جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 2966- تاریخ : 1392/10/19 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران (پنجشنبه)

تاملي بر زندگي و جهانِ داستان‌هاي چخوف
رازِ جاودانگيِ يک نويسنده طنز


ايستگاه


طنـــــــــــز


شرح برعكس


 تاملي بر زندگي و جهانِ داستان‌هاي چخوف
 رازِ جاودانگيِ يک نويسنده طنز 

يعقوب حيدري

آنتوان چخوف تحت تأثير نويسندگاني چون لئون تولستوي به نوشتن پرداخت. در آغاز، وقتي در دانشکده پزشکي تحصيل مي‌کرد، داستان‌هاي کوتاه فکاهي و هجوآميز نوشت. بعدها، بسياري از اين داستان‌ها را کنار گذاشت و حاضر نشد آن‌ها را تجديد چاپ کند امّا بعضي از آن‌ها را بازنويسي و سپس منتشر کرد.

ايبنا: حرفه پزشکي در کار ادبي چخوف تأثير بسيار زيادي داشت. تأثيري را که حرفه پزشکي، البته با توجه به جهان‌بيني عدالتخوانه و سَبکِ واقع‌گرايانه چخوف، بر شخصيت و‌ آثارش گذاشته، مي‌توان چنين خلاصه کرد:

الف: بيزاري از دروغ و خودنمايي؛ اما بهره‌گيري از آن‌ها و تصوير و تجسّم آن‌ها. مثلاً چخوف به يکي از ستايش‌کنندگان جوانش که به ملاقات او آمده بود، گفت: «دوست من، اول از همه، ما بايد از دروغ پرهيز کنيم. هنر، درست به خاطر آنکه تحمّل دروغ را ندارد اين قدر خوب است."

ب: روي آوردن به موضوع‌هاي ساده و زندگي مردم عامي و ساده‌دل.

ج: خونسردي.

د: تلقي و برداشت علمي و منطقي.

داستان‌هاي کوتاه چخوف، بيشتر از آثار ديگر او، از اعتبار و شهرت برخوردار بوده و تأثير و نفوذ زيادي داشته است. چخوف، خودش را عموماً محدود به نوشتن داستان‌هاي کوتاه کرده است. گه‌گاه در سال‌هاي اوج نويسندگي آرزو مي‌کرد که رمان بنويسد. در واقع، داستان‌هاي بلندي هم نوشت اما هيچ‌يک از آن‌ها کاملاً به حجم رمان نرسيد. شايد يکي از دلايل موفق نبودن او در اين راه، تعلق او به نسلي از رمان‌نويسان قدري چون داستايوسکي، لئون تولستوي و تورگينف بود. به هرحال، تا آخر با قوت بيشتر، برگردونه داستان کوتاه راند. در يادداشتي هم براي اينکه جايي براي طعنه و کنايه باقي نگذارد، چنين مي‌نويسد: «از پرنده پرسيدند چرا آوازهايت اين قدر کوتاه است؟ نفس‌ات ياري نمي‌کند؟ گفت من آوازهاي باشکوهِ زيادي دارم و دوست دارم همة آن‌ها را بخوانم."

داستان‌هاي چخوف، داستان‌هاي حادثه و هيجان به معناي معمولِ آن نيست. همه چيز ظاهراً آرام و حتّي غمزده مي‌گذرد. اما در زير اين سطح آرام، توفاني مي‌جوشد و مي‌خروشد که ما آن را کاملاً احساس مي‌کنيم. همانطور که فريب چشمان آرام چخوف را نمي‌خوريم و مي‌دانيم که در دلش غوغايي برپاست. براي مثال در داستان «اندوه» که ظاهراً داستان ساده‌اي است، درشکه‌چي تنهايي که پسرش به تازگي مرده است، مي‌کوشد اندوه خود را با کسي در ميان بگذارد اما موفق نمي‌شود. همه، سرشان به کار خودشان گرم است و از اين ناراضي‌اند که چرا درشکه‌چي، آهسته و با حواس پَرتي درشکه را مي‌راند. درشکه‌چي که از آدم‌ها مأيوس شده است، به سراغ اسب خود مي‌رود و غم و اندوه‌اش را با او در ميان مي‌گذارد.

چخوف عادت داشت و سعي مي‌کرد که هميشه خودش را در داستان‌هايش مخفي کند تا داستان چون زندگي، واقعي و بي‌طرفانه جلوه کند. به همين خاطر، به مسائل طرح شده پاسخي نمي‌داد و خواننده را وامي‌داشت تا خودش به راه‌حل دست يابد. به عبارتي، بخشي از شيوه نويسندگي چخوف، بر «خويشتنداري» بنا شده بود.

اين شيوه، اغلب در همه آثار او به چشم مي‌خورد. مثلاً، در نامه‌اي به زن نويسنده‌اي توصيه مي‌کند که اگر مي‌خواهد مردمان محروم را توصيف کند، به اين قصد که حسّ همنوعدوستيِ خوانندگان را نسبت به آن‌ها برانگيزاند، بايد در نوشتن خونسرد و بي‌طرف بماند و زمينه‌اي فراهم آورد که در برابر آن، ناراحتي‌هاي شخصيت‌هايش بتوانند با برجستگي بيشتري مشخص شوند. در اين صورت، شايد موفق شود. چون، داستان فقط زماني مؤثر واقع مي شود که قابل لمس باشد و خواننده بتواند با کاراکترها، همذات‌پنداري کند.

توجه به جزئيات و ريزه‌کاري‌ها از ديگر شگردهاي نويسندگي چخوف بود. به اعتقاد او، هيچ جزيي از اجزاي داستان نبايد بيهوده باشد. اين گفته او، زبانزد اهالي قلم است که: "اگر تفنگي را در پرده اول از ديوار مي‌آويزيد، در پرده دوم يا سوم حتماً بايد شليک کند. وگرنه، بهتر است که حذف شود".

مدام به الکسي ماکسيموويچ پِشکُوک معروف به ماکسيم گورکي توصيه مي‌کرد: «وقتي دست‌نوشته‌هاي خودت را مي‌خواني، هر قدر مي‌تواني صفت‌ها و قيدهاي جمله‌ها را خط بزن. تو، صفت‌هاي بسياري به کار مي‌بري که براي خواننده خيلي مشکل است که از آن‌ها سردر بياورد؛ و زود خسته مي‌شود. درک اين مطلب بسيار ساده است که وقتي من مي‌نويسم: مردي روي چمن نشست، دقت خواننده از داستان سلب نمي‌شود. اما اگر بنويسم: مرد باريک اندام و متوسط قامتي با ريش حنايي رنگ، بي‌سروصدا و با کمرويي، در حالي که به اطراف خود با ترس و وحشت نگاه مي‌کرد، روي چمن سبزي که قبلاً به وسيله رهگذرها، لگدمال شده بود، نشست. اين جمله مستقيماً به ذهن خواننده نمي‌نشيند. در حالي که هرجمله داستان بايد آناً در ذهن خواننده جا بگيرد.»

طنز از ويژگي‌هاي مهم آثار چخوف است و عموماً از همان آغاز، جاي پايش را در آثار او نشان مي‌دهد. اما کمال و پختگي در اين حيطه، نه در گام‌هاي نخستين نويسندگي او، بلکه مشخصاً در گام‌هاي بعدي در اين عرصه، خودنمايي مي‌کند. يعني، در اغلب داستان‌هايي که در فاصله سال‌هاي 1889 تا 1888 نوشته است.

در مجموع، طنز او برخلاف طنز سياه به معناي بدبينانه کلمه بعضي از نويسندگان، طنزي است مردمي؛ که احساس و مهرباني و نرم دلي خود چخوف در آن‌ها مشهود است.

با اين حال، شايد برخي ندانيم که در برابر صحنه‌هاي طنز‌آميز داستان‌هاي چخوف، بخنديم يا گريه کنيم؟

با خواندنِ اغلب آثار او، اين واکنش دوگانه در ما ايجاد مي‌شود؛ و اين، از ظريف‌ترين مشخصه‌هاي اين پدر تأمل برانگيزترين داستان‌هاي کوتاه جهان است. مثلاً، در داستان «تقصير از کي بود؟»، با معلمي خودبين و خودخواه روبرو هستيم که عقايد عقب مانده خود را درباره آموزش، به يک بچه گربه بي‌دفاع تحميل مي‌کند.

يا، در داستانِ «گرگ‌‌ها و آدم‌ها»، يک جنگل‌بانِ خُل، بچه سگي را بدون آنکه گناهي کرده باشد، تنبيه مي‌کند؛ در حالي که آن توله، آن قدر قوي است که از يک گرگ هم نمي‌ترسد. در داستانِ «خطاکار» نيز، چخوف به دفاع از دهقان پير و بي‌خبري برمي‌آيد، که به طرز خنده‌آوري از درک اصول قانون، عاجز است و از اين رو، توسط قاضي خوش خدمتي که به همان اندازه از روحيه و قدرت فکري دهقان بي‌اطلاع است، فدا مي‌شود. اما، در داستان «حربا» يا «بوقلمون صفتان»، چخوف با صراحتِ شگفت‌انگيزي، فنِ چاپلوسي حاکم بر روزگار خودش را نشان داده است: در ميدان بازار، سگي مردي را گاز گرفته است. افسر نگهباني به نام «اچومه لف»، به بررسيِ اين پرونده مي‌پردازد. ابتدا، کساني را که سگ‌ها يا حيواناتِ ولگرد ديگر را در کوچه رها مي‌کنند، سرزنش مي‌کند. ولي ناگاه، يکي از ميان جمعيت متوجه مي‌شود و مي‌گويد که سگ، متعلق به «سرتيپ» است. اجومه‌لف، فوري مانند بوقلمون که هر لحظه به رنگي در مي‌آيد، نظرش عوض مي‌شود و خِرخِره مرد آسيب‌ديده را مي‌گيرد. در اين موقع، نفر ديگري از ميان جمعيت مي‌گويد: «نه بابا، اين سگ مال سرتيپ نيست». اچومه‌لف فوري دست از سر مرد آسيب‌ديده برمي‌دارد و به او دستور مي‌دهد که از شکايت خود عليه صاحب سگ منصرف نشود. به اين ترتيب، با هر اظهارنظري ـ که سگ ما سرتيپ است يا نه ـ اچومه‌لف، فوري 180 درجه نظرش عوض مي‌شود. در اين حادثه، آنچه که براي او مهم است، مقام صاحب سگ است. اگر مقامش بالاست، پس حق با اوست. اما اگر مقامش پايين است، پس بايد به سخت‌ترين مجازات قانوني محکوم شود.

البته، چنين نيست که فکر کنيم ژرف ساخت داستان‌هاي چخوف، صرفاً محصول حس‌هاي تجربه شده او بود. چخوف، عملاً درگير زندگي اجتماعي روزگار خود بود. به بياني، آنچنان که بايد، زندگي به مفهوم شخصي نداشت و از خلوت خود، همواره پلي به هياهوي مردمانش زده بود.

اگر از اين پل عبور کرده باشيم، حتماً، روزي چخوف را هنگام قدم زدن در منطقه‌اي در روسيه، به نام «يالتا» ديده‌ايم. از آن روز، تصويري را به ياد داريم که توجه چخوف را به خودش جلب کرد که در پشت شيشه کتابفروشي گذاشته بودند؛ تصوير يک اسقف معروف با يک پيرزن. چخوف اين تصوير را خريد و با کنجکاوي در زندگي آن اسقف، داستاني به نام «اسقف» نوشت. يا، داستانِ «ملخک» نيز، حاصل نزاعي بود که بين او و يکي از صميمي‌ترين دوستانش پيش آمد.

ماريا؛ خواهر چخوف که به عنوان منشي در مطب او کار مي‌کرد، مي‌گويد: «در دهکده‌اي که چخوف اقامت داشت، سالانه بيش از هزار نفر از روستاييان را معالجه مي‌کرد و به خرج خود، براي آن‌ها دارو مي‌خريد».

نبايد فراموش کرد، اين منش چخوف در شرايطي بود که خودش نيز بيمار بود. با اين دقت که، بيماران فقير همين که با خبر مي‌شدند او کتابي به ناشري فروخته است، مثل مور و ملخ به مطبش مي‌ريختند. در توصيف آن اوضاع، چخوف در نامه‌اي به همسرش مي‌نويسد: «به طرز باورنکردني‌اي پول‌هايم از دستم مي‌رود. ديروز يک نفر صد روبل خواست. امروز کسي آمد براي خداحافظي و از من ده روبل گرفت و رفت. يک نفر ديگر 100 روبل مي‌خواهد؛ و باز 100 روبل ديگر؛ 50 روبل ديگر؛ و همه اين پول‌ها را تا فردا بايد بپردازم.»

يا: «من لباس خود را به کسي دادم، ولي نمي‌دانم به چه کسي؛ و حالا خودم هيچ ندارم."

شايد از آن جهت که چخوف، چون برخي از نويسندگان روزگار خودش آروغ‌هاي محروم دوستانه نمي‌زد که صرفا نگران آدم‌هاي قصه‌هايش باشد و آن هم، فقط در قصه‌هايش؛ بنابراين، طبيعي بود که چه بسا آن‌هايي که حتي يک سطر از آثار چخوف را نخوانده بودند و فقط درباره‌اش شنيده بودند يا از نزديک، با نگاه به منش و وقار او، آثارش را، به عبارتي: «ناگفته‌هاي خود» را ورق مي‌زدند، چنين نويسنده‌اي را يار و غمخوار خود بيابند.


 ايستگاه 

خنده به ليگ برتر

مهدي طوسي

سرمربي ماند!

مجيد جلالي سرمربي تراکتورسازي ماند! در حالي که استعفاي جلالي از سرمربي‌گري تراکتورسازي قبول شده و اين مربي با باشگاه تسويه حساب کرده بود، در سمتش ابقا شد. اين هم از عجايب فوتبال ايران است. يک مربي استعفا مي دهد. مديرش عليه مربي کلي حرف مي زند و معتقد است که بار فني ندارد! بعد مربي جوابي نمي دهد. مدير مي رود و با مربي فصل قبل که به زور از تيم کنار گذاشته مي شود مذاکره مي کند و مي خواهد او را برگرداند و بعد به دليل مبلغ بالايي که او پيشنهاد مي دهد مدير عقب نشيني مي کند و دوباره مجيد جلالي را بر مي گرداند!اين را گفتيم که نگوييد کسي متوجه نشده چرا جلالي رفت و چرا جلالي برگشت!البته اين را هم بگوييم که جلالي واقعا براي تيم در حد و اندازه هاي تراکتور خوب کار نکرد و بايد دوباره که برگشت خوب کار بکند!

جواد کاپيتان!

دليل جدايي نکونام از استقلال چيست؟ کاپيتان تيم ملي که با وجود مشکلات زياد در فصل نقل و انتقالات تابستاني قراردادش را با استقلال تمديد کرد در آستانه جدايي از استقلال قرار گرفته است. اين نکونام هم شده آقاي رفت و برگشت استقلال تهران! اين بازيکن معلوم نيست که به خاطر اختلافش با رحمتي هي مي خواهد برود يا به خاطر اختلاف با خودش مي خواهد از اين تيم برود.

اين را گفتيم که نگوييد کسي نمي داند که چرا نکونام قرار است از اين تيم برود. البته از حق نگذريم نکونام با مبلغي خيلي خيلي کمتر از باشگاه هاي عربي در استقلال ماند و حاجي پسران آبي به اندازه اي که بايد تلاش نکرد که پول بازيکنان و اين بازيکن را بدهد!

خب اگر خود حاجي هم مثل نکونام بود که از چند باشگاه ديگر براي مديريت بيشتر از استقلال پول پيشنهاد مي شد و نمي رفت و بعد از استقلال پولي بابت مديريتش پرداخت نمي شد قطعا اختلاف با هيات مديره را بهانه کرده استعفا مي داد و مي رفت پي کارش!

قليان!

بازيکنان تيم ملي در کيش قليان کشيدندالبته اين هم جزو عجايب است. چرا که همه افراد و آحاد جامعه قليان مي کشند و کسي صدايش در نمي آيد اما يک يا چند بازيکن تيم ملي وقتي دو پک قليان مي کشد همه صداي شان در مي آيد!البته از حق هم نگذريم مقصر بازيکنان تيم ملي نيستند و مقصر اين سازنده هاي قليان هستند که خيلي زيبا و فريبنده مي سازند و به همين دليل است که همه افراد از جمله بازيکنان تيم ملي مي کشند!


 طنـــــــــــز 

فرق نيمرو درست كردن خانومها با آقايون

خانمها چطور نيمرو درست ميکنن؟

1-ماهيتابه را ميزارن رو گاز

2- توي ماهيتابه روغن ميريزن

3- اجاق گاز زير ماهيتابه رو روشن ميکنن

4- تخم مرغها رو ميشکنن و همراه نمک توي ماهيتابه ميريزن

5- چند دقيقه بعد نيمروي آماده رو نوش جان ميکنن

*

آقايون چطور نيمرو درست ميکنن؟

1- توي کابينت هاي بالايي آشپزخونه دنبال ماهيتابه ميگردن

2- توي کابينت هاي پاييني دنبال ماهيتابه مي گردن و بالاخره پيداش مي کنن

3- ماهيتابه رو روي اجاق گاز ميذارن

4- توي ماهيتابه روغن ميريزن

5- توي يخچال دنبال تخم مرغ ميگردن

6- يه دونه تخم مرغ پيدا ميکنن

7- چند تا بد و بيراه مي گن

8- دنبال کبريت ميگردن

9- با فندک اجاق گاز رو روشن ميکنن و بوي سرکه همراه دود آشپزخونه رو بر ميداره

10- ماهيتابه رو ميشورن (بگو چرا روغنش بوي ترشي ميداد )!

11- ماهيتابه رو روي اجاق گاز ميذارن و توش روغن واقعي ميريزن

12- تخم مرغي که از روي کابينت سر خورده و کف آشپزخونه پهن شده رو با دستمال پاک ميکنن

13- چند تا بد و بيراه مي گن و لباس ميپوشن

14- ميرن سراغ بقالي سر کوچه و 20 تا تخم مرغ ميخرن و برميگردن

15- تلويزيون رو روشن ميکنن و صداش رو بلند ميکنن

16- روغن سوخته رو ميريزن توي سطل و دوباره روغن توي ماهيتابه ميريزن

17- تخم مرغها رو ميشکنن و توي ماهيتابه ميريزن

18- دنبال نمکدون ميگردن

19- نمکدون خالي رو پيدا ميکنن و چند تا بد و بيراه مي گن

20- دنبال کيسهء نمک ميگردن و بالاخره پيداش ميکنن

21- نمکدون رو پر از نمک ميکنن

22- صداي گزارشگر فوتبال رو ميشنون و ميدون جلوي تلويزيون

23- نمکدون رو روي ميز ميذارن و محو تماشاي فوتبال ميشن

24- بوي سوختگي رو استشمام ميکنن و ميدون توي آشپزخونه

25- و چند تا بد و بيراه مي گن و تخم مرغهاي سوخته رو توي سطل ميريزن

26- توي ماهيتابه روغن و تخم مرغ ميريزن

27- با چنگال فلزي تخم مرغها رو هم ميزنن

28- صداي گل رو از گزارشگر فوتبال ميشنون و ميدون جلوي تلويزيون

29- سريع برميگردن توي آشپزخونه

30- تخم مرغهايي که با ذرات تفلون کنده شده توسط چنگال مخلوط شده رو توي سطل ميريزن

31- ماهيتابه رو ميندازن توي سينک

32- دنبال ظرفهاي مسي ميگردن

33- قابلمهء مسي رو روي اجاق گاز ميذارن و توش روغن و تخم مرغ ميريزن

34- چند دقيقه به تخم مرغها زل ميزنن

35- ياد نمک ميفتن و ميرن نمکدون رو از کنار تلويزيون برميدارن

36- چند ثانيه فوتبال تماشا ميکنن

37- ياد غذا ميفتن و ميدون توي آشپزخونه

38- روي باقيماندهء تخم مرغي که کف آشپزخونه پهن شده بود ليز ميخورن

39- و چند تا بد و بيراه مي گن ميدن و بلند ميشن

40- نمکدون شکسته رو توي سطل ميندازن

41- قابلمه رو برميدارن و بلافاصله ولش ميکنن

42- و چند تا بد و بيراه مي گن و انگشتهاشون که سوخته رو زير آب ميگيرن

43- با يه پارچه تنظيف قابلمه رو برميدارن

44- پارچه رو که توسط شعله آتيش گرفته زير پاشون خاموش ميکنن

45- نيمروي آماده رو جلوي تلويزيون ميخورن و چند تا بد و بيراه مي گن

بيتوته


 شرح برعكس 

نکونام: اگه استقلال پولم را برداخت کند حتما مي روم شمال يک خانه ويلايي مي خرم!


 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
فرهنگ و هنر
گالري
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون