جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 2938- تاریخ : 1392/09/12 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران (سه شنبه)

من مکانيک اهل ادبياتم
با نگاه به برگريزان پاييز


"ولاديمير ماياکوفسکي" شاعري که در کوچه ها شعر مي خواند


خبر ادبي


تازه‌هاي نشر


نغمه


نويسندگي


 من مکانيک اهل ادبياتم
 با نگاه به برگريزان پاييز 

مهدي طوسي

اصلا حوصله نداري که از ابتداي صبح را مرور بکني. معتقدي امروز هم مثل همه روزهاي ديگر با اتوبوس به محل کارت آمدي و البته قبل از اينکه به محل کارت برسي به يکي از دکه هاي روزنامه فروشي مراجع کردي و علاوه بر خواندن تيترهاي روزنامه ها، نشريات ادبي را هم مرور کردي تا بداني چه اتفاقاتي در ادبايت ايران در حال به وقوع پيوستن است.

براي همين و نيز جلوگيري از تکرار مکررات مسير قبل از رسيدن به گاراژ را مرور نمي کني تا مثل روزهاي قبل چيزي تکراري باعث مکدر شدن خاطر خوانندگان اين ستون نشود.

داخل مغازه نشستي و داري از هواي پاييزي لذت مي بري. البته براي اينکه از هواي پاييزي که خاص افراد ادبياتي است لذت ببري درب را باز گذاشتي. برگ هاي زردي پاييزي درخت عرعر وسط گاراژ يکي پس ازديگري در حال ريختن است. سطح بيروني همه مغازه هاي گاراژ را زرد کرده. با ديدن برگ ها ياد شعرهايي افتادي که شاعران بزرگ کشورت براي پاييز سروده اند. شعرهايي از اخوان، شاملو، فروغ و حتي قديمي ها مثل سعدي و حافظ و غيره.

با خودت فکر کردي که چه جوري امکان دارد که آدم بتواند با الهام از رنگ زرد يکي از برگ هاي درخت اين جوري ملتهب شده و اشعاري بسرايد که ذهن همه مخاطبان سال هاي دور را به خودش مشغول کند.به نتيجه اي نرسيدي جز اينکه اين افراد بايستي افراد خارق العاده اي باشند که بتوانند يک چنين کاري را انجام بدهند. بالاخره اگر اين افراد خارق العاده نباشند که نمي توانند آثاري را از خودشان به يادگار بگذارند که همه تاريخ ادبيات را به خودش مشغول بکند.

همين جور که داشتي از پاييز و برگ هاي زردش لذت مي بردي و به فکر شاعران و اديبان کشورت افتاده بودي ماشيني دودي شکل ذهن زرد پاييزي تو را به رنگ سياه بيرون آمده از اگزوز ماشين آلوده کرد. چشم هايت را بستي و بيني ات را گرفتي و براي مدتي کوتاه يادت رفت که کجا هستي و اين ماشين براي چي دارد به سمت تو مي آيد. بلند شده و گفتي: آقا داريد چه کار مي کنيد!؟ اين ماشين چرا اينقدر دود سياه مي کند!؟

راننده خنده اي کرد و گفت: اين سوالي است که من بايد از شما بکنم!؟

تو با تعجب نگاهش کردي و گفتي: ماشين تان دود سياه مي دهد و شما آمديد داخل مغازه ما و من را به سرفه انداختيد و تازه پرده افکار ادبي من را پاره کرديد آن وقت مي خواهيد علتش را از من بپرسيد!؟

او لبخندي زد و گفت: آقاي دولت آبادي، آقاي شاملو، آقاي سعدي و حافظ و غيره..........! من که به مغازه قصابي نيامدم تا علت دود کردن ماشينم را بفهمم. شما مکانيک هستيد و من هم آمدم که بفهمم چرا اين ماشين دود مي کند...........!

تازه متوجه شدي که کجا هستي و راننده مربوطه براي چي وارد مغازه شده! عذر خواهي کردي و گفتي لطفا ماشين را بگذاريد روي چاله و سويچ را بدهيد به من تا اوستا که آمد ماشين را نشانش بدهم راستش من از اين جور مشکلات زياد سر در نمي آورم.

مرد راننده صاحب ماشين لبخندي زد و گفت: حالا بگو ببينم داشتي به کدام قسمت ادبيات فکر مي کردي!؟

تو بر خلاف هميشه که احساس کردي نبايد به تمسخر بقيه آدم ها فکر بکني اين بار فکر کردي و گفتي: ولي آقا من اصلا حال و حوصله ندارم که کسي من را مسخره کند. يعني چي به کجاي ادبيات فکر مي کردي!؟ اصلا به هر جاي ادبيات که فکر مي کردم، بايد به شما جواب بدهم!؟

مرد راننده خنديد و گفت: من از اينکه ديدم که مکانيکي پيدا کردم که تا اين اندازه اهل ادبيات است و مي تواند به اين زيبايي به پاييز تماشا بکند و فکر بکند لذت بردم و اصلا هم قصد توهين و تمسخر شما را ندارم.

از اين حرف خيلي خوشحال شدي. به قدري که لبخندي شبيه به قهقهه سر دادي. رو کردي به مرد راننده و گفتي: راستش من اصلا تا به حال برايم پيش نيامده که فردي توي اين مکانيکي درکم بکند و بفهمد که اهل ادبياتم. براي همين تصور کردم که شما من را مسخره مي کنيد. راستش من داشتم پاييز را تماشا مي کردم و به همين ترتيب ياد آثار ادباي بزرگي که با نگاه به برگريزان، ،آثار زيبايي خلق مي کنند افتادم.

مرد دو تا دستش را برد بالا و براي تو کف زد. او گفت: تا به حال به چنين مکانيکي نيامده بودم............!اوستا وارد مغازه شد و مرد راننده حرفش را قطع کرد. سلام کرد و گفت: شما اوستاي اين بچه هستيد!؟اوستا نگاهي عصباني به من کرد و گفت: بفرماييد! مرد راننده گفت: من بعد از اين ماشينم را مغازه شما مي آورم براي اينکه از اين شاگرد با ادب و اهل ادبيات تان خوشم آمد.

اوستا خوشحال شد. تشکر کرد و بعد از رفتن مرد مکانيک گفت: براي اولين بار بود که اين ادبيات بازي هاي تو به درد من خورد!


 "ولاديمير ماياکوفسکي" شاعري که در کوچه ها شعر مي خواند 

عبدالکريم گشايش

ماياکوفسکي زاده 19 ژوئيه، 1930 - و درگذشته 14 آوريل، 1993) است.

ولاديمير ماياکوفسکي، شاعر درام‌نويس فوتوريست (آينده‌گراي) انقلابي روسي در روستاي بغدادي استان کوتائيسي گرجستان در قفقاز ديده به جهان گشود. وي در دوران خلاقيت و فعاليت‌هاي هنري يکي از استادان سبک فوتوريسم بود و همگام با خيزش‌هاي انقلابي در روسيه رشد يافت و پس از انقلاب بلشويکي روسيه و در دوران حکومت شوروي يکي از نام‌آورترين شاعران عصر خود بود.

اين شاعر فوتوريست انقلابي روسي از سن 14 سالگي به عضويت حزب بلشويک درآمد و از سال‌هاي قبل از انقلاب فعاليت هنري و سياسي خود را آغاز نمود. وي در شعر روسي وزن، الفاظ، عبارات، تمثيل‌ها و استعارات تازه و بديع پديد آورد، با دنبال نمودن سبک آينده‌گرايانه آثار خود را خلق مي‌‌نمود ولي به همه اصول اين سبک پايبند نبود و روش خاص خود را دنبال مي‌‌کرد.

ماياکوفکسي از اتخاذ هيچ وسيله‌اي براي انتشار افکار و آثار خود باک نداشت و حتي در کوچه‌ها قدم مي‌‌زد و براي مردم شعر مي‌‌خواند. حکايت مي‌‌کنند: "در سال‌هاي جنگي داخلي در روسيه او به جبهه‌هاي جنگ مي‌‌رفت و در سنگرها اشعار خود را براي سربازان مي‌‌خواند. مردم از اشعار او الهام گرفته، بي محابا به جنگ مي‌شتافتند. او با صدايي رسا و پرجوش و خروش در راديو آثار خود را مي‌خواند و مردم آن اشعار را فورا حفظ مي‌کردند..."

از سيزده جلد ميراث ادبي ماياکوفکسي، دوازده جلد آن بعد از انقلاب به وجود آمده است. او ادبيات منظوم و شعر را با واقعيت نزديک کرده آن را در خدمت نيازمندي‌هاي معاصر گذاشت و تبديل به سلاحي براي مبارزه در راستاي اهداف خود نمود. ماياکوفکسي از اشعار کلاسيک لذت مي‌‌برد اما بنده آن‌ها نمي‌شد. او مي‌گفت: هنر بايد با زندگي درآميخته بشود. يا بايد در هم آميخته شود يا بايد نابود بشود.ماياکوفسکي روز 14 آوريل 1930 با شليک گلوله به قلب خود به زندگيش پايان داد. در نامه اي که در کنار او پيدا شد چنين نوشته شده بود:براي همه ... مي ميرم.هيچکس مقصر نيست و شايعات الکي را نيندازيد.اينجانب مرحوم از شايعه بدم مي آيد. مامان ،خواهرانم،رفقايم،مرا ببخشيد.اين روش خوبي نيست(و به هيچکس آن را توصيه نمي کنم) ولي من چاره ي ديگري نداشتم. ليلي دوستم داشته باش. رفيق دولت،خانواده ي من عبارت است از : ليلي بريک،مامان،خواهرانم و ورونيکا و يتولدوونا پولونسکايا.اگر زندگي آنها را فراهم کني متشکرم. شعار نيمه تمامم را به خانواده بريک بدهيد.آنها مي دانند چه کار بايد بکنند.

همانطور که مي گويند

"پرونده بسته شد"

و قايق عشق

بر صخره روزمره زندگي شکست

با زندگي بي حساب شدم

بي جهت

دردها را

فاجعه ها را

دوره نکنيد

و يا آزار ها را.

شاد باشيد.

بسياري معتقدند علت خودکشي او سرخوردگي شديد از وضعيت اجتماعي و سياسي اتحاد شوروي در آن زمان بود. جسد وي در گورستان بزرگان انقلاب دفن گرديد. وي در شوروي بزرگ‌ترين شاعر دوره انقلابي لقب گرفته بود. از آثار او که به فارسي ترجمه شده است ميتوان به ابر شلوارپوش اشاره کرد.


 خبر ادبي 

پيام شادباش بنياد اکبر رادي به محمود دولت‌آبادي

در پي برگزيده شدن محمود دولت‌آبادي براي جايزه‌ ادبي «يان ميخالسکي» سوييس در سال 2013، بنياد اکبر رادي پيام تبريکي را به اين نويسنده نوشت و منتشر کرد.

به گزارش ايسنا، متن پيام بنياد رادي به دولت‌آبادي به اين شرح است: «سربلنديِ بوستان، وابسته به سروهاي بلندي است که آزاد رُسته‌اند و سايه‌سار پرعطوفت‌شان پناهي است براي جان‌هاي شيدايي که افق‌هاي فردا را از فراز قامت سروهاي آزاد به تماشا نشسته‌اند. محمود دولت‌آبادي سروِ سايه‌فکني است که به سربلندي او مي‌باليم و سرافرازي‌هاي روزافزونش را خواستاريم. وقتي محمود دولت‌آبادي افتخار ديگري کسب مي‌کند، فقط به او نبايد تبريک گفت؛ زيرا انبان خاطرات او از اين شادباش‌ها انباشته است.تبريک را بايد به مردم ايران و جامعه اهل فرهنگ گفت. شادي و شادباشي ديگر را بايد ميان خويش قسمت کنيم. ارباب هنر در ايران ثابت کرده‌اند که کشتي‌شکسته نيستند و اين بحر معلّق را با فضل خود، به زير پا کشيده‌اند.

بنياد اکبر رادي با افتخار بسيار، کسب جايزه ادبي يان ميخالسکي کشور سويس را به مناسبت رُمان ارزشمند «کلنل»، به نويسنده نامي و فرهيخته ايران، محمود دولت‌آبادي شادباش مي‌گويد. اعتبار اين سرزمين طي قرن‌ها همواره به اُدبايش بوده است. امروز نيز خطاب به نويسنده پر آوازه خويش مي‌گوييم: محمود عزيز، اين سرزمين اکنون از تو اعتبار مي‌گيرد. با اين اميد زنده‌ايم که کتاب تو در سرزمين مادري نيز انتشار يابد و افتخار خواندنش نصيب ما و همگان شود."

انتشار غيرقانوني داستان‌هاي چاپ نشده سلينجر در اينترنت

سه داستان منتشرنشده سلينجر به صورت غيرقانوني راهي اينترنت شد.

به گزارش مهر به نقل از تلگراف، جي دي سلينجر که به احتمال زياد گوشه نشين‌ترين نويسنده تاريخ است، در زندگي و مرگ با حسادت از آثار منتشر نشده‌اش حمايت مي‌کرد. با اين حال در حرکتي که مي‌توانست خود نويسنده فقيد را خشمگين کند، سه داستان منتشر نشده او روي اينترنت قرار گرفتند که در ميان آن‌ها نسخه اوليه رمان کلاسيک معروفش «ناتور دشت» نيز قرار دارد.

يک اکانت ناشناخته که به آدرسي در غرب لندن متصل است به عنوان منبع انتشار اين داستان‌ها شناخته شده است. اين داستان‌ها از قبل شناخته شده بودند، اما تا به حال تنها محققان مي‌توانستند آن‌ها را در دو دانشگاه آمريکايي که مالک مجموعه دست نوشته‌هاي سلينجر بودند، مطالعه کنند.داستان «اقيانوس پر از توپ‌هاي بولينگ» که پيش درآمد رمان معروف «ناتور دشت» است در دانشگاه پرينستون نگهداري مي‌شود و تنها محققان و اعضاي آکادميکي که حاضر باشند تحت نظارت از اين آثار استفاده کنند، مي‌توانند آنها را بخوانند. داستان‌هاي ديگري که به اينترنت درز کرده‌اند، «پائولا» و «تولد پسر» نام دارند که در مرکز هري رنسوم دانشگاه تگزاس نگهداري مي‌شوند.هنوز دقيقا مشخص نيست که اين داستان‌ها چطور به محدوده عمومي راه يافتند، با اين حال به نظر مي‌رسد که يکي از محققان بايد آن‌ها را رونويسي کرده باشد. اما شخصي که براي اولين بار داستان‌ها را در يک وبسايت خصوصي آپلود کرد ادعا مي‌کند که منبع اين داستان‌ها اکانتي در سايت اي.بي است. رکوردهاي سايت اي.بي نشان مي‌دهند که اين شخص از ماه نوامبر سال گذشته تا به حال سه نسخه چاپ شده داستان‌هاي سلينجر را به فروش رسانده است. آثار ديگري که او در حساب خود به فروش رسانده شامل نسخه‌هاي چاپ شده اول آثار سلينجر، جي آر آر تاکين، تي.اس.اليوت و جوزف هلر نيز مي‌شوند.سلينجر که متولد نيويورک بود بعد از موفقيت چشم گير کتاب «ناتور دشت» از زندگي عمومي دوري گرفت و خانه‌اي دور افتاده در کورنيش نيوهمپشاير تهيه کرد و در آنجا به نويسندگي ادامه داد. او سال 2010 و در سن 91 سالگي از دنيا رفت و باور مي‌رود که مجموعه آثار چاپ نشده عظيمي را از خود به جاي گذاشته باشد. يک مستند ساخته شده درباره زندگي او براي اولين بار در فستيوالي در ايالات متحده به نمايش درآمد که در آن ادعا مي‌شود که پنج داستان سلينجر در سال‌هاي آينده منتشر خواهند شد که در ميان آن‌ها کتابي با نام «آخرين و بهترين‌هاي پيتر پن» قرار دارد که ادامه داستان «ناتور دشت» است.


 تازه‌هاي نشر 

"درآمدي بر ادبيات اسپانيايي – امريکايي" منتشر شد

کتاب «درآمدي بر ادبيات اسپانيايي - امريکايي» نوشته‌ کاظم فرهادي منتشر شد.

به گزارش ايسنا، نويسنده درباره‌ اين کتاب مي‌نويسد: آن‌چه مسلم است، ادبيات اسپانيايي‌زبان امريکاي لاتين در کنار ادبيات پرتغالي‌زبان برزيل ريشه در سنت‌هاي فرهنگي و خصوصيات نامتجانس سرزمين‌هاي گوناگون آن منطقه دارد که امروزه هريک کشوري مستقل است، صرف‌نظر از اختلاف‌نظرها، مي‌توان گفت که اکثر نويسندگان،‌ منتقدان و تاريخ‌نگاران ادبيات امريکاي لاتين، ضمن تأييد ادبيات کشورها، بر وجود ادبيات اسپانيايي امريکايي اتفاق نظر دارند.

اين کتاب با در نظر داشتن ديدگاه‌هاي گوناگون در اين زمينه، به‌طور اخص نگاهي به تاريخ ادبيات امريکاي اسپانيايي‌زبان دارد که عمدتاً کشورهاي آرژانتين، شيلي، اوروگوئه، بوليوي، کلمبيا، اکوادور، پاراگوئه، پرو، ونزوئلا، کستاريکا، ال‌سالوادور، گوآتما، هندوراس، مکزيک، نيکاراگوآ، پاناما، جمهوري دومينيکن، و پوئرتوريکو را شامل مي‌شود.

کتاب «درآمدي بر ادبيات اسپانيايي امريکايي» از سوي نشر ني منتشر شده است.


داستان‌هاي عليرضا بهنام منتشر مي‌شود

عليرضا بهنام از دريافت مجوز نشر براي اولين مجموعه داستانش با نام «حلقه‌اي که ما بوديم» خبر داد.اين نويسنده درباره کتابش به ايسنا، گفت: اين مجموعه شامل 9 داستان است که من آن‌ها را از بين داستان‌هاي 20 سال اخيرم انتخاب کرده‌ام و شامل داستان‌هايي مي‌شود که در تاريخ و جغرافياي 20 سال اخير ايران مي‌گذرد و با وقايع اجتماعي اين سال‌ها ارتباط دارد.

او افزود: نوع روايت‌ها روايت‌هاي گسسته است. تمهيدات پست‌مدرن هم در روايت‌ها به کار رفته است و برخي داستان‌ها بين ژانري هستند. داستان آخر اين مجموعه با فرم گزارش‌نويسي مطبوعاتي نوشته شده است که بعد به داستان مي‌رسد.

بهنام همچنين از دريافت مجوز براي کتابي با عنوان «خبرنويسي به زبان فارسي» خبر داد و گفت: اين کتاب حاصل دوره‌اي است که من در مؤسسه سفينه خبرنويسي تدريس مي‌کردم و جزوه‌هاي آن را تدوين کردم و به صورت کتاب درآوردم. اين کتاب، کتابي کوچک است که به صورت عملي و خلاصه به مسائل حوزه خبرنويسي مي‌پردازد.


 نغمه 

به آرامي

پابلو نرودا

ترجمه شاملو

به آرامي آغاز به مردن مي‌کني

اگر سفر نکني،

اگر کتابي نخواني،

اگر به اصوات زندگي گوش ندهي،

اگر از خودت قدرداني نکني.

به آرامي آغاز به مردن مي‌کني

زماني که خودباوري را در خودت بکشي،

وقتي نگذاري ديگران به تو کمک کنند.

به آرامي آغاز به مردن مي‌کني

اگر برده عادات خود شوي،

اگر هميشه از يک راه تکراري بروي ...

اگر روزمرّگي را تغيير ندهي

اگر رنگهاي متفاوت به تن نکني،

يا اگر با افراد ناشناس صحبت نکني.

تو به آرامي آغاز به مردن مي‌کني


 نويسندگي 

شعر از نگاه شريعتي

رضا احدي

*"... شعر زبان روح گرفتار و شکسته‌ايست که از پس ديوار با نيمه ديگرش که در آن سوي ديوار چشم به راه او است سخن مي‌گويد..."

مجموعه آثار 33 / گفتگوهاي تنهايي / ص 871

*"... شاعر بودن يعني چه ؟ ! يعني هنر يک نوع سخن گفتن را داشتن، بنابراين ارزش هر شاعري به اين است که از چه سخن مي‌گويد و چگونه از اين هنر براي گفتن آن چه نثر از انتقال و تأثير آن عاجز است کار مي‌گيرد..."

مجموعه آثار 5 / ما و اقبال / ص 116

*"... فردوسي که متعصب است، به او احترام مي‌گذارم اما او رفيق رستم است نه رفيق من و من و رستم خيلي با هم فرق داريم! من ستايشگر سقراطم و بودا و علي و مسيح و محمد ... و او ستايشگر رستم و گيو و گودرز و اشکبوس و کيکاووس و ديگر پادشاهان لوس دنيايش دنياي افتخارات هارت پورتي است. من اهل اين هارت و پورت‌ها نيستم، هستم اما هارت و پروت‌هايم از رنگ ديگري است ..."

مجموعه آثار 33 / گفتگوهاي تنهايي / ص 738

*"... بزرگ‌ترين شاعر، نه، بزرگ‌ترين شاعر مولوي است و حافظ مريد کوچک او، شاگرد او است اما مولوي جدي‌تر و عظيم‌تر از آن است که بشود با او رفيق بود، مأنوس بود، معاشرت کرد، بايد به خدمتش رسيد و به او ارادت ورزيد و از آن کوره عظيم آفتاب گرما و نور گرفت ..."

مجموعه آثار 33 / گفتگوهاي تنهايي / ص 738

*"... همواره، در شعري که از عقاب مغرور کوهستان‌ها و گل‌هاي وحشي خشن صحراهاي دور الهام گرفته است، هنر و هيجان بيشتري احساس کرده‌ام تا شعري که قناري خوش خط‌ وخال و رنگيني را که در قفس آواز مي‌خواند و يا گل نازي را که در گلخانه‌اي پرورش يافته ستايش کرده است..."

مجموعه آثار 3 / ابوذر / ص

*"... شعري که تاروپودش را شکنجه و افتخار يک شاعر مغرور در پاي ديوارهاي بلند و در زير نگاه‌هاي وحشي دژخيم بافته است زيبايي و شرفي داراست که اشعاري که معمولاً در پاي منقل وافور و پشت ميز يک نوشيدني فروشي نطفه‌اش بسته مي‌شود همواره از آن محروم است..."

مجموعه آثار 3 / ابوذر / ص 1


 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
فرهنگ و هنر
گالري
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون