جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 2951- تاریخ : 1392/09/27 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران (چهارشنبه)

من مکانيک اهل ادبياتم
مطالعه کتاب ادبي در کنار اوستا


خبر ادبي


نغمه


تازه‌هاي نشر


آموزنده هاي ادبي


 من مکانيک اهل ادبياتم
 مطالعه کتاب ادبي در کنار اوستا 

مهدي طوسي

قسمت سوم و پاياني

اشاره: در دو قسمت قبل براي تان گفتم: روز جمعه بود. داشتم کتاب مي خواندم که به يکباره يکي از همسايه ها به من زنگ زد و گفت بيا ماشينم که خراب شده درست کن. رفتم. اما نشد ماشين را دست کنم. برگشتم و نشستم تا دوباره ادامه کتابي که مربوط به زندگي ديوي خوش چهره! که من بسيار دوستش داشتم را مرور بکنم. من از مطالعه آثار تخيلي خيلي لذت مي برم. يعني اگر راستش را بخواهيد براي من خواندن رمانس بسيار لذت بخش تر از رمان است. من رمان را خيلي دوست دارم اما رمانس را خيلي خيلي دوست دارم!

اين را گفتم که بدانيد من چقدر برايم کمک به همسايه اي که ماشينش خراب بود مهم بود که با اين همه عشق و علاقه اي که به رمانسي که داشتم مي خواندم داشتم، اما باز پذيرفتم که بروم و ماشينش را ببينم که مي شود درستش کرد يا نه نمي شود درستش کرد. نه نمي شد درستش کرد. براي اينکه اگر کمي مي شد درستش کرد که من درستش مي کردم. به او گفتم ماشينت را يا ببر پيش اوستاي من يا ببر پيش هر اوستاي ديگري که دلت مي خواهد. برگشتم و شروع کردم به خواندن ادامه رمانسي که خيلي به آن علاقمند بودم. خواندم و خواندم و به جايي رسيدم که ديو بسيار ناشيانه از زندگي اش خسته شده بود و دلش مي خواست برود و توي جنگل گشتي بزند و حال و هوايي تازه بکند.

مادرم من را صدا کرد و گفت تلفن را بردار. تلفن را برداشتم. اوستا بود. از من خواست با اينکه جمعه است بروم گاراژ و در درست کردن ماشيني که براي او آورده اند کمکش کنم. اما من داشتم مطالعه مي کردم و اين را اوستا خيلي بهتر مي دانست من به ادبيات علاقمندم حتي بهتر از خود من مي دانست. اما نمي شد کاري کرد. بايد حتما مي رفتم چرا که اگر اوستا متوجه مي شد من کاري که بايد را انجام ندادم خيلي عصباني مي شد. تصميم گرفتم که بروم و توي راه بقيه داستان ديو را بخوانم. يعني توي اتوبوس. توي اتوبوس مشغول مطالعه شدم که فهميدم يک آدم فضول همراه من مشغول مطاله ماجراهاي ديو است. از روي عصبانيت کتاب را بستم و عليرغم ميل باطني مطالعه را بي خيال شدم. رسيدم در گاراژ..........

ادامه ماجرا: رفتي توي گاراژ با خودت فکر کردي تا به حال اين همه گاراژ را اين طور خلوت نديده بودي. کتاب را گرفتي توي بغلت و با خودت فکر کردي بهتر است کتاب را اوستا نبيند چرا که اگر ببيند شروع مي کند به غر زدن. همين که رفتي تا لباس هايت را برداري و لباس کار بپوشي اوستا را ديدي که دارد با تعجب به تو نگاه مي کند. او گفت: به به آقا برات! چي شده مطالعه آثار ادبي را بي خيال شدي و آمدي به ما در امر تعمير ماشين کمک بکني!؟

گفتم: اوستا مصطفي ما کي توانستيم روي حرف شما حرف بزنيم که اين بار بشود دفعه دومش!؟

اوستا خنده اي پيروزمندانه کرد و گفت: بيا..... نمي خواهد لباس هايت را عوض کني.

با تعجب به اوستا نگاه کردي. اصلا فراموش کردي که قرار بوده کتابت را پنهان بکني. با خودت فکر کردي پس اوستا چه کار ممکن است با تو داشته باشد که روز جمعه اي تو را به يک چنين جايي فراخوانده. يک مقدار ترسيدي و يک مقدار هم دلهره سراپاي وجودت را فرا گرفت.

اوستا گفت: راستش من کاري با تو نداشتم. نه ماشيني در کار بود و نه تعميري. مي خواستم ببينم ادمه قصه ديو به کجا ختم مي شود. راستش ديروز که داشتي براي بچه ها در مورد اين رمان صحبت مي کردي خيلي جذبش شدم. براي همين هم تصميم گرفتم که امروز تو را به گراژ بياورم تا ضمن اينکه با هم تخمه مي شکينم تو ادامه کتاب را برايم بخواني!

از تعجب شاخ در آورده بودم. نمي دانستم بايد چه کار بکنم. آنقدر تعجب کرده بودم که تا ده دوازده صفحه ابتدايي کتاب نمي دانستم بايد چه کار بکنم.عجب جمعه خوبي بود. براي اولين بار و بدون ترس از اوستا و در کنار خود اوستا شروع کردم به مطالعه اثار ادبي ديوي که خيلي دوستش داشتم............!


 خبر ادبي 

‌ملک‌الشعراي بريتانيا براي 200 سالگي رويال فيلارمونيک شعر سرود

کارول آن دافي، ملک‌الشعراي بريتانيا براي 200 ساله شدن انجمن رويال فيلارمونيک بريتانيا شعر سرود.به گزارش مهر به نقل از گاردين، انجمن رويال فيلارمونيک کارول آن دافي را براي اين سرودن شعري به مناسبت 200 ساله شدن آن، انتخاب کرد. جان گيلولي رئيس اين انجمن گفت: براي گراميداشت اين مرکز که آفرينش در قلب آن جاي دارد و مامني براي موسيقيدان‌هاي جوان و هنرمندان است، کارول آن دافي و شعرش بهترين انتخاب ممکن بودند. کارول آن دافي در اين شعر با عنوان «فيلارمونيک» به بتهوون و ناشنوا بودن وي ارجاع داده است.

اين در حالي است که در سال 1970 سيسيل دي-لوييس ملک الشعراي آن دوره، شعري براي دويستمين سال تولد بتهوون سروده بود.انجمن فيلارمونيک بريتانيا امسال به مناسبت دويستمين سالگرد فعاليت هايش 122 برنامه ويژه شامل کنسرت، نمايشگاه هنري، نشست ادبي و سخنراني برگزار کرد و از 24 آهنگساز خواست تا آثار جديدي به اين مناسبت بنويسند. امسال به اين مناسبت 250 هزار پوند نيز براي حمايت از هنرمندان جوان اختصاص يافت.

اسپانيايي‌ها جايزه‌اي ديگر به «يوسا» اعطا کردند

جايزه‌ي اتاق بازرگاني اسپانيا طي مراسمي که در سينما برگزار شد، به «ماريو بارگاس يوسا»، نويسنده‌ مشهور پرويي اعطا شد

به گزارش ايسنا، «ماريو بارگاس يوسا» به خاطر فعاليت‌هاي برجسته‌اش در حوزه‌ فرهنگ دو کشور اسپانيا و پرو جايزه‌ اتاق بازرگاني اسپانيا را از آن خود کرد.

اين جايزه به چهره‌هايي تعلق مي‌گيرد که در تحکيم روابط بين دو کشور فعاليت‌هايي داشته‌اند.«سانتياگو رونکاگليولو»، «کلاد‌ يوسا»، «گاستون آکوريو»، «انريک برنيلز» از هموطنان خالق «سور بُز» هستند که موفق به کسب اين جايزه شده‌اند.

بارگاس يوسا متولد 1936، طي نيم‌قرن گذشته يک از مهم‌ترين چهره‌هاي ادبي آمريکاي لاتين بوده است. از معروف‌ترين رمان‌هاي او مي‌توان به «سور بُز»، «خانه سبز» و «گفت‌وگو در کاتدرال» اشاره کرد. يوسا علاوه‌بر نويسندگي، مقاله‌نويس متبحري نيز است و آثارش در روزنامه‌هاي مطرح اسپانيولي‌زبان به چاپ مي‌رسد.


 نغمه 

از مجموعه شعر «و اين قشنگ‌ترين دروغ دنياست!»

زهرا طراوتي

همه‌ جاده‌هاي جهان

از ابريشم پيراهن تو مي‌گذرند...

جهان پر از اتفاق است؛

و انتخاب‌ها بر پاشنه اتفاق‌ها،

مي‌چرخند...

فقط تويي،

که انتخاب کرده‌اي

اتفاقي هم،

اتفاق نيفتي...

به ضريح چشم‌هايت،

دخيل نبسته بودم،

دل بسته بودم...

حواست را جمع نکن،

تقسيم کن!

شايد سهمي هم

به من برسد...


 تازه‌هاي نشر 

نخستين مجموعه شعر زهرا طراوتي منتشر شد

نخستين مجموعه شعر زهرا طراوتي با عنوان «و اين قشنگ‌ترين دروغ دنياست!» منتشر شد.

به گزارش ايسنا، «و اين قشنگ‌ترين دروغ دنياست!» شامل 144 شعر کوتاه از اين شاعر جوان است که به گفته او، در قالب سپيد و ميني‌مال (کوتاهِ کوتاه) نگارش يافته و تمي عاشقانه دارند.

به‌ گفته‌ طراوتي، شعرهاي اين مجموعه زباني ساده و صميمي دارند و شاعر توانسته پاره‌اي از تصاوير زندگي روزمره را در قالب شعر و با حداقل کلمات در ذهن مخاطب خود تصويرسازي کند."و اين قشنگ‌ترين دروغ دنياست!» به تازگي در 1100 نسخه از سوي انتشارات نيماژ در مجموعه پازل شعر امروز ايران به چاپ رسيده است.طراوتي پيش‌تر ترجمه «پيانوي خودنواز» نوشته کورت ونه‌گات را توسط نشر سبزان منتشر کرده است. او همچنين در حال حاضر در حال اتمام ترجمه رمان «بيمار انگليسي» نوشته مايکل آنداچي است.

جلد دوم «قصه‌هاي جورواجور» زير چاپ رفت

جلد دوم «قصه‌هاي جورواجور» با عنوان «کت و شلوار بازيگري من» زير چاپ رفت.زهرا حيدري، نويسنده و دبير پروژه ادبي «قصه‌هاي جورواجور»، به ايسنا، گفت: جلد دوم اين مجموعه شامل 15 داستان از نويسندگان مختلف در تم‌هاي گوناگون با موضوعات متنوع است.دفتر ادبيات کودک و نوجوان حوزه هنري انتشار اين مجموعه را که داستان‌هاي آن براي نوجوانان است، به انتشارات سوره مهر سپرده است.نخستين عنوان اين مجموعه «خياباني که حوصله‌اش سر رفت» نام داشت و شامل 30 داستان کوتاه نوجوان بود که سال گذشته در حجمي حدود 500 صفحه منتشر شد و آثار افرادي همچون محسن مؤمني شريف، محمد حمزه‌زاده، فرهاد حسن‌زاده، داوود اميريان، مهدي ميرکيايي، معصومه عيوضي، يعقوب آژند و ديگر نويسندگان در آن ديده مي‌شد.


 آموزنده هاي ادبي 

اختر چرخ ادب

لطف ا... شيرين زبان

صحبت کردن از پروين عزيز؛ اختر فروزان و هميشه تابان چرخ ادب، پروين بزرگ، به همان اندازه که براي من سخت است بسيار هم دردناک است، زن روشنفکري که بسيار از زمانه خود فراتر بود و در عنفوان جوان و بالندگي فکري به سفر ابدي رفت. چرا؟

من هرگز پروين عزيز را نديدم چون وقتي به دنيا آمدم که او يک دهه هم بيشتر بود که از اين جهان فاني کوچ کرده بود ولي از وقتي با شعرش آشنا شدم و در درياي بي کران انديشه اش غوطه ور شدم بيشتر و بيشتر با بي کرانگي روحش آشنا شدم. زني که بسيار بزرگتر از جغرافيا و زمانش بود.

و اين وجود نازنين در اثر يک بيماري ساده و احياناً به واسطه نبود يک داروي پيش پا افتاده و يا در اثر تشخيص غلط علت بيماري درگذشت و جهان شعر و ادب براي هميشه داغدار شاعره عفيف وبي نظيري شد که مانندي نداشته است. شاعره اي که همه چيز را در عين سادگي بسيار عميق و انساني مي ديده و اکنون با عينک او ما هم مي توانيم به گفتگوي عدس و نخود و سوزن و نخ گوش کنيم.

اگر به ضرس قاطع بگويم که من هرگز زني به بلنداي روحي چون پروين را نديده و نشنيده ام که در اوج جواني وصيت خودش را نوشته باشد آيا اغراق کرده ام؟

اينکه خاک سيهش بالين است......

خاک سيه اختر چرخ ادب ما را در آغوش خود گرفته و ما همچنان داغدارش هستيم.

آن پارسا که ده خرد و ملک رهزن است

آن پادشه که مال رعيت خورد گداست

ما همچنان به نگاه انسان دوستانه اين چنيني نيازمنديم. پادشاهي که در عين قدرت و بي نيازي مال رعيت را چپاول مي کند و پارسايي که در حالي که دم از استغنا و بي نيازي روحي مي زند به خريد و فروش ده و ملک مشغول مي شود بي شک گدايان و راهزناني بيش نيستند.

اي دل عبث مخور غم دنيارا

فکرت مکن نيامده فردا را

کنج قفس چو نيک بينديشي

چون گلشن است مرغ شکيبا را

و جهان به اين پهناوري و بلندي براي روح و رواني چون پروين بي شک قفسي است بسيار تنگ و تاريک؛ ولي براي مرغ شکيبا آيا غير از بردباري راهي از اين دنياي تنگ و تاريک به سوي رستگاري هست؟

بر قطره سرشک يتيمان نظاره کن

تا بنگري که روشني گوهر از کجاست؟

کسي که سرشک غم يتيمان و آه و ناله پيرزنان و بيوه زنان را نشنود هرگز به روشني گوهر تاج پادشه پي نخواهد برد و تنها اين روح لطيف و حساس پروين است که از تابش اشک يتيم نقبي مي زند به گوهر تاج پادشاهي که غم رعيت ندارد.

هرچه از پروين بزرگ و عزيز بگويم کلمات در برابر عظمتش خاشع مي شوند و از کشيدن بار احساس ناتوان. زني که در ديار مردسالار چون شعله اي گذرنده لحظه اي درخشيد و براي هميشه در ظلمات بي کران ابدي خاموش و ناپيدا شد.

صاحب آن همه گفتار امروز

سائل فاتحه و ياسين است

دوستان به که زوي ياد کنيد

دل بي دوست دلي غمگين است


 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
فرهنگ و هنر
گالري
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون
آگهي