جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 2886- تاریخ : 1392/07/06 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران (شنبه)


براي اولين بار آواز مي خواني!


طنـــــــــــز


ايستگاه


شرح برعكس


 براي اولين بار آواز مي خواني! 

 مهدي طوسي

نشسته اي و داري براي اولين بار براي خودت آواز مي خواني. اين جوري مي خواني که: صبح که در پنجرتون وا مي شه....خورشيد از اون پنجره پيدا مي شه....خاطره انگيز مي شه باغ لبت....وقتي گل خنده شکوفا مي شه....!

بهتر مي داني که همراه آواز خواندن بلند شده و از خودت حرکات موزون هم در بياوري. آخر چند وقتي هست که يک چنين حرکاتي را در نياوردي. در مي آوري و خوب که کرمت مي ريزد بي خيال شده و مي روي و مي نشيني توي اتاق و به ديوار تکيه مي دهي.

آفتاب را مي بيني که هي از لب بام مي آيد پايين و هي مي رود بالا. با خودت مي گويي: اين آفتاب هم آفتاب ماندگاري نيست....! بلند مي شوي و از فرط عصبانيت چند بار محکم خودت را مي زني. آخر تو اين همه آواز خواندي، اين همه حرکات موزون در آوردي به اين دليل بود که خودت را از هر چه چهره و هر چه ماندگار است دور بکني. دلت مي خواهد بعضي وقتها با آن يک نفر مثل يک مرد غير فرهنگي برخورد بکني. آخر نمي داني که چرا او بعضي وقتها همين جور مي رود روي اعصابت.

تو از کجا مي دانستي که چهره ها هم ماندگار مي شوند و يا اينکه به ماندگارترين چهره هم جايزه مي دهند. همه اين حرف ها را به تو آن يک نفر به تو گفت و به اين جهت گفت که تو را تحقير بکند.

بهتر مي داني يک بار ديگر حرف هاي آن يک نفر را توي ذهنت مرور بکني. پس توي ذهنت مرور مي کني. يادت مي آيد که يک ساعت پيش تو براي خودت نشسته و داشتي فيگور يک آدم فرهنگي را مي گرفتي! يکباره صداي تلفن تو را از دقايق فرهنگي دور کرده بود! بلند شده و ضمن اينکه با خودت انديشيده بودي ساعاتي که داري فيگور فرهنگي مي گيري تلفن و يا هر چيز مزاحم ديگر را قطع بکني به تلفن جواب داده بودي. آن يک نفر بود که به تو زنگ زده بود. او به تو گفته بود آقاي فرهنگي دارند چهره هاي ماندگار فرهنگي را انتخاب مي کنند و به آنها يک ماشين سمند مي دهند؛ چرا تو توي اتاقت نشسته اي ؟ مگر تو را به عنوان يک چهره ماندگار انتخاب نکرده اند؟!

آن يک نفر اين حرف را زده و به تو خنديده بود وگوشي را قطع کرده بود....

دوباره براي فرافکني به خواندن آواز مشغول مي شوي. اين بار يک آواز غمگين مي خواني. اين جوري مي خواني: اين چه عشقيست، چه عشقيست که در دل دارم....من از اين عشق ،از اين عشق چه حاصل دارم... مي خواهي براي بيشتر فرافکني کردن حرکات موزون هم در بياوري اما متوجه مي شوي که اين ترانه از آن نوع ترانه هايي نيست که آدم را به حرکت در بياورد! متوجه مي شوي اگر آنها به سراغ تو نيامدند و تو را به عنوان يک چهره ماندگار فرهنگي انتخاب نکردند به اين دليل است که مي خواهند تو را زنده وسر حال داشته باشند تا ازبار فرهنگي تو بيشتر استفاده بکنند؛ آخر تقريبا هر سال تعدادي از کساني که به عنوان چهره ماندگار انتخاب مي شوند مي ميرند!

بهتر مي داني به جاي اينکه هي خودت را به کوچه علي چپ بزني، نزني و يک فکر اساسي بکني. با خودت مي گويي: امسال که گذشت من بايد فکري بکنم تا براي سال بعد اسمم در ليست چهره هاي ماندگارباشد. آدم چهره ماندگار انتخاب بشود و بميرد بهتر از آن است که چهره ماندگار نباشد و زنده باشد!

بلند مي شوي تا در همين راستا يک فکر اساسي بکني. مي روي و کنار پايه صندلي مي نشيني. تا جايي که زبانت ياري مي کند پايه ليسي! مي کني. خوب که اين کار را مي کني به اين نتيجه مي رسي که بلند شده و روي صندلي بايستي. مي ايستي. انگشت کوچکت را مي کني توي دهانت و مک مي زني. فيگور يک آدم فرهنگي از نوع يک چهره ماندگار مي گيري! و شروع مي کني به فکر کردن. مي خواهي به اين ماجرا فکر بکني که چه جوري مي شود کاري کرد تا مسئولان مربوطه را مجبور بکني تو را به عنوان يک چهره ماندگار انتخاب بکنند.

همين جور که داري فکر مي کني به بيرون هم نگاه مي کني. بچه هاي مدرسه را مي بيني که توي صف ايستاده و دارند به حرف هاي معلم و يا ناظم شان گوش مي دهند. متوجه مي شوي که ناظم دارد از فرعون و اينکه با موميايي توانستند چهره او را براي هميشه نگهدارند حرف مي زند!

خوشحال مي شوي و خودت را با تمام وجود مي زني به زمين. دردي شديد توي نشستگاهت احساس مي کني اما به روي خودت نمي آوري. آخر تو راهي پيدا کرده اي که با آن مي تواني سال بعد به عنوان يک چهره ماندگار انتخاب بشوي و کسي که منتخب چنين چيزي مي شود درد برايش امري طبيعي است چرا که سن و سالش بالاست و تو هم از اين قائده مستثنا نيستي!

پس دردت را بي خيال شده و بلند مي شوي تا راهي را که پيدا کرده اي توي ذهنت مرور بکني. تو به اين نتيجه رسيده اي براي اينکه چهره ات ماندگار بشود بهتراست از يک سري کرم و پودر ماندگار کننده استفاده بکني و بعد هم مثل فرعون چهره ات را موميايي بکني تا هيچ وقت از بين نرود و هميشه ماندگار باشد! اين جوري سال بعد تو را به عنوان يک چهره ماندگار فرهنگي انتخاب مي کنند!

از اينکه سال بعد تو هم مثل بقيه چهره اي ماندگار مي تواني ماشين سمند سوار بشوي خوشحالي مي کني و با خودت مي گويي: بايد بروم و رانندگي را آموزش ببينم تا سال بعد که سمند را به عنوان يک چهره ماندگار گرفتم بتوانم برانم!


 طنـــــــــــز 

با حضور ناصر فيض، شاعر طنز پرداز

"فيض‌بوک" نقد شد

حميدرضا شکارسري در نشست نقد و بررسي مجموعه شعر «فيض‌بوک»، به موفقيت رباعي هاي ناصر فيض در اين مجموعه اشاره کرد و گفت: تکنيک فاصله‌گذاري نيز از تکنيک‌هاي رايج در اين کتاب است.

به گزارش بخش ادبيات و نشر خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، نشست نقد و بررسي کتاب «فيض‌بوک» ناصر فيض با حضور نويسندگان و شاعراني همچون حميدرضا شکارسري، محمدعلي شفاهي آبان، علي داوودي، علي‌اکبر ميرجعفري و احمد نادمي دوشنبه، اول مهرماه، برگزار شد.

حميدرضا شکارسري در اين نشست با بيان اين که براي کتاب شعر بايد هدف يا استراتژي در نظر گرفته شود، اظهار کرد: روي جلد کتاب «فيض‌بوک» نوشته شده است «اين کتاب به شما کمک مي‌کند با دوستان و بستگان بخنديد» و از شروع کتاب شاعر هدف اثرش را خنداندن مخاطب عنوان کرده است.

او عنوان کرد: در بررسي اين کتاب بايد ببينيم با کدام يک از چهار عنصر طنز، فکاهه، هجو و هزل روبه‌رو هستيم و مسأله نيز اين است که تکليف اثر مشخص نيست و نمي‌دانيم که شاعر مي‌خواهد انتقاد کند و يا تنها مخاطب آن را بخواند؛ به طور مثال در برخي شعرها طنز و هجو و هزل هم‌زمان آمده است. سليقه مخاطب امروز هم باعث مي‌شود شاعر به سمتي برود که در يک شعر هم طنز و هم هجو و هم هزل داشته باشد.

اين شاعر گفت: تکنيک فاصله‌گذاري از تکنيک‌هاي رايج در اين کتاب است و معتقدم در سال‌هاي اخير بيش‌ترين استفاده از فاصله‌گيري از متن را فيض انجام داده است. همچنين رباعي‌هاي فيض جزو موفق‌ترين آثار ايشان بوده است.

شکارسري با اشاره به اين‌که جناس، مراعات نظير و ايهام در شعرهاي فيض ديده مي‌شود، عنوان کرد: ارجاعات بي‌شمار به شعر شاعران متفاوت و مختلف و نقيضه‌سازي نيز از شگردهاي کار فيض است. البته اين شاعر نيز مانند ديگر نقيضه‌سرايان شعر سروده است و نمي‌توان گفت کار ويژه‌اي در اين زمينه انجام داده است.

محمدعلي شفاهي آبان نيز با بيان اين‌که معمولا حاکمان و سردمداران جوامع از طنز استفبال کرده‌اند، گفت: طنز به دليل تخليه رواني و بحران‌هاي مردم، مورد رضايت سردمداران جوامع بوده است.

البته معمولا هيچ حاکمي از گوشزد کردن معايبش استقبال نمي‌کند و در طول تاريخ طنزپردازان بسياري بوده‌اند که مورد آزار و اذيت قرار گرفته‌اند و طنزپردازاني که به راحتي کار مي‌کنند، در واقع هيچ نيشي در طنزشان ندارند و شبيه مارهاي شاليزارها
بي‌خطر هستند.

او افزود: احتياط‌طلبي ناصر فيض در اشعارش نمايان است و همين احتياط‌طلبي باعث شده که زهري که مد نظر است، در اشعارش ايجاد نشود. شعر ناصر فيض بيش‌تر دچار ذائقه مخاطب شده و در دام اين ذائقه افتاده است. نيت هشداردهنده و سازندگي کم‌تر در آثار ناصر فيض ديده مي‌شود و پيش‌بيني مي‌کنم آثار ناصر فيض براي يک دهه آينده مخاطب نداشته باشد.

اين شاعر فيض را شاعري خلاق دانست و افزود: شاعري که مي‌تواند به اين اندازه خلاق باشد و زيرکي و کشف‌هاي خوب داشته باشد، کاش زحمات و خلاقيت‌هايش را جدي‌تر مي‌گرفت. ناصر فيض در بين علاقه‌مندان به طنز شهرت پيدا کرده و سابقه زيادي هم در اين عرصه درد و به همين دليل انتظار بيش‌تري از او مي‌رود.


 ايستگاه 

مهماني براي ناهار

عبدالکريم گشايش

مادربزرگ من از آن دست مادربزرگ هاي خيلي دوست داشتني است. گفتم خيلي دوست داشتني تا بعضي ها نگويند مادر بزرگ ها همه دوست داشتني هستند. مادر بزرگ من جزو آن دسته خيلي دوست داشتني است.

مادر بزرگ من معمولا روي حرف هايي که مي زند زياد فکر نمي کند و اين در عين حالي است که فکر مي کند که زياد روي حرف هايش فکر مي کند. مثلا يک بار به او گفتم: مادر بزرگ جان اگر امکان دارد يک مقدار از آن ترشي هايي که درست کرديد بياوريد و بدهيد من هم بخورم. آخر داشتيم ناهار مي خورديم و پلو قيمه با ترشي خيلي حال مي دهد. مادر بزرگم گفت: نه بچه جان ترشي چيز خوبي نيست.

اين را هم بگويم که مادر بزرگ من در عين حالي که هر سال ترشي درست مي کند اما اجازه خوردنش را نمي دهد و مي گويد: ترشي خوب نيست و فشار آدم را جا به جا مي کند. اگر مي پرسيد پس چرا درست مي کگند بايد بگويم مادر بزرگ من اعتقاد دارد بايد همه چيز سر سفره باشد تا مهمان احساس کمبود نکند!

به مادربزرگم گفتم:عزيزم چرا فکر مي کني ترشي خوب نيست. من فکر مي کنم ترشي خوب است و توي آن به مقدار زيادي آهن دارد.

مادر بزرگم عصباني شد و گفت: اولا که من اين ترشي را درست کردم و مي دانم که همه چيز تويش ريختم الي آهن! دوما مگر آن به اين گراني را مي ريزند توي ترشي!؟

شما باشيد به مادر بزرگ تان چي مي گوييد؟ راستش من حتي فرصت خنديدن هم نداشتم و سعي کردم که در يک چنين موقعيتي خودم را بي خيال نشان بدهم و حرفي نزنم.

امروز مادر بزرگم قرار است بيايد خانه ما. من از اين بابت خيلي خوشحالم. آنقدر که ديگر نمي توانم خودم را کنترل بکنم. مادرم هم همين حال را دارد. او هم مادر بزرگم را خيلي دوست دارد. اوهم روي حرف هاي او حرفي نمي زند.

بابايم به مادرم گفته: زن! براي مادر بزرگ غذا از بيرون مي گيرم. نمي خواهد چيزي درست بکني. هيچ کس مثل من نمي داند که مادر بزرگم از غذاي بيرون متنفر است و اعتقاد دارد همه چيز بايد توليد زن خانه باشد. مادر بزرگم رفتن به کافي شاپ و رستوران را يک رفتار سوسولي مي داند!

البته خوب بايد هم به او حق داد چرا که او تا به حال يا رستوران را از نزديک نديده و يا اگر هم از پشت شيشه آدم هاي تويش را ديده آدم هايي بودند که باب ميل مادر بزرگ من نبودند.

حالا شما تصور بکنيد که مادر بزرگم دارد براي ناهاري به خانه ما مي آيد که قرار است از بيرون تهيه بشود! نمي دانم چه اتفاقي خواهد افتاد اما اميدوارم هر اتفاقي مي افتد از آن نوعي نباشد که همه چيز به بخورد.

صداي زنگ مي آيد بايد بروم در راباز بکنم يا بابايم است و يا مادر بزرگ. خدا کند بابايم باشد چرا که اگر بابايم باشد مادر بزرگم با تمام زرنگي اش نمي تواند متوجه بشود که غذا را از بيرون تهيه کرديم.

مادر بزرگ استو البته خيلي هم خوشحال نشدم. چرا که مادربزرگم با بابايم با هم رسيدند. اصلا فکر نمي کردم که مادر بزرگم با اين همه سن و سالي که دارد اين همه تجربه گرا باشد و بخواهد براي يک بار هم که شده غذاي رستوران را تجربه بکند.....!


 شرح برعكس 

مهدي محمد نبي غرق در اين فکر : يعني واقعا چرا بايد داوران ما اين کارها را بکنند!


 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
فرهنگ و هنر
گالري
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون