمن در پي جدا کردن ما از يکديگر بوده است. اميدوارم حضور مقامات عالي‌رتبه سياسي – فرهنگي ايران در اين مراسم نقطه عطفي باشد که از شهروندان دو کشور در سرزمين هم به عنوان اتباع بيگانه ياد نشود و حس نزديکي و برادري بيش از گذشته باشد. اين رنج ديرپا مردمان افغانستان در ايران را سال‌هاست آزار مي‌دهد.


 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
فرهنگ و هنر
گالري
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون