جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 2941- تاریخ : 1392/09/16 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران (شنبه)


از باز کردن پوست آدامس بدم مي آيد!


طنـــــــــــز


ايستگاه


شرح برعكس


 از باز کردن پوست آدامس بدم مي آيد! 

مهدي طوسي

رسيدي خانه. با خودت گفتي الان است كه اين يك نفر بيايد جلو و به من بگويد:‌خسته نباشي. امروز كه نبودي خيلي دلم برايت تنگ شد.اما برخلاف چيزي كه تصور مي كردي اين يك نفر جلو كه نيامد به تو خسته نباشيد بگويد و ابراز دلتنگي بكند، وقتي هم كه تو جلو آمدي به تو گفت: چقدر خوب بود كه تو امروز خانه نبودي من توانستم يك استراحت درست و حسابي بكنم و بعد هم بيدار بشوم و تلويزيون را تماشا بكنم و بعد هم كه اين كار را كردم دوش بگيرم و بعد.....!

در را بستي و با لب و لوچه آويزان از اتاق آمدي بيرون. در را بستي و وقتي كه آمدي بيرون با خودت فكر كردي اگر اين يك نفر تا اين اندازه كه الان ديدم سنگ دل باشد كه تا پايان داستان هايي كه قرار است با او كار بكنم،‌ دق مي كنم!

تو آدم حساسي بودي و اين يك نفر بر خلاف تو اصولا به چيزي فكر نمي كرد. تو آدم مهرباني بودي و اين يك نفر اصولا آدم سنگ دلي بود. تو آدمي بودي كه به چيزهاي خوبي فكر مي كردي و اين يك نفر بر خلاف تو اصولا به چيزهايي كه تو تصور مي كردي خوب است و فكر مي كردي فكر نمي كرد!

رفتي و گوشه اي از اتاق دراز كشيدي. سقف را نگاه كردي. با خودت گفتي:‌ به سقف نگاه كردن بهتر است كه به رفتار اين يك نفر فكر بكني!

همين جور كه داشتي به سقف نگاه مي كردي يك باره صدايي از دور توجه تو را به خودش جلب كرد. صدا شبيه خوردن دو تا آهن به هم و يا ريختن يك عالمه ظرف چيني از يك ماشين خاور بود!

با خودت گفتي حتما اين يك نفر باز دسته گلي به آب داده. با هيمن تصور به روي خودت نياوردي و همين جور كه دراز كشيده بودي و به سقف نگاه مي كردي دراز كشيدي و به سقف نگاه كردي.

اما دوباره همين صدا را شنيدي؛ صدايي كه شبيه به ريختن يك عالمه چيني از بار يك خاور و خوردن دو تا آهن به هم. اين بار بلند شدي. در را باز كردي. رفتي بيرون و يك راست رفتي به سمت اين يك نفر. او دراز كشيده بود و داشت فيلم تماشا مي كرد. او عادت داشت كه وقتي يك فيلم احساسي و خشن را تماشا مي كرد هم پاي بازيگر عصباني فيلم عصباني مي شد و وقتي او چيزي را مي شكست اين يك نفر هم به اجبار همان چيز را مي شكست و اگر چيزي شبيه به آن را پيدا نمي كرد چيز ديگري را مي شكست. اين يك نفر معتقد بود با اين شيوه فيلم را بهتر متوجه مي شود!

نگاهي به او كردي و گفتي: فقط بهتر است كمي دقت داشته باشي كه خداي ناكرد تمام وسائل اين جا را نشكني چرا كه ما به فراخور موضوعي كه در آن قرار داريم به اين وسائل نيازمند هستيم!

اين يك نفر نگاه كرد و به تو گفت: من از نويسنده ترسي ندارم و اصولا هم در اين جور موارد دلم نمي خواهد كسي توي كارم دخالتي داشته باشد!

تو گفتي: اما من هم در اين مجموعه دارم با تو كار مي كنم و بهتر است كه صداهايي كه مزاحم هستند را براي من درست نكني!

اين يك نفر چيزي نگفت و تو هم چيزي نگفتي و رفتي تا به ادامه دراز كشيدن و تماشا كردن سقف بپردازي. اين يك نفر با خنده به واكنش درباره فيلم مي پرداخت و تو به سقف نگاه مي كردي. با خودت فكر كردي پس اين يك نفر چه كار مي كند كه اين داستان قشنگ تر پيش برود!

با خودت فكر كردي تا هر جوري شده اين يك نفر را در داستان ها بيشتر دخيل بكني. همين جور كه دراز كشيده بودي و به سقف نگاه مي كردي فكري به ذهنت رسيد. با خودت فكر كردي مي تواني با اين يك نفر درست شبيه به فيلم برخورد بكني. يعني اينكه او فيلم هاي وحشتناك دوست دارد و تو مي تواني با او شبيه به فيلم هاي وحشتناك رفتار بكني تا به اين شيوه در داستان ها بيشتر وارد بشود.

از فرط خوشحالي دست هايت را به هم ماليدي و رفتي تا با اين يك نفر شبيه به فيلم هاي ترسناك رفتار بكني. تو آدم خوش شانسي هستي. چرا كه اين يك نفر تلويزيون را خاموش كرد و اين يعني اينكه فيلمي كه داشت آن را تماشا مي كرد تمام شد.

رفتي سمت او و تا او را ديدي جيغي كشيدي كه از جا پريد و جيغ كشيد. بعد خنده اي كرد و گفت: تو از اين فيلم هاي جيغ و دادي خوشت آمده، نه!؟

تو گفتي: اگر خوشم نيامده باشد هم چاره اي نيست جز اينكه اين كار را بكنم.آخر من دلم نمي خواهد به تنهايي در اين داستان كار بكنم!

اين يك نفر گفت: اصلا بيا يك كاري بكنيم.

تو گفتي: چه كار؟

اين يك نفر گفت:‌ بيا برويم و تمام همسايه ها را بترسانيم!

تو گفتي: ولي اين كار كار درستي نيست، بهتر است كه ما همديگر را بترسانيم.

اين يك نفر با لگد زد توي شكم تو و زد زير خنده و گفت: ترسيدي.....!؟ ترسيدي......!؟ها ها ها ها!

تو گفتي: ولي اين ترساندن نبود اين كتك زدن بود!

اين يك نفر گفت: ولي تو بعد از اين از لگدهاي ناخودآگاه من مي ترسي و اين يعني اينكه بازي ترسناك!

تو قبول كردي. يعني مجبور بودي كه قبول بكني!

اين يك نفر گفت: اگر مي خواهي من تو را بيشتر از اين با لگدهايم نترسانم بايد به پيشنهادي كه به تو دهم توجه داشته باشي!

تو گفتي: چه پيشنهادي؟!

اين يک نفر گفت: بايد همراه من باشي و هر کاري مي گويم انجام بدهي

تو گفتي: يعني اين پيشنهادت بود!؟

اين يک نفر گفت: نه مي خواهم همراهم باشي و در زمينه باز کردن پوست هاي آدامس به من کمک کني. آخر من در طول روز زياد آدامس مي خورم و از باز کردن پوست آدامس بدم مي آيد!


 طنـــــــــــز 

حاليوود

نرجس قاسمي

عنوان:حاليوود:طنز سينمايي +تلويزيوني در پنج پرده و نيم

نويسنده:اميد مهدي نژاد-مشخصات نشر:تهران:مرواريد،1390

موضوع:سينما- ايران- نقد و تفسير-طرح جلد:ياشار صلاحي

چاپ اول:زمستان 1391

براي من خواندن اين کتاب نشاط و شادماني به همراه آورد که مدتي بود گم شده بود.بعد از مدت ها يک دل سير خنديدم! بايد از فروشنده ي غرفه ي نشر مرواريد در نمايشگاه کتاب ممنون باشم که با معرفي اين کتاب خنده که چه عرض کنم قهقهه بر لبان من و خواهرم نشاند!!! مخصوصا با فيلمنامه ي يک فيلم ماورايي و شخصيت يونس که بي شک براي من بهترين بخش کتاب بود اما به علت طولاني بودن از آوردنش معذور بودم.کتاب در پنج پرده روايت شده است:

پرده ي اول:روي پرده

1) تقاطع سئول2) راه آب3) پالام پولوم پيليش4) مزقون در تاريکي5) مسائل مربوطه6) اليزابت در مظلوميت مفرط7) دلدادگان8) چندمين وسوسه9) اتاق بغلي10) عطر جالب سپيده دمان

پرده ي دوم:پورتال جامع سينماي جنگ

1)شور و شوق جبهه ها2) ملکوت نور در خاکريز گمشده

3) هرّه و کرّه در خط مقدم4) انفجار مهيب در پالايشگاه جهنمي5) گلوله هاي بي هدف،تفنگ هاي بي طرف

پرده ي سوم

کشک،حوري،باميه يا معنوي سازي تضميني

پرده ي چهارم:پيش پاي صندوق

1) ترکيدن يا نترکيدن،مسأله اين نيست2) قفسه هاي مواضع

3) فشار کار4) وارسته از دنيا و مافيها5)عکس

پرده ي پنجم

بهار در سيما (طرح برنامه ي تلويزيوني)

ضميمه:بحران در بحران

فيلنامه ي يک فيلم ماورايي/معنا گرا:شهود سبز اثيري،زير باران معنويت

سينماي ايران سينمايي است فاخر، ناب،معنوي، پاک، توپ، عالي و در برخي موارد خفن که به تنهايي توانسته است روح ايران و ايراني را در کالبد زمان واقع در کن و لو کارنو و برلين بدمد. با اين حال در اين سينما گاه فيلم هايي ساخته مي شود که ما را مجبور مي کند بدون آن که از آن ها چيز خاصي به ميان بياوريم، با ذکر خلاصه ي داستان و اسامي عوامل حاضر در صحنه، ياد آن ها را گرامي بداريم.

پالام پولوم پيليش

نام فيلم:پالام پولوم پيليش

کارگردان:مقداد پکين پا

نويسنده فيلمنامه:م.پکين پا

موسيقي متن:ستار

جلوه هاي ويژه:زياد با پوزش از نيروي انتظامي

بازيگران:فرهاد، زيبا، شهرام، ستار بياباني و زينال بندري

خلاصه ي داستان:

کامبيز فردي است گوارا، آرام و مهربان. او به همراه نامزدش زندگي خوبي را مي گذراند. تا اين که يک توطئه باعث مي شود او به فردي ناگوار،عصباني، و از همه جهت نا معلوم تبديل شود. جلال- دوست کامبيز- که يک آدم بد است، با دوختن پاپوشي ناجور او را روانه ي زندان مي کند. کامبيز مجبور مي شود مدت زيادي در زندان(ندامتگاه)بماند.لحظات ندامتگاه با غربت و غم و به کندي طي مي شود. اما از آن جا که دنيا محل گذر است، دوران زندان نيز مي گذرد و کامبيز پس از طي دوران محکوميتش که با باز شدن در بزرگ معروف زندان و بيرون آمدن او از آن مصادف است، تصميم مي گيرد ضمن اين که از دوست نامردش انتقام مي گيرد، از سرنوشت نامزد دلبندش نيز کسب اطلاع کند.او در حال راه رفتن در خيابان است که به يکي از دوستانش به نام همايون بر مي خورد که به طور اتفاقي با نامزدش در حال قدم زدن مي باشند.آن ها در حال رفتن به محضر براي جاري کردن خطبه ي عقد هستند، اما وقتي از سرنوشت کامبيز مطلع مي شوند، تصميم مي گيرند اين کار را به زمان ديگري موکول کرده، براي گرفتن انتقام به کامبيز ياري برسانند. آن ها به يک مغازه آتشبار فروشي مي روند و تعدادي کلت، ژ3 و بازوکا مي خرند و براي خريد يک دستگاه تانک نيز ثبت نام مي کنند. بعد، هر سه به پناهگاهي درخارج شهر مي روند. فردا صبح، اين سه نفر طبق نقشه اي دقيق، مشغول گرفتن انتقام مي شوند.آن ها ابتدا به سراغ داوود کثيف که از همکاران باند دشمن مي باشد رفته و با گلوله ي مستقيم بازو کا او را از پاي در مي آورند. بعد سوار ماشين شده و به سمت مخفي گاه هوشنگ سه کله رهسپار مي گردند. در راه يک ماشين پليس به علت ويراژ به آنها ايست مي دهد، اما آن ها به علت عجله و غفلت از قانون گرايي به ايست پليس توجهي نمي کنند. ناگهان در تونل رسالت متوجه مي شوند که چند ماشين پليس در تعقيب آن هاست. کامبيز که خود رانندگي را بر عهده دارد، با مهارت هر چه تمام تر، ماشين را از مهلکه نجات داده و پليس ها را سرگردان مي سازد. بر اثر اين عمل ناگهان دو ماشين پليس به هم خورده به شکل آهسته و آتش زايي منفجر مي شوند. کامبيز، همايون و نامزدش خود را به مخفيگاه هوشنگ رسانده، با شليک گلوله هاي زياد، او و محافظانش را از بين مي برد. سپس تصميم مي گيرند به کارخانه ي جلال حمله کنند اما ناگهان ماشين آن ها خراب مي شود. کامبيز، از ماشين بيرون پريده، سوار بولدوزر شهرداري شده و با سرعت به سوي کارخانه حرکت مي کند و در مسيرش نيز همه چيز را اعم از يک پرايد، يک دکه ي روزنامه فروشي، يک تير چراغ برق، سه نفر کارگر فصلي و دو چراغ راهنمايي را نابود مي سازد. کامبيز با بولدوزر وارد کارخانه مي شود، اما متوجه مي شود که جلال رفته است. آن سه، ناگهان خود را در مقابل آسايشگاه جانبازان مي بينند. کامبيز پيشنهاد مي کند سري به آن جا بزنند. وقتي وارد آسايشگاه مي شوند جلال را مي بينند که از ترس در آن جا پنهان شده است. کامبيز به سمت او هجوم مي برد، اما قبل از اين که شليک کند، لحظه اي متحول شده و به اين فکر مي کند که اين عزيزان براي آسايش آن ها سلامتي خود را از دست داده اند و حالا آن ها براي مال دنيا با هم به مخاصمه بر خاسته اند. کامبيز ناگهان از خود بيخود شده و اسلحه از دستش به زمين مي افتد. جلال هم که به همين موضوع فکر مي کرده، به طرف کامبيز رفته از او بابت کارهاي گذشته اش پوزش مي خواهد. کامبيز و جلال يکديگر را در آغوش مي گيرند و جلال از بابت اين که نامزد کامبيز را کشته از او عذر خواهي مي کند و کامبيز ضمن پذيرفتن عذر خواهي او مي گويد«بي خيال بابا، چيزي که اين روزا زياده ،نامزد.»همايون و نامزدش هم دست در دست هم به سوي اولين دفتر خانه ي ازدواج به راه مي افتند.


 ايستگاه 

همراه با يک خلبان و دفترچه يادداشت روزانه اش!

عبدالكريم گشايش


شنبه

امروز هوا به شدت گرم بود. با خودم فكر كردم كه پرواز كنم و بروم بالاي آسمان تا بلكه يك مقدار از گرماي روي زمين فاصله بگيرم. اما نمي دانم چي شد كه كولرهاي هواپيما خراب شد و گرماي خورشيد را با خودش به داخل هواپيما آورد. آنقدر گرمم شد كه عرق مي ريختم و با دستمال عرق هايم را پاك مي كردم.

با خودم فكر كردم كه اگر يك بار ديگر هوا گرم شد پرواز نكنم و روي زمين به رانندگي و حمل مسافر مشغول شوم. آخر اگر كولر ماشين خراب شود مي شود پنجره ماشين را پايين كشيد اما وقتي كولر هواپيما خراب بشود نمي شود چيزي را پايين كشيد!


يك شنبه

امروز با خودم فكر كردم كه پرواز نكنم. آخر يك روز افكار بد به سراغم مي آيد. نمي دانم چرا تصور مي كردم كه اگر پرواز كم به دليل جو نامساعد هوا و خستگي خودم و ايراد فني هواپيما، هواپيما سقوط مي كند.

اجازه ندادند و گفتند حتما بايد پرواز كني. چرا كه بليت فروخته شده و بايد مسافرها را از اين شهر به آن شهر ببري وگرنه كه سيستم هوايي كشور كلي ضرر مي كند. با خودم فكر كردم كه جعبه سياه هواپيما را سفيد بكنم تا اگر توي جنگل سقوط كرديم جعبه سفيد هواپيما راحت تر پيدا بشود و مثل هميشه علت سقوط هواپيما را نا آشنايي خلبان و عدم كنترل هواپيما از سوي او قلمداد نكنند!


دو شنبه

امروز خيلي خوشحالم چون قرار است با پرواز سر صبحم بروم و يك كشور خارجي را از نزديك ببينم. از شما چه پنهان قرار بود بيفتم توي يك چاله فضايي و تا جايي كه خدمه به من خبر دادند توي چاله فضايي هم افتاده بودم اما چاره اي نبود و مسافران بدبخت يك جوري تحمل كرده بودند. آخر جاي شما خالي نباشد امروز توي اين پرواز اصلا رو به رو را نگاه نمي كردم براي اينكه داشتم كتاب زبان خارجي را مطالعه مي كردم تا وقتي به آن كشور خارجي رسيدم بتوانم با فروشنده هاي شان صحبت كنم. من خيلي دوست دارم كه يك دست لباس خارجي خوب و خوشگل داشته باشم!


سه شنبه!

امروز مثل ديروز نبود. براي اينكه اصلا حال و حوصله هيچ چيز را نداشتم. آخر امروز توي آسمان كه بوديم بنزين هواپيما تمام شد. جايي هم وجود نداشت كه برويم سوخت بزنيم! كارت سوختم را هم گم كرده بودم!آمدم پايين و به مدير بالا دستي ام گفتم: نمي شود توي آسمان هم مثل روي زمين از اين پمپ بنزين هاي سيار بزنيد تا هواپيما هم مثل ماشين بتواند زماني كه بنزين تمام مي كند بنزين بزند!؟مديرمان عصباني شد و من را با تمام وسايلم انداخت بيرون!


چهارشنبه

از همين روزهاي چهارشنبه خيلي بدم مي آيد. آخر روزهاي چهارشنبه خيلي خيلي شلوغ است و ما به جاي يك پرواز بايد ده تا پرواز انجام بدهيم. چرا كه هم تعطيلات آخر هفته شروع مي شود و همه مي خواهند بروند شمال و جنوب و شرق و غرب. وقي كارم تمام شد و نشستم روي زمين همين جور دور خودم مي چرخيدم.

شما باشيد و در يك روز ده بار چهار جهت اصلي را بچرخيد سرتان گيج نمي شود!؟ من سرم گيج شد و رفتم توي بقل مديرمان! او عصباني شد و گفت: حالا يك روز چهار جهت اصلي را پرواز كرده، ببين چقدر خودش را لوس مي كند!


پنج شنب و جمعه

اين دو روز را به خاطر خستگي خوابيدم و هيچ كاري انجام ندادم.


 شرح برعكس 

مسعود شجاعي: ببينيد روي بازوي من اصلا خالکوبي وجود ندارد!


 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
فرهنگ و هنر
گالري
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون