جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 2948- تاریخ : 1392/09/24 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران (يكشنبه)

راز فرود و شکل‌گيري شعر کميک در ادبيات ايران
اکسير: طنز در جوامع توسعه نيافته رشد نمي‌کند


طنـــــــــــز


ايستگاه


 راز فرود و شکل‌گيري شعر کميک در ادبيات ايران
  اکسير: طنز در جوامع توسعه نيافته رشد نمي‌کند 

 
اکبر اکسير معتقد است که طنز شريف عصاي دست و حنجره مظلومان جامعه است و تعريف و تفسيرش با لطيفه، شوخي، فکاهه و هزل فرق دارد.به باور او زبان رسا و حقيقت ياب طنزپردازانه هرگز نتوانسته خود را در جوامع توسعه نيافته نشان دهد و رشد کند.

به گزارش ايبنا، اکسير گفت: گاهي طنز مي‌تواند سخنگوي شجاعت اخلاقي پنهان مانده در پشت تعاريف روزمره و سخنگوي عصمت باستاني انسان معاصر و آن عزت برباد رفته‌اش باشد. طنز را مي‌توانيم در شکل‌هاي مختلف جامعه ببينيم اما اين زبان رسا و حقيقت ياب هرگز نتوانسته خودش را در جوامع عقب مانده نشان دهد.

اين شاعر توضيح داد: طنز شريف در اين جوامع با مشکلات متعدد روبه‌روست. شعر طنز در عصر مشروطه وقتي صداي مردم شد خود کار يک رسانه برتر را انجام داد.

رسانه‌اي که حق‌گو و مبارزه طلب است و به کسي نان قرض نمي‌دهد.

شاعر «زنبورهاي عسل ديابت گرفته‌اند» افزود:‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ برخي تاب تحمل شنيدن و ديدن شعر طنز را ندارند و همين دليل سبب شده که طنز شريف ما به گوشه عزلت برود و يا در پوست افکني به شکل ديگري درآيد.

محصول اين طنز شريف متأسفانه تبديل به خنداندن-به هر قيمتي- شده است. در هر رسانه‌اي و در هر گوشه‌اي از مطبوعات و راديو و تلويزيون طنز در بخش مکتوب تبديل به فکاهي شفاهي شده است.

وي ادامه داد: اگر طنز، تيزهوش باشد مي‌تواند راه خود را باز کند و براي جامعه مفيد باشد. اغلب طنزهاي شفاهي به مسخره و تحقير کردن ديگران منجر شده است. البته اگر همين فکاهه هم بتواند مشکلات مردم را برطرف کند و به رندانه‌ترين شکلش تبديل شود، مي‌تواند در اصلاح جامعه مفيد باشد اما اغلب طنزهاي شفاهي بي مايه‌اند و نشاني از ذوق در آن‌ها ديده نمي‌شود.

شاعر مجموعه شعر «بفرماييد بنشينيد صندلي عزيز» يادآور شد: آثار بزرگان ادبيات فارسي سرشار از طنز است. در آثار کساني مثل مولانا، حافظ و سعدي قوي‌ترين طنزها ديده مي‌شود. آن‌ها با ساده‌ترين کلمات توانسته‌اند عميق‌ترين حرف‌ها را بگويند. در آثاري مثل «تخم جن» اسماعيل شاهرودي، آثار فروغ فرخزاد، برخي شعرهاي شاملو و نصرت رحماني شکلي از طنز را مي‌بينيم که با فکاهه و خنداندن به هر قيمت فرق دارد. اين شاعران توانسته‌اند به درستي طنز را به شعر معاصر تزريق کنند و اين طنز هم در جامعه کارگر بوده است.

اکسير گفت: اميدوارم طنز به جاي بيان موضوعات شکننده، تحقير کننده و قبيح، واقعيت‌ها را در گذر از خط قرمزها بيان کند. بايد اقرار کنيم که طنز مهم‌ترين عامل اصلاح يک جامعه و تنها شمشير در دست شاعران و بزرگان است.

وي افزود: طنز نوعي دفاع مقدس است. طنز واقعي شعر پايداري است.

اين روزها وقتي نام دفاع مقدس مي‌آيد همه پيش از هر چيز سراغ جنگ هشت ساله ايران و عراق مي‌روند؛ در حالي که شعر پايداري امروز مبارزه با فساد اخلاقي، رياکاري، دروغ و مشکلات محيط زيست است که ما را به هر طريقي تهديد مي‌کنند. همين که شعر طنز نکته‌هاي مهمي را در جامعه لو دهد کار خودش را انجام داده. جمله معترضه‌اي است که مي‌گويد: «انسان‌هاي خوب همان انسان‌هاي بدي هستند که هنوز لو نرفته‌اند!» تنها وسيله‌اي که مي‌تواند نقاب از چهره انسان‌ها بکشد و ما را با چهره واقعي‌اش آشنا کند، شعر طنز است. اگر با طنز به جنگ برويم قطعا پيروز خواهيم شد.

شاعر مجموعه شعر «پسته لال سکوت دندان شکن است» افزود: اگر در سوء استفاده‌هاي کلان اين اجازه را به طنز بدهيم که به افشاي پليدي‌ها بپردازد، دست‌کم بخشي از جامعه اصلاح مي‌شود. مسوولان فرهنگي ما بايد به استقبال طنز بروند و به طنزپردازان شريف امکان بروز خلاقيتشان را بدهند.

اين شاعر ادامه داد: در طول سال اين همه جشنواره به مناسبت‌هاي مختلف برگزار مي‌شود، اما يک جشنواره شعر طنز نداريم.

نهادهاي مختلف کمتر به طنز مي‌پردازند. در اغلب محافل ادبي ما به جاي پرداختن به طنز به موضوعات حقير پرداخته مي‌شود و هر کس که تريبوني به دستش مي‌رسد مي‌خواهد به هر شکل ممکن مردم را بخنداند.

اين در حالي است که انسان‌هاي فهيم نيز مي‌خندند اما خنديدنشان با تفکر همراه است. بهترين طنز آن است که هم تفکر داشته باشد و هم تبسم و رياکاري‌هايمان را به رويمان بياورند.

اين شاعر طنزپرداز گفت: ادبيات اگر بماند محکوم مي‌کند، اما لبنيات اگر بماند، مسموم مي‌کند.

بايد به هر طريقي که شده سعي کنيم به ادبيات، طنز تزريق کنيم. با اين کار به طنز شريف امتياز داده‌ايم.

اکبر اکسير متولد محله آبروان شهرستان مرزي آستارا است. «بفرماييد بنشينيد صندلي‌ عزيز»، «زنبورهاي عسل ديابت گرفته‌اند»، «پسته لال سکوت دندان شکن است» و «مالاريا» از کتاب‌هاي اين شاعرند.


 طنـــــــــــز 

از دفترچه خاطرات يک آدم فضول!

مهدي طوسي

شنبه:

امروز داشتم با خودم حرف مي زدم. يکباره متوجه شدم که از پنجره رو به رويي خانه ما صدايي مي آيد که اين صدا شبيه به صداي خاله صاحبخانه است. از شما چه پنهان که من اصولا از اين خاله همسايه روبه رويي خوشم نمي آيد و براي همين دلم مي خواهد به حرف هايي که او با صاحبخانه مي زند گوش کنم ببينم آيا او هم از من خوشش نمي آيد!

گوشم را تيز کردم. خاله همسايه روبه رويي داشت مي گفت: بابا.... اقدس جان من مي گويم اين عدس ها خيلي بهتر از آن عدس هاست. ممد آقا، باباي بچه هام امروز ده کيلو از همين عدس خريده و من هم روزي دو بار از اين عدس ها درست مي کنم. باور کن احساس مي کنم که کلسيم بدنم همين جور دارد مي رود بالا!

من به تو پيشنهاد مي کنم که برو از همين سوپري بعد از چهارراه عدس بخر تا کلسيم بدنت برود بالا!

با خودم گفتم: الان من هم مي روم و از همين عدس هايي که خاله همسايه رو به رويي مي گويد مي خرم. چرا آنها بخرند و کلسيم بدن شان برود بالا اما من نخرم و کلسيم بدنم پايين بماند! البته توي دلم يک مقدار به شوهرم هم بد و بيراه گفتم که چرا مثل خاله همسايه رو به رويي نمي داند از کجا عدس بخرد تا کلسيم بدن مان برود بالا!

رفتم ده کيلو عدس خريم. خيلي هم خوشحال بودم چرا که همه عدس هاي سوپر چهارراه بعدي را خريدم و چيزي باقي نگذاشتم تا همسايه رو به رويي مان بخرد. اما بعد از اينکه درست کردم دو تا ريگ درشت آمد زير دندانم و دندانم را شکست!

يک شنبه:

امروز داشتم از توي پله ها مي رفتم پايين که يکباره متوجه شدم دو نفر دارند با هم پچ و پچ مي کنند و مي گويند: همسايه طبقه بالا(ما را مي گفتند) چرا قبض هاي شان را پرداخت نمي کنند؟ همه ما قبض هاي مان را پرداخت کرديم جز اين همسايه بالايي.

نفر بعدي به او گفت: شايد پول ندارند قبض هاي شان را بدهند چرا که اگر داشتند که تا به حال پرداخت مي کردند.

نفر اولي گفت: مي خواهي بعد از ظهر برويم بالا ازشان بپرسيم اگر پول ندارند به آنها قرض بدهيم؟!

نفر بعدي گفت: آره موافقم چون من هم متوجه شدم که مدتي است بوي قرمه سبزي از توي خانه شان نمي آيد و ممکن است بچه هاي شان گرسنه باشند!

نفر بعدي گفت: آخي ي ي ي ي ي!

آنقدر ناراحت شدم که گفتم الان به همسرم زنگ مي زنم و مي گويم نه تنها قبض خودمان را بدهد بلکه قبض همه همسايه ها را هم بدهد و همه همسايه ها را شام قورمه سبزي دعوت کند!

دو شنبه:

امروز احساس کردم که بايد بروم و از درس هاي بچه خبر بگيرم. رفتم مدرسه. معلم شان گفت: توي دفتر منتظر باشيد تا من درسم که تمام شد بيايم و با شما حرف بزنم.

توي دفتر نشسته بودم که ديدم کسي نيست و يک عالم دفتر توي دفتر است! رفتم و يکي يکي آنها را باز کردم. فکر شومي به ذهنم رسيد. با خودم گفتم که با پاک کن نمره هاي زير صفر بچه ام را پاک کرده و هم را بالاي ده بگذارم!

اين کار را کردم اما اي کاش اين کار را نمي کردم. چرا که معلم شان ديد و خيلي خجالت کشيدم!

سه شنبه:

امروز خيلي کارها کردم از جمله گوش کردن به حرف هاي ديگران. تازه توي کار عروس خاله ام نيز فضولي کرم و به او گفتم: بايد بروي به مادر شوهرت که خاله ام باشد بگويي که برايت سرويس طلا بخرد!

راستش بعد از اينکه اين حرف ها را زدم خيلي پشيمان شدم چرا که اگر خاله بفهمد که فهميد خيلي بد مي شد که شد!

چهار شنبه:

از بس توي کار اين و آن فضولي کردم که خسته شدم. امروز تصميم گرفتم که توي کار خودم فضولي بکنم. هر کاري که تصميم داشتم انجام بدهم با فضولي توي آنها نمي شد کار را انجامش بدهم!

با خودم گفتم: بنده خدا بقيه اي که توي کارشان فضولي مي کنم، آنها نمي دانند چه کار بکنند، درست مثل خودم که نمي دانم بايد چه کار بکنم!

پنج شنبه و جمعه

اين دو روز را مثل شوهرم که تعطيل بود من هم تعطيل کردم و توي کار هيچ کس فضولي نکردم. آخر وقت روز جمعه با خودم گفتم: چقدر خوب است که آدم توي کار کسي فضولي نکند!


 ايستگاه 

ايستگاه خنده!

عبدالکريم گشايش

توي يك مغازه پارچه فروشي!

يك روز يك نفر رفت توي يك مغازه پارچه فروشي و به پارچه فروش گفت: يك متر پارچه خوب به من بدهيد؟

پارچه فروش گفت: مي خواهي با يك متر پارچه خوب لباس بدوزي؟

او جواب داد: پَ نه پَ مي خواهم يك عينك يك متري بدوزم!

آخر عينك هاي امروزي دو تا عيب دارند ايراد اول شان اين است كه زودي مي شكند، و ايراد دومش اين است كه خيلي كوچك است. عينك يك متري مشكل كوچك بودنش را حل مي كند و پارچه اي بودن نيز مشكل شكستنش را!

يك بنگاه معاملات ماشين!

يك روز يك نفر رفت داخل يك بنگاه معاملات ماشين و به فروشنده گفت: ببخشيد يك ماشين خوشگل ساخت وطن به من بدهيد؟

فروشنده گفت:‌ببخشيد آقا! ماشين خوشگل ساخت وطن را مي بريد؟

او جواب داد: پَ نه پَ مي خورم! آخر نه اينكه من زيادي در فيلم هاي دراكولايي بازي كردم، الان به اين نتيجه رسيدم كه خون خواري چيز زياد خوبي نيست و بهتر است براي يك مدتي هم كه شده آدم آهن پاره و ماشين وطني خوشگل و اين جور چيزها را بخورد!

خريد نان توي صف نانوايي!

يك روز يك نفر براي خريد نان توي صف نانوايي ايستاد. وقتي نوبتش شد. فروشنده به او گفت: نان مي خواهيد؟

او جواب داد: پَ نه پَ براي شخم زدن زمينم نياز به تراكتور دارم كه گفتند شما مي فروشيد!

آخر اين روزها همه نياز به تراكتور دارند تا زمين شان را شخم بزنند براي همين وقتي اين صف طولاني را ديدم زياد تعجب نكردم!

داخل يك مغازه نفت فروشي!

يك روز يك نفر رفت داخل يك مغازه نفت فروشي. مغازه دار به او گفت:‌نفت مي خواهيد كه بريزيد توي چراغ؟

او جواب داد: پَ نه پَ نفت مي خواهم تا بفروشم به كشورهاي حوزه خليج فارس تا به اين وسيله زندگي ام را بگذرانم!

آخر من شنيدم كه اين روزها نفت و دلار و طلا همين جور دارد مي رود بالا و براي همين هست كه من تصميم دارم هر جوري شده از شما نفت بخرم!

شما داريد به اين كلاغ نگاه مي كنيد!

يك روز يك نفر داشت به يك كلاغ نگاه مي كرد. فردي به او نزديك شده و گفت: ببخشيد آقا! شما داريد به اين كلاغ نگاه مي كنيد؟

او جواب داد: پَ نه پَ دارم با اين كلاغ حرف مي زنم و به او مي گويم: به به عجب دمي عجب پايي........! تا به اين وسيله پنيرش را بدزدم!آخر ما مهمان دام و همسرم از من خواسته تا براي صبحانه مهمان ها پنير تهيه بكنم،‌از جايي كه پول براي خريد اين كار ندارم گفتم هر جوري كه شده از اين كلاغ پنير بدزدم!


 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
فرهنگ و هنر
گالري
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون
آگهي