جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 2872- تاریخ : 1392/06/20 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران(چهارشنبه)


بامزه هاي خليج فارسي، حمامي، ترافيکي آلودگي و غيره....!


طنـــــــــــز


ايستگاه


شرح برعكس


 بامزه هاي خليج فارسي، حمامي، ترافيکي آلودگي و غيره....! 

مهدي طوسي

هميشه دلت مي خواهد كه يك اپيزود در سينما كار بكني. اما نمي تواني اين كار را در سينما بكني. چرا كه در سينما كسي تو را نمي شناسد.

بهتر مي داني همين اپيزود را در مطبوعات كار بكني. پس قلم را بر مي‌داري و بدون هماهنگي با آقاي سردبير شروع مي كني به اپيزوديك نوشتن:


خليج فارس يا....!

اگر خبرها را مرور کرده باشيد متوجه خواهيد شد که يکبار ديگر شيوخ عرب دست به جعل و تحريف اسناد تاريخي زده و طي يک مراسم فوتبالي نام خليج هميشه فارس را نام خليج عربي گذاشتند. در همين رابطه نظر چند تايي(و بلکه هم کمتر!) کارشناس را مي خوانيم:

- نظر يک سازنده سنگ پا: روي شيوخ عرب مثل سنگ پاي قزوين مي ماند. اگر يک بار ديگر نام خليج را جعل بکنند. باهاشان سنگ پاي درجه درست مي کنم!

- نظر يک سازنده آبکش: اگر تيم ملي فوتبال تيم هاي عربي را مثل آبکش سوراخشان بکنند ديگر تورنمنت جعلي فوتبال بر پا نمي کنند!

- نظر يک سبزي فروش: اگر يک بار به جاي سبزي قورمه بريزيم شان توي دستگاه سبزي خرد کن و خردشان بکنيم و هزار تومان ارزانتر به مشتري بفروشيم ديگه هوس جعل نام خليج فارس به سرشان نمي زنند!

- نظر يک مکانيک: به نظر ما مکانيک جماعت، اين شيوخ عرب نياز به آچار کشي دارند. قيمتش هم زياد نمي شه. ولي درست مي شوند و ديگر نام خليج فارس را جعل نمي کنند!

- نظر يک شاعر: آب را گل نکنيد، بي خودي ول نکنيد، شايد آن سوترها مدرکي باشد و ثابت بکند اين خليج فارس است؛ نتوان جعلش کرد!

- نظر يک زرشک فروش: زرررررشک!

- نظر يک فردوسي: بسي رنج بردم در اين سال سي؛ بگويم خليج است و بس فارسي!

***

حمام ماندگار!

حمام نظام الملک که در بازار تهران واقع شده، مثل همه حمام هاي نظام الملک ديگر با خشت و گل ساخته شده است و اگر بخواهد همين جور بي تفاوتي مسئولان ميراث فرهنگي را شاهد باشد خراب شده و مي رود پي کارش! در همين زمينه نظر کارشناسان زير را بخوانيد:

- نظر يک دلاک: اين روزها همه از حمام خانگي استفاده مي کنند و کار ما از رونق افتاده. بگذاريد اين حمام خراب شده و بريزد وسط بازار! مگر از تخريب حمام فين کاشان جلوگيري شد کسي آنجا حمام مي کند!؟

- نظر يک حسني نگو بلا بگو: نه تنها حمام ده شلمرود، بلکه بايد هر چه حمام است را خراب بکنند!

- نظر يک خواننده: به خاطر ما هم که شده نبايد اجازه بدهند اين حمام خراب بشود. آخر صداي ما توي حمام قشنگ تر مي شود!

- نظر يک آلفرد هيچکاک: به نظر من بهتر است که اين حمام خراب بشود تا من بيايم توي ويرانه هاي آن فيلم وحشتناک بسازم!

- نظر يک برج ساز: بگذاريد خراب شه تا يک شيش طبقه اکازيون مشتي از توش در بيارم حال کنيد!

- نظر يک کارتن خواب: ما از مسئولان مي خواهيم که هر چه سريعتر اين حمام را درست کنند تا روي سر ما که شب ها زيرش خوابيديم خراب نشود!

- نظر يک آدم خيلي عصباني: اي خراب شه الهي!

**


ترافيک ماشين!!

به جرأت مي توان گفت باران که سهل است اگر يک روز توسط يک شهروند بي مسئول تُفي روي زمين انداخته شود؛ نظم ترافيک به شکل وحشتناکي به هم ريخته و همه را کلافه مي کند. تصميم داريم در راستاي حل مشکل ترافيک پيشنهاداتي بدهيم تا بلکه با به کار بستنش داستان ترافيک براي هميشه حل شده و برود پي کارش. بخوانيد:(شنيده شده که در مطالب قبلي برخي از افراد آواز خوانده اند. لطفا اين کار را نکنيد و ادامه مطلب را بخوانيد!)

- بهتر است که افراد از محل کارشان بيرون نيايند. اين جوري هم مشکل مسکن حل مي شود و هم چون کسي شهر را نمي بيند ترافيک به وجود نمي آيد!

-توصيه مي شود از شتر به عنوان وسيله اياب و ذهاب استفاده بشود. براي شترها باران اهميتي ندارد و لذا سرشان را پايين انداخته و به راه شان ادامه مي دهند و ترافيک درست نمي کنند!

-از جايي که باران و برف از عوامل ترافيک زا هستند توصيه مي شود به پهناي آسمان نايلون کشيده بشود تا از رسيدن برف و باران به زمين جلوگيري بشود!

-کاروان هاي عروسي بي نهايت در کندي ترافيک موثر هستند. پيشنهاد مي کنيم که بعد از اين تمام جوان هايي که تصميم به ازدواج دارند را با جريمه هاي سنگين مواجه کرده و از دادن وام ازدواج به آن ها خودداري شود تا با مجرد ماندن معضل ترافيک حل بشود!

-با انگولک کردن موتور ماشين ها مي شود سرعت آنها را از يک آدم پياده کمتر کرد؛ اين جوري مردم از ماشين زده شده و پياده روي را انتخاب مي کنند!

**

هوا آلوده است به هواي هواي پاک نباشيد!!

البته بر هر کسي واضح و مبرهن است که اين روزها به قدري هوا آلوده شده است که اگر يک سري چيزهاي خوردني در معرض هوا قرار بگيرد به سرعت آلوده مي شود! نظر برخي از کارشناسان را در مورد آلودگي هوا جويا شديم که مي خوانيد:

- يک کارشناس امر آلودگي: کساني که مي خواهند بروند خواستگاري حتما? از لباس تيره استفاده بکنند؛ چرا که آلاينده ها در هوا به قدري شده که اگر از سفيد استفاده بکنند چرک شده و مادر عروس آنها را با دسته گل به بيرون پرتاب مي کند!

- يک خواننده: پارسال بهار دسته جمعي رفته بوديم زيارت... برگشتني اينقدر هوا آلوده بود که نگو و نپرس...!

- يک واکسي: از وقتي هوا آلوده شده کسي کفش هايش را واکس نمي زند، آلاينده ها خود به خود کفش ها را سياه مي کنند! نمي دانم شب ها چي ببرم خانه!؟

- يک کارشناس فوتبال: چه مي کنه اين آلودگي هوا......!

- يک عدد آدم کچل: شب ها که مي روم منزل آنقدر سرم چرب مي شه که خدا مي دونه، خدا رو شکر مي کنم که مو ندارم وگرنه با اين آلودگي هوا، به سرعت موهام مي ريخت و کچل مي شدم!!

- يک آدم گرسنه: به نظر من بايد همه کبابي ها را از سطح شهر جمع بکنند. دود کبابي هاست که شهر را آلوده کرده است!

- يک آدم سير: به نظر من يک مدتي مردم نبايد بروند سر کار. اين جوري هوا پاک مي شود!

- يک فروشنده کوپن، بن و غيره...: مسئولان بايد يک فکري براي ريه هاي ما بکنند. توي اين آلودگي هوا توان اين را نداريم که فرياد بزنيم: بن بدو... کوپن بدو....!


 طنـــــــــــز 

نيماي ناتمام

نام کتاب: نيماي داستان

پژوهش و گردآوري: ايليا ديانوش

ناشر: مرواريد، تهران، 1390

گيتي صفرزاده

وقتي قرار است براي هرچيزي پدري متصور شويم لاجرم براي شعرنو هم پدري حلالزاده تر از نيما يوشيج نمي شود متصور شد اما کمتر کسي است که بداند اين شاعر باذوق و پرتوان در عرصه داستان هم آثاري دارد. تعداد آثار داستاني نيما – يک داستان بلند، هشت داستان کوتاه و سه داستانک- البته از لحاظ کميت زياد نيست و ميزان وقتي که به صورت حرف هاي صرف داستان نويسي کرده هم باعث ميشود که او را داستاننويس به حساب نياوريم اما نگاهي به همين آثار و يادداشت هاي باقيمانده از وي نشان مي دهد که او در عرصه داستان هم حرفها و نگاه ويژه اي داشته.

اين همان مطلبي که ايليا ديانوش در کتاب جديدش با بررسي دقيق نوشته هاي نيما گردآوري کرده و بخش ديگري از تفکرات نيما در عرصه ادبيات را برايمان روشن کرده. در کتاب علاوه براينکه متن کامل اين داستانها و داستانواره ها به همراه يک نمايشنامه به قلم نيما و يک زندگينامه خود نوشت و چند خاطره و سفرنامه به چاپ رسيده است، دو بخش مفصل و تحقيقي درباره نظرات نيما درخصوص داستان و نکات و شرايط نگارش هرکدام از داستانها همراه شده است. نکته جالب در بررسي اين آثار توجه نيما به طنز و وجود رگههايي از طنز در آثارش است تا جايي که به نقل از يکي از نامه هايش ميخوانيم: موضوعات مضحک و مفرح يا زنده کننده براي هر خوانندهاي در عين محروميت و دچار محروميتهاي حياتي به منزله علاج و درمان است، يعني تا اندازهيي اسباب تسلي است، در صورتي که وقايع غمانگيز که کتاب فلان نويسنده را پر کند، به عکس. اين طور نويسنده که از روي مقهوريت و افتادگي چيزي مينويسد، مسلم است به جاي اينکه از مقهوريت و افتادگي مردم بکاهد، برآن چيزي افزوده و به ناگواريها کمک داده است.

متاسفانه براساس آنچه از نامه هاي نيما به جا مانده او دو داستان طنزآميز به نام خرمشهدي احد و بيقون و سيمقون نوشته بوده که هيچکدام به جا نماندهاند. گويا اين داستانها را زماني براي خانلري خوانده بوده و مورد توجه و علاقه او قرار گرفته بوده اما معلوم نيست که اين داستانها چه شده اند.حتي در عرصه نقدنويسي که نيما در نامههايي که به اشخاص مختلف نوشته به نقد آثار مطرح دوران خودش پرداخته، يکي از نقدهايش در مورد نمايشنامه جعفرخان از فرنگ برگشته حسن مقدم است که از آثار نمايشي کمدي مهم ايران در دهه سي است.شايد اگر روزگار و شرايط مساعدتري براي نيما وجود داشت امروز ميتوانستيم بيشتر از طنازي که در وجود اين مرد خفته بود سخن بگوييم.


پسري که مرا دوست داشت

نويسنده: بلقيس سليماني

رضا ساكي

«بلقيس سليماني» طنزپرداز نيست، يعني بهتر بگوييم شهره به طنزپردازي نيست اما در دو اثر يعني «بازي عروس و داماد» و آخرين اثرش «پسري که مرا دوست داشت» داستانهايي طنزآلود نوشته است که او را وارد جرگهي نويسندگان طنز و داستاننويسان طنز ميکند. اين اصرار بر طنزنويسي خانم سليماني، اتفاقا اصراري از جانب مولف نيست چون خود خانم سليماني تا آنجايي که من از ايشان خواندهام و پرسيدهام هيچ گاه ادعاي طنزنويسي نکردهاند و هيچ کدام از اين دو اثر را به عنوان داستان کوتاه طنز ننوشتهاند اما چه ميتوان کرد که در کتاب «پسري که مرا دوست داشت» دستکم پانزده داستان وجود دارد که يا طنز در آن وجود دارد و يا از پايه طنزآميزند. پانزده داستان رقم کمي نيست و همين است که ميتوان کتاب خانم سليماني را به عنوان يک اثر طنزآميز مورد بررسي قرار داد، هر چند که شايد خود اثر در مقايسه با آثار ديگر خانم سليماني اثري متوسط باشد و در بخشهايي حتا مخاطب را راضي نکند.

اتفاقا داستانهاي خوب اين مجموعه همانهايي هستند که من به آنها داستانهاي طنز ميگويم. از صفحهي يک شروع ميکنم، داستان «عروس» طنزي تلخ و پنهان دارد که پايانبندي داستان هم هست اما در «دستهاي امين الله» در دو جا به طنزي زيبا و قابل توجه برميخوريم. يکي آنجا که طالبان به گفتهي اسيران اعتنا نميکنند و از آنها ميخواهند تا دستهايشان را نشان بدهند تا بفهمند که آيا واقعا کارگر هستند يا خير، طنز اتفاق ميافتد:

«جماعت بقچه ها را زمين گذاشت و دستها را پيش رو گرفت. طالبان از جماعت سان ديد و امينالله تا نوبش برسد ناخن انگشت کوچک دست راستاش را با دندان چيد. اما نتوانست براي دستهاي کارنکرده و ظريفش کاري بکند.»

و بعد از اين با طنزي برخورد ميکنيم که عالي است و درست در پايان داستان نشسته و کمنظير است:

«از صف بيرونش آوردند. اتهام مشخص بود، جاسوسي براي اجانب. چشم هايش را نبستند. اما دستهايش را بستند.»

داستان «بابا بزرگي» از آن داستانهايي است که از اساس بر طبق يک موقعيت کمدي نوشته شده است. ماجراي پدر بزرگي که ميخواهد راه دستشويي را پيدا کند و عاقبت...

در «شوهر آينده» که به نظرم اصلا پايانبندي خوبي ندارد هم با يک موقعيت خوب کمدي مواجه هستيم. يک قاچاقچي مواد مخدر که خودش را شيفته ي يک مسافر زن نشان مي دهد در اين داستان شنيدن ذهنيات مسافر زن خنده دار است آن هم با توجه به اين که نميداند مرد عاشق، کيفي پر از ترياک به همراه دارد.

«صبر خوش است» روايت طنزآميزي است از ناهنرمنداني که ميخواهند هر جور شده در قطعه ي هنرمندان دفن بشوند و مسئوليني که با اين قطعه کار و کاسبي راه انداخته اند. اين داستان از جمله نخست طنزآلود است: «من نويسنده ي مهمي نبودم، اما جزو آمار به حساب مي آمدم.»...

گل آقا


 ايستگاه 

لطيفه از ما خنده از شما!

لطيفه‌هايي كه مي‌خوانيد، منتخبي از دو كتاب شوخي‌هاي مدرسه‌اي و لطيفه‌هاي ريزه ميزه* است كه انتشارات گل‌آقا آنها را منتشر کرده است.

سحرخيزي

شاگرد اولي: تو صبح‌ها كي بيدار مي‌شوي؟

شاگرد دومي: يك ساعت و نيم پس از رسيدن به مدرسه!

روز اول مدرسه

سلي روز اول مدرسه به خانه آمد و به مادرش گفت: خيلي خوش گذشت. ولي اگر خانمي كه به او آموزگار مي‌گفتند نبود، بيشتر خوش مي‌گذشت!

اختراع

آموزگار: اگر اديسون برق را اختراع نمي‌كرد، چي مي‌شد؟

دانش‌آموز: هيچي آقا، مردم مجبور مي‌شدند زير نور شمع، تلويزيون تماشا كنند!

ماهي

آموزگار: مي‌گويند خوردن ماهي، آدم را باهوش مي‌كند.

شاگرد: بله آقا، ما هميشه ماهي مي‌خوريم.

- اووه! پس بايد نظريه علمي جديدتري هم وجود داشته باشد!

بدتر

پدر: كارنامه‌ات نشان مي‌دهد كه در كلاس بيست نفره، نفر بيستم شده‌اي. خيلي بد شد.

پسر: پدر، خدا را شكر كن بدتر نشده.

- يعني چه؟

- خوب اگر كلاسمان پنجاه نفره بود كه بدتر مي‌شد!

تلفن

صدايي از پشت تلفن: پسر من امروز سرما خورده است و نمي‌تواند به مدرسه بيايد.

ناظم مدرسه: شما؟

- من پدرم هستم!

قول!

آموزگار: مگر قول ندادي رفتارت شايسته باشد؟

دانش‌آموز: البته، آقا.

- و مگر قول ندادم اگر تو به قولت وفا نكني، تنبيه‌ات كنم؟

- البته، آقا. ولي چون من به قولم وفا نكردم، شما هم مجبور نيستيد به قولتان وفا كنيد!

سؤال جالب!

آموزگار: اتفاقاً يعني چه؟

شاگرد: چه جالب! اتفاقاً من هم مي‌خواستم همين را از شما بپرسم!

كلوچه!

دانش‌آموز: اين كلوچه هلو بود يا سيب؟

مسؤول فروشگاه مدرسه: اگر از مزه‌اش نفهميدي، چه فرقي مي‌كند كه چي بوده؟

اجبار!

مادري پسرش را از خواب بيدار كرد: «بلند شو پسرم، بايد به مدرسه بروي!»

پسر: «واقعاً بايد بروم؟»

مادر: «البته كه بايد بروي، خودت بهتر مي‌داني كه همه معلم‌ها بايد به مدرسه بروند!»

فعاليت مهم!

عموجان از برادرزاده‌اش پرسيد: «به مدرسه مي‌روي؟»

برادرزاده: «البته!»

عمو: «خوب است، تو مدرسه چه كار مي‌كني؟»

برادرزاده: «منتظر مي‌شوم تا تعطيل بشود!»

دليل موجه

آموزگار به شاگرد: «براي يك ساعت تأخيرت نمي‌خواهي عذرخواهي كني؟»

شاگرد: «نه، مادرم معتقد است كه براي يادگيري هيچ وقت دير نيست!»

هر چه كمتر بهتر!

دختر: «مادر امروز آموزگار از من پرسيد كه آيا خواهر و برادر ديگري هم دارم.»

مادر: «خوب، به او گفتي كه تو تك فرزند ما هستي؟»

دختر: «بله، البته!»

مادر: «آن وقت آموزگار چي گفت؟»

دختر: «گفت خدا را شكر!»

نتيجه آزمايش!

پدر: «امروز در مدرسه چه كار كرديد؟»

پسر: «امروز آزمايش مواد منفجره داشتيم، واقعاً عالي عمل كرد!»

پدر: «فردا در مدرسه چه كار بايد بكنيد؟»

پسر: «تو كدام مدرسه؟!»

قانون جديد

تابلويي جلو در مدرسه‌اي نصب شده بود و روي آن نوشته شده بود: «حداكثر سرعت 30 كيلومتر! مواظب بچه‌ها باشيد تا با آنها تصادف نكنيد.»

و زير تابلو با دست نوشته شده بود: «صبر كنيد معلم‌ها بيايند!»

نتيجه!

روزي كه كارنامه دانش‌آموزان را داده بودند، هنرپيشه‌اي از پسرش پرسيد: «خوب پسرم، همه چيز به خوبي تمام شد؟»

پسر: «خيلي عالي بود پدر! آنها حتي قراردادم را براي يك سال ديگر تمديد كردند!»

پس‌انداز!

پسرك دوان دوان نزد پدرش رفت و گفت: «باباجان، خبر خيلي خوبي برايت دارم!»

پدر با خوشحالي پرسيد: «چه خبري پسرم؟»

پسر گفت: «باباجان، يادت هست به من قول دادي كه اگر امسال قبول شوم 1000 تومان به من مي‌دهي؟»

پدر با خوشحالي بيشتري گفت: «البته پسرم!»

پسر گفت: «خوب، حالا مي‌تواني آن را براي خودت پس‌انداز كني!»

موضوع جالب!

دختركي صبح زود با عجله در خيابان به طرف مدرسه مي‌رفت كه خانم همسايه جلو او را گرفت و گفت: «چه جورابهاي جالبي پوشيده‌اي! يك لنگه قرمز و يك لنگه سفيد است!»

دخترك جواب داد: «جالب‌ترش اين است كه يك جفت ديگر مثل همين‌ها در منزل دارم.

گل آقا


 شرح برعكس 

علي فتح ا...زاده: اگر پول جور نشود چه جوري سر بازيکنان را بند کنم!؟


 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
فرهنگ و هنر
گالري
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون