جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 2907- تاریخ : 1392/08/04 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران (شنبه)

ادبيات داستاني
چاقوي اِسكي لستونا

گفت‌وگو با برگزيده‌ي جايزه‌ي کتاب سال غزل
جواد کليدري: برنده‌ي جايزه‌ شده‌ام، اما کتابم در تهران نيست


برنده نوبل ادبي 2013 دخترش را براي گرفتن جايزه به سوئد مي‌فرستد


تازه‌هاي نشر


مشاهير


نغمه


 ادبيات داستاني
 چاقوي اِسكي لستونا 

 يان فِريدِ گُرد (1968- 1897)

ترجمه مريم جواهري مشهدي

قسمت اول

اشاره: معاصران با همت و تلاش جمعي از داستان نويسان جوان شهر مشهد شكل گرفت. هم اکنون جلسات معاصران با مديريت موسي زاده که از داستان نويسان موفق و جوان اين شهر است برگزار مي‌گردد.

*

روز اول، روز اسم نويسي ناميده مي شد و مادرها همراه با فرزندانشان به مدرسه ابتدايي مي رفتند.اگر كسي مريض و يا سركار بود، پسرش را با يكي از زنان همسايه به آنجا روانه مي كرد.

در مدرسه، يوهان شنيد كه چطور مادرش هر سه نام او را برشمرد و گفت كه او هفت سال پيش در فلان روز مشخص در محلي چند مايل پايين تر از اينجا به دنيا آمده است. بعد مادر ديگري پسرش را معرفي كرد و يوهان ديد كه آن پسر هيكلش تقريباً دو برابر او وساير پسرهاست. صورت پسر كاملاً چهارگوش و موهايش مثل يك خوك سفيد بود. خانم معلم نام او را نيز در حالي كه به نظر مي رسيد به موضوعي فكر مي كند، در دفتر بزرگ ثبت كرد. معلم موهاي بلند خاكستري داشت كه آنها را در دو طرفش آويخته بود.

- بچه هاي شما تا حالا اينجا نيامده بودند؟

خانم معلم اين را از مادر يوهان پرسيد هرچند كه كارش با آنها تمام شده بود.

- نه ما تازه به اينجا آمده ايم. ولي من شنيده ام كه در بخش محور ديگري آموزش مي دهند.

خانم معلم گفت: عجب، اون روش احتمالاً مخصوص اونجاست.

ساير مادران كه پيش بندهاي سفيد يا كلاه هاي سياه پوشيده بودند، با حسادت به مادر يوهان كه معلم با او حرف زده بود، نگاه مي كردند.

وقتي يوهان با ماردش به خانه برمي گشت، مادر با خشنودي گفت:

- معلم خوبي نصيبت شده، مبادا شيطنت كني.

چند روز بعد وقتي پدر يوهان از شهر برگشته بود. چاقويي تاشو براي يوهان با خودش آورده بود كه آن را از مغازه آهن آلات خريده بود. اين چاقو، دو طرفه بود، به همراه زائده اي براي بريدن سر سيگار. يك طرف دسته آن طرحي از يك قصر كنده كاري شده بود و طرف ديگرش طرح شهر اسكي لستونا. يوهان دائماً چاقو را به همراه داشت و شب ها آن را روي يك صندلي كنار تختش مي گذاشت تا صبح موقع بيدار شدن، اول چشمش به آن بيفتد.

روز بعد وقتي كه يوهان قرار بود به مدرسه برود، مادر گفت: بهتره كه چاقو تو بذاري خونه.

و اضافه كرد: تو فقط مي دوي و اونو گم مي كني.

اما وقتي مادر متوجه شد كه لب پايين او آويزان شده و چشمانش خيس شده اند، بندي پيدا كرد و آنرا از سوراخ يكي از بندينك هاي شلوار او گذراند.

- خيلي خوب.

و بعد كتاب الفبا را در كيفش گذاشت و كيف را به پشت او انداخت.

- به دقت به حرف هاي معلمت گوش كن و بي اجازه كاري نكن.

يوهان راهي شد و گذاشت كه چاقو از بندش آويزان باشد. چاقو روي رانش برق مي زد و مثل يك ماهي به نظر مي آمد. او با خودش فكر كرد اگر چاقو از اول بند داشت، لازم نبود هر وقت مي دوم، دستمو روش بزارم.

حتماً در مدرسه هيچ كس چاقويي به آن زيبايي نداشت. وقتي او به مدرسه برسد مي گذارد چاقو كمي از جيبش بيرون بزند، ولي هيچكس هرچقدر هم كه التماس كند، اجازه ندارد آن را از او امانت بگيرد.

تقريباً تمام بچه ها قبل از او به مدرسه رسيده بودند. پسر بزرگي كه موهاي خوكي داشت و از همه قوي تر به نظر مي رسيد، مدام از خودش تعريف مي كرد و چند نفر هم دورش جمع شده بودند و چاپلوسانه قهقهه مي زدند. اين احتمالاً به خاطر آن بود كه از او كتك نخورند. كسي چاقوي يوهان را كه در جيبش بود، نديد. به زودي معلم زنگ را زد و بچه ها كه وارد كلاس شدند هر كدام در جاي مقرر خود نشستند.

وقتي آنها ترانه «مانند پرندگان كوچك» را خواندند و خانم معلم راجع به زمان طولاني آفرينش صحبت كرد، اولين زنگ تفريح شروع شد.

يوهان از بخاري ديواري كلاس يك تكه چوب كوچك برداشت و مشغول تراشيدن آن شد. او طوري مي تراشيد كه چاقو توي دستش برق بزند و خيلي زود سر و كله پسر مو سفيد پيدا شد.

او گفت: چاقو تو بده تا من نگاهش كنم.

وقتي كه يوهان آن پسر گردن كلفت را درست نزديك خود ديد با پريشاني گفت: تو كه اونو همين جوريم مي بيني.

-يعني تو اينقدر خسيسي؟ ببينم، حالا اين چاقو مال خودته؟

و رفقايش طوري چاقو را از دست او كشيدند كه بند نيز با آن كشيده شد و روي كف اتاق غلتيد. يكي از بچه­ها گفت:

- يه بند دخترونه!؟

و چاقو را برداشت. پسر قوي هيكل چاقو را از دستهاي نگران يوهان كه به سوي آن دراز شده بود، دور نگه داشت و به دقت مشغول وارسي آن شد.

او گفت: اين واسه تو كه اينقدر كوچيكي، زيادي خوبه. ما اينو با هم عوض مي كنيم و تازه تو يك دو اُره يي هم اضافه مي گيري ايناهاش.

سپس او دستش را دراز كرد و چاقوي كوچكي را كه يك طرف دسته آن افتاده بود به او نشان داد. بعد يك تكه كاغذ تاشده را باز كرد و يك دو اُره يي از توي آن بيرون كشيد.

يوهان گفت: من اينو نمي خوام.

اما پسر مو خوكي چاقو را توي دست او چپاند و دواُره يي را توي جيبش و او را طوري به جلو هل داد كه نزديك بود بيفتد. او به بچه هايي كه دورش جمع شده بودند چشمكي زد و از آنها پرسيد: شما ديدين كه ما چاقوها مونو عوض كرديم؟

و آنها جواب دادند كه همگي ديده اند. پسر شروع كرد با چاقو تكه چوبي را تراشيدن و يوهان از شدت ناراحتي روي پاي خودش بند نبود.

وقتي كه يوهان به خانه برگشت چيزي نگفت و كسي هم به فكر چاقو نيفتاد تا موقعي كه وقت عصرانه شد.

آن گاه مادر پرسيد: بچه هاي مدرسه حتماً گفتن كه تو چه چاقوي قشنگي داري؟

يوهان جوابي نداد ولي چشمانش خيس شد.

نكند دويدي و چاقو از تو جيبت افتاده، اينقدرم كه من محكمش كرده بودم؟

و مادر بندي را كه محكم به يكي ديگر از بندكهاي شلوارش بسته بود، بيرون كشيد و آن چاقوي ناقص خودنمايي كرد.

- يا عيسي مسيح، پسر تو چكار كردي؟ چاقوي قشنگتو عوض كردي؟

يوهان با بغض قضيه رنج آورش را تعريف كرد و حرفش مرتب توسط مادر قطع مي شد. چرا او به نصيحت مادرش كه چاقو را در خانه بگذارد گوش نكرده؟ در آن صورت چاقو الان مال خودش بود.

(از مجموعه كارگر آسيابان- 1944)

ادامه دارد...


 گفت‌وگو با برگزيده‌ي جايزه‌ي کتاب سال غزل
 جواد کليدري: برنده‌ي جايزه‌ شده‌ام، اما کتابم در تهران نيست 

جواد کليدري با اشاره به اين‌که برنده جايزه کتاب سال غزل شده‌، اما يک جلد از کتابش در تهران پيدا نمي‌شود، مي‌گويد، رابطه شاعر با مردم، جريان سالم و ارگانيکي نيست و شاعران نمي‌توانند اميدوار باشد که مردم شعرشان را ببينند.

اين شاعر که با مجموعه غزل «قطار ساعت هفت» برگزيده بخش کتاب سال نخستين دوره «جايزه مستقل کتاب سال غزل» شده است، در گفت‌وگو با ايسنا، گفت: قالب غزل يکي از زيباترين و پرطرفدارترين قالب‌هاي شعر فارسي است. اين قالب از دل قصيده بيرون آمده و هم به خاطر زيبايي‌اش و هم به اين دليل که از دربار به خلوت مردم راه يافته، از ديرباز شاعران بسياري به آن پرداخته‌اند. البته اين قالب به همان اندازه‌ که مورد اقبال واقع شده، دگرگوني و تغيير هم داشته است.

در دوران معاصر نيز قالب غزل در کنار شعر سپيد بيش‌ترين طرفدار و بيش‌ترين تغييرات را داشته است.او ادامه داد: در سال‌هاي اخير تلاش شده که شکل جديدتري از غزل ساخته شود. من نيز در حيطه زبان غزل تجربه‌هايي داشتم، اما آن‌ها را در حد تجربه نگه داشتم؛ چون احساس مي‌کردم اين تجربه‌ها به نفع غزل نخواهد بود؛ چراکه غزل بايد تغزل و طراوت خود را داشته باشد.

قالب غزل به عنوان قالبي که بايد در آن تغزل، طراوت و شادابي وجود داشته باشد، شناخته شده است. ما مي‌توانيم مضمون‌هايي را که با اين قالب تناسب دارند، در آن بياوريم، اما در سال‌هاي اخير کارهايي با غزل انجام داده‌اند که بيش‌تر شبيه بازي بوده، نه تکنيک. من فکر مي‌کنم اين کارها فقط در حد تجربه بوده است و نهايتا به جاودانگي غزل کمک نمي‌کند و ماندگار نمي‌شود.

کليدري همچنين اظهار کرد: غزل بايد همان تعريف گذشته را داشته باشد. البته ما هم مي‌توانيم نوآوري‌هاي امروز را به زبان غزل اضافه کنيم. مجموعه غزل «قطار ساعت هفت» نيز تلاقي دو ويژگي‌ است؛ يکي پايبند بودن به سنت‌هاي ادبي و ديگري هنجارشکني‌ها و نوآوري‌هاي امروز.


 برنده نوبل ادبي 2013 دخترش را براي گرفتن جايزه به سوئد مي‌فرستد 

دختر آليس مونرو برنده جايزه ادبي نوبل، جايزه مادرش را در استکهلم دريافت مي‌کند.

به گزارش مهر به نقل از آسوشيتدپرس، جني مونرو به جاي مادرش به استکهلم سفر و جايزه نوبل ادبيات او را دريافت مي‌کند.

همسر پيشين آليس مونرو با اعلام اين که دخترش که ساکن تورنتو است راهي سوئد مي‌شود تا جايزه مادرش را بگيرد، گفت از اين که او به عنوان نماينده مادرش راهي سوئد مي‌شود، خوشحال است.

خانم مونرو جمعه اعلام کرده بود توانايي سفر به سوئد را ندارد، چون سلامتي‌اش باثبات نيست.

همسر سابق وي با تاکيد بر اين که حال خانم مونرو خوب است، اما او از شرايط لازم براي انجام اين سفر طولاني برخوردار نيست، گفت خوشحال است که دخترش اين مسئوليت را برعهده گرفته است.جني مونرو، دختر اين زوج، اول اين وظيفه را نپذيرفته بود و به همين دليل روز جمعه که پتر انگلوند اعلام کرد آليس مونرو توانايي رفتن به سوئد را ندارد، روشن نبود چه کسي به جاي برنده امسال، جايزه او را دريافت مي‌کند.

هفته پيش آليس مونرو نويسنده کانادايي به عنوان برنده جايزه يک ميليون و 200 هزار دلاري امسال معرفي شد. آکادمي نوبل از وي به عنوان «استاد داستان کوتاه معاصر» ياد کرد.

در زمان اعلام نام وي، خانم مونرو در حال بازديد از ويکتوريا بود. او در دهه 60 و 70 ميلادي با همسرش جيم مونرو در اين منطقه کانادا زندگي مي‌کرد.


 تازه‌هاي نشر 

 "کتاب سياه" اُرهان پاموک در ايران

رمان «کتابِ سياه» نوشته‌ي اُرهان پاموک، نويسنده‌ي ترک برنده‌ي نوبل ادبيات 2006 - با ترجمه‌ي عين‌له غريب منتشر شد.

به گزارش ايسنا، کتاب شامل يک مقدمه است که مترجم در آن شرحي را از زندگي و آثار آُورهان پاموک ارائه کرده است.

همچنين در پشت جلد کتاب مي‌خوانيم: «صبح همان روزي که قرار بود زنش او را ترک کند، در مسير هميشگي محل کارش روي پله‌هاي شيب بابِ‌ علي، تا روزنامه‌ي جلال اين‌ها را زد زير بغلش. يکهو ياد بچگي‌هاش افتاد و آن روز گرم تابستاني که با مادر و رويا و مادر رويا روي قايق بودند و توي تنگه‌ي بغاز که آن روان‌نويسش که به رنگ يشم مي‌نوشت و خيلي هم دوستش داشت، افتاد توي آب و هيچ‌کسي هم نتوانست کاري بکند، درست مثل شب همان روزي که وقتي غالب متوجه شد نامه‌ي خداحافظي رويا هم با يک روان‌نويس درست مثل همان روان‌نويس نوشته شده، هيچ‌کس نمي‌توانست هيچ کاري بکند.""کتابِ سياه" شامل 17 فصل در 653 صفحه با شمارگان 1500 نسخه و قيمت 30هزار تومان از سوي نشر زاوش به چاپ رسيده است.

ترجمه‌ي مجموعه‌ي داستاني از ياشار کمال منتشر شد

مجموعه‌ي داستان «سربازان خدا» نوشته‌ي ياشار کمال با ترجمه‌ي عين‌له غريب منتشر شد.

به گزارش ايسنا، اين مجموعه شامل هشت داستان است: اَ يه يه يه يه يه، کاشکي زرافه رو نزنن، شبي که هوا بدجوري شرجي بود، شبيه قدير که شاگرد آهنگري بود، سربازهاي خدا همه چيزشون با بقيه فرق مي‌کنه، سر بريده، انگار پرنده مي‌باريد اون روزا از آسمون و يه تيکه آهن آب‌ديده.کتاب شامل يک مقدمه است که مترجم در آن اطلاعاتي درباره‌ي ياشار کمال و نوشته‌هاي او به دست داده و نوشته است: در اين کتاب شاهد هشت داستان يا بهتر است بگوييم گزارش مستند هستيم که حاصل مصاحبه‌ي نويسنده با کودکان به اصلاح خياباني است؛ کودکاني که هر کدام به دلايل خاص مجبور شده‌اند دور از هر خانه و کاشانه‌اي در کنج پارک‌ها و زير پل‌ها و لابه‌لاي صخره‌هاي موج‌شکن مسکن کرده و براي گذران ساده‌ترين امورات زندگي روزمره با دشوارترين مسائل و مصايب ممکن مواجه شوند؛ مسائل و مصايبي که ياشار کمال در اين اثر به ساده‌ترين شکل ممکن از زبان خود اين کودکان به چند و چون آن‌ها مي‌پردازد. مجموعه‌ي داستان «سربازان خدا» به تازگي با شمارگان 1000 نسخه و قيمت 12هزار تومان در 236 صفحه از سوي انتشارات گيسا منتشر شده است.

شعرهاي سهراب رحيمي در "رسم هندسي ماليخوليا"

"رسم هندسي ماليخوليا" نام مجموعه‌ي شعر سهراب رحيمي است که به تازگي منتشر شده است.به گزارش ايسنا، اين مجموعه با پنج دفتر به نام‌هاي سوگنامه‌ي سرباز گمنام، زمستان با حروف اضافه، شکل بي‌انتهاي شعر، پاييز از نورها مي‌شکند و منظومه از مرگ بيدار مي‌شود، همراه است."رسم هندسي ماليخوليا" در 64 صفحه، با شمارگان 1000 نسخه و قيمت 4200 تومان از سوي انتشارات بوتيمار منتشر شده است.

مدرسه کج و کوله سقوط مي‌کند

"مدرسه سقوط مي‌کند" عنوان دومين مجلد از مجموعه سه جلدي «ماجراهاي مدرسه کج و کوله» است. لوييس سکر، نويسنده و سپيده خليلي مترجم اين مجموعه هستند. به گزارش مهر، جلد دوم از مجلد «ماجراهاي مدرسه کج و کوله» از سوي انتشارات قدياني منتشر شد. خانم جولز را که به خاطر داريد. معلم همان مدرسه کج و کوله‌اي که 30 کلاس داشت و قرار بود همه کلاس‌ها در يک رديف باشند، اما روي هم قطار شدند...خانم جولز معلم اين مدرسه کج و کوله است. مدرسه‌اي که...

"خانم جولز گفت: با دقت نگاه کنيد. اگر از کامپيوتر به جاي مداد و کاغذ استفاده کنيد خيلي سريع‌تر ياد مي‌گيريد. سپس کامپيوتر را از پنجره به بيرون هل داد. بچه‌ها افتادن کامپيوتر را از 30 طبقه با دقت نگاه کردند. خانم جولز گفت: ديديد. جاذبه زمين است..."

"مدرسه سقوط مي‌کند" عنوان دومين مجلد از مجموعه سه جلدي «ماجراهاي مدرسه کج و کوله» است. لوييس سکر، نويسنده و سپيده خليلي مترجم اين مجموعه هستند. مجموعه‌اي که در 1100 نسخه و به قيمت 9000 تومان از سوي کتاب‌هاي بنفشه (واحد کودک و نوجوان انتشارات قدياني) منتشر شده است.

هفتمين مجموعه‌ي شعر آرش شفاعي منتشر مي‌شود

آرش شفاعي از آماده کردن مجموعه شعر تازه‌اي با نام «کودتاي سفيد» خبر داد. اين شاعر که تا کنون شش مجموعه شعر منتشر کرده است، درباره‌ي مجموعه شعر جديدش به ايسنا، گفت: «کودتاي سفيد» عنوان مجموعه غزل‌هايي است که اغلب آن‌ها بعد از سال‌ 89 سروده شده‌اند و شامل 30 غزل، يک چهارپاره و يک مثنوي مي‌شود.

او درباره‌ي مضمون اين شعرها نيز گفت: مضمون بيش‌تر شعر‌ها عاشقانه است، ولي چند شعر هم با مضامين اجتماعي و آييني در کتاب هست. اين مجموعه شعر مجوز نشر گرفته و به زودي از سوي انتشارات فصل پنجم منتشر مي‌شود. "در حدمرگ"، «تا فراسوي رفتن‌»، «تهران شبيه هر شب ديگر سياه بود»،‌ «تکه‌هاي سرب در دهانم‌»، «جمعه خيابان وليعصر» و «شهريوري تو» مجموعه شعرهاي شفاعي است که پيش‌تر منتشر شده است.


 مشاهير 

10 مرگ تکان‌دهنده دنياي ادبيات

نشريه تلگراف 10 مرگ به‌يادماندني تاريخ ادبيات را معرفي کرده است. به گزارش خبرآنلاين، تصوير کردن مرگ يک شخصيت در اثري ادبي، يکي از هنرهاي نويسندگان است. ريچل تامپسن در نشريه تلگراف 10 مرگ به‌يادماندني در تاريخ ادبيات را انتخاب کرده که همگي نشان از هنرمندي نويسنده و البته تکان‌دهنده بودن مرگي که تصوير مي‌شود دارند.

* مرگ آنا در «آنا کارنينا» نوشته لئو تالستوي (1878)

در اين رمان تراژيک تالستوي وقتي آنا را رها مي‌کند، جامعه طردش مي‌کند و شوهرش هم ديگر اجازه ديدار با پسرش را به او نمي‌دهد، همه چيز بر سر شخصيت اصلي زن يعني آنا خراب مي‌شود. آنا که هيچ اميد ديگري براي زندگي ندارد خودش را جلوي قطار مي‌اندازد.

مرگ لاوينيا در «تيتوس» نوشته ويليام شکسپير (1588 – 1593)

در خونين‌ترين تراژدي شکسپير تنها دختر تيتوس فقط بدبياري مي‌آورد. 21 تن از برادران او پيش از شروع نمايش در نبردي کشته شده‌اند، اما سرنوشت لاوينيا تلخ‌تر است. به او توهين مي‌شود، زبانش بريده مي‌شود و دستانش هم قطع مي‌شوند تا نتواند به توهين کننده اشاره کند. تيتوس که از انتقام کور شده، دو توهين کننده را پيدا مي‌کند و با جسد آن‌ها کيک مي‌پزد و به مادر توهين کنندگان مي‌خوراند و خودش از روي شفقت با شکستن گردن دخترش او را «خلاص» مي‌کند.

لئونارد بست در «هواردز اند» نوشته اي. ام. فارستر (1910)

لئونارد بست پير بيچاره. او هيچ وقت در زندگي خوش اقبال نبود. همه چيز با دست گرفتن چتري دزديده‌ شده در هوايي باراني شروع شد. از اينجا بود که زنجيره بدبختي بست شروع شد و از چاله‌اي به چاله‌اي ديگر افتاد. بست با هلن آشنا مي شود و همين خيانت براي او کافي است. قوم و خويش اشرافي هلن به دنبال انتقام هستند و وقتي ضربه شمشيري به بست وارد مي‌شود، براي روي پا ايستادن متوسل کتابخانه‌اي مي‌شود که روي سرش ويران مي‌شود و او را مي‌کشد.

شارلوت هيز در «لوليتا» نوشته ولاديمير ناباکوف (1955)

مادر لوليتا شخصيتي عجيب و غريب است. او با اينکه مي‌داند هامبرت علاقه‌اي به او ندارد، مجبورش مي‌کند با هم ازدواج کنند. وقتي او متوجه مي‌شود هامبرت به لوليتا، دختر 12 ساله او علاقه دارد با ترس و وحشت سوار ماشين مي‌شود تا با اين حقيقت تکان‌دهنده کنار بيايد اما دست تقدير در هيبت ماشيني در مسير مخالف ظاهر مي‌شود و شارلوت در تصادفي دراماتيک کشته مي‌شود.

کارتين ارن‌شاو در «بلندي‌هاي بادگير» نوشته اميلي برونته (1847)

لب به غذا نزدن يکي از دشوارترين و غيرقابل‌ تحمل‌ترين راه‌ها براي جان دادن است. کاترين که به عشقش هيث‌کليف نرسيده انگار هيچ راهي را براي آرام کردن درد عشقي که مي‌داند به آن نمي‌رسد، ندارد جز روي آوردن به مرگي تدريجي.

سپتيموس وارن اسميت در «خانم دالووي» نوشته ويرجينيا وولف (1925)

سپتيموس وارن اسميت که از جنگ جهاني اول بازگشته هنوز با وحشت و ترس جنگ زندگي مي‌کند و مدام در خيالش پرنده‌اي را مي‌بيند که به زبان يوناني آواز مي‌خواند. وارن اسميت که باورش نمي‌شود پزشک‌ها معتقدند او کاملا سالم است با بيرون پرت کردن خود از پنجره به زندگي‌اش خاتمه مي‌دهد.

اوستاشيا واي در «Return of the Native» تامس هاردي (1878)

اوستاشيا واي هميشه دوست داشته فراتر از اجن هيث زندگي کند، و وقتي وايلدو، همسر سابقش به او پيشنهاد مي‌دهد به پاريس سفر کنند بر سر دو راهي قرار مي‌گيرد. وقتي شوهر اوستاشيا و همسر وايلدو متوجه اين مسئله مي‌شوند سعي مي‌کنند جلوي آنها را بگيرند. وقتي عرصه بر اوستاشيا تنگ مي‌شود او درون آب‌بندي مي‌افتد و مي‌ميرد و هيچکس نمي‌داند او به عمد اين کار را کرده يا نه!

برتا ميسن در «جين اير» نوشته شارلوت برونته (1847)

برتا ميسن زندگي فلاکت باري داشته. شوهرش که فکر مي‌کرده او ديوانه است، در اتاق زيرشيرواني زنداني‌اش کرد. بعد به جين اير حسادت کرد و در شرايطي که حس مي‌شود ديگر قرار نيست اوضاع از اين بدتر شود، او عمارتي را که در آن زندگي مي‌کند به آتش مي‌کشد و خودش از روي پشت بام به پايين مي‌پرد.

سسيليا در «خودکشي باکره‌ها» نوشته جفري اوجنايد

سسيلياي 13 ساله چهار خواهر دارد اما به شدت تنهاست. او با بريدن رگ دست‌هايش اقدام به خودکشي مي‌کند، اما موفق نيست تا اينکه در تلاش دوم با پرت کردن خودش از پنجره‌اي، مي‌ميرد. اما ماجرا وقتي تکان‌دهنده مي‌شود که هر چهار خواهرش پس از او خودکشي مي‌کنند.

آلبوس دامبلدور در «هري پاتر و شاهزاده دورگه» نوشته جي. کي. رولينگ

مرگ دامبلدور دنياي جادوگري را تکان داد. مرگ او زير سر حلقه‌اي نفرين‌شده بود که موجب اتفاقات ناگوار متعددي شد و در کمتر از يک سال جان دامبلدور را گرفت. دامبلدور با اتانازي با زندگي خداحافظي کرد و شکافي عميق در زندگي هري پاتر ايجاد کرد.

تلگراف / 19 اکتبر / ترجمه: حسين عيدي‌زاده


 نغمه 

 شعر نو

"رسم هندسي ماليخوليا" نام مجموعه‌ي شعر سهراب رحيمي است.

"...فردا فرصتي تا باران و سفر؛

خواب شاعر را ميان تهران و

ترمينال‌هاي سوررئال تقسيم کند

تا چشم‌ها شرابي شود محض

خاطر بورخس و مشق هزار و

يک شب‌اش. جاي هدايت در

کنج و کنار فردوسي خالي‌ست..."


 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
فرهنگ و هنر
گالري
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون