جستجوي پيشرفته برو
 درخواست اشتراکارتباط با ماآرشيوشناسنامهصفحه اصلي
نسخه شماره 2844- تاریخ : 1392/05/15 - اولين روزنامه جوانان و نوجوانان ايران(سه شنبه)


وقتي به تو اعتنا نمي کنند!


طنـــــــــــز


ايستگاه


شرح برعكس


 وقتي به تو اعتنا نمي کنند! 

مهدي طوسي

بايدهمين الان فكري بكني كه اگر هم نتوانستي آن را انجام بدهي كسي پيدا نشود كه به تو بگويد چرا آن را انجام ندادي. بايد جوري كار بكني كه همه بدانند براي انجام ندادن آن كار دليل داشتي.

البته اين بهتر است كه يا كاري را قبول نكني و يا اكر قبول مي كني به نحو احسن انجام بدهي كه ديگر كسي نباشد كه به تو بگويد: آقا! چرا اين كار را انجام ندادي!؟

يا اينكه از تو بخواهد براي انجام ندادن كاري كه به تو سپرده شده به مدت بيست صفحه توضيح بنويسي و تازه اگر هم نشد كه براي او توضيح كتبي بدهي براي تو بيست و يك صفحه توبيخ كتبي بنويسيد.

اين را هم مي داني كه تو اخلاقت به گونه اي كه است كه يا انجام كاري را قبول نمي كني و يا اگر هم قبول بكني تا كار را تمام نكني نمي ميري! چه رسد به اين كه بگيري بخوابي!

اصلا چرا اين حرف ها را مي زني!؟ از كجا شروع شد و چرا شروع شد؟ همه اينها تقصير همين آقاي نويسنده است كه باز و با اينكه تو تمايلي به ادامه همكاري با او نداري و اين را هميشه و به صورت كتبي به او هشدار دادي اما باز هم به تو اعتنايي نمي كند و مي گويد: اين امر به من مربوط نمي شود و اصولا من كاري به اين كارها ندارم كه تو از چي خوشت مي آيد و از چي خوشت نمي آيد. مهم اين است كه من نويسنده آن لحظه چي به ذهنم مي رسد كه خوب است و چي از ذهنم فرار مي كند، تو بايد تابع ذهن من باشي و اين را هم بايد از ذهنت بيرون كني كه با من كار نمي كني و دوست نداري شخصيت داستان هاي من باشي!

تو يك بار آنقدر ناراحت شدي كه به او گفتي: آقاي نويسنده ناسلامتي شما توي داستان هاي تان براي آزادي احترام قائل هستيد و همه جا مي گوييد من جانم را هم براي آزادي مي دهم؛ جان تان را نمي خواهد بدهيد همين كه خودتان به عنوان يك نويسنده به شخصيت داستان تان زور نگوييد كافي است!

البته آقاي نويسنده قبول نمي كند كه، او باز هم براي خودش هزار تا توجيه و منطق مي تراشد و تحويل من مي دهد كه اين آزادي با آن آزادي زمين تا آسمان تفاوت مي كند، اين آزادي از آن آزادي هايي كه تو تصور مي كني نيست. اين آزادي يعني اينكه تو آزادي كارهايي كه من مي گويم را انجام بدهي!

بهتر است به حاشيه نروي و درگيرهايي كه بين تو و آقاي نويسنده هست را بگذاري براي دفعه بعد الان مشكل اينجاست كه تو نمي داني كه بايد چه كر انجام بدهي. همين كه آقاي نويسنده به تو گفته ببينم خودت چه كار مي كني. اين دفعه مي خواهم داستان را بگذارم خودش برود جلوي مقدار كار را براي تو سخت كرده!

تو از طرفي دوست نداري كه كاري كه به تو محول شده را بد انجام بدهي و از طرفي هم دوست نداري بيشتر از اين با آقاي نويسنده همكاري بكني. آخر پررو مي شود و اين براي تو كه دنبال اين چيزها نيستي خيلي خوب نيست!

اما اين را هم مي داني كه اگر به حرف آقاي نويسنده نكني ممكن است عاقبت خوشي را برايت به همراه نداشته باشد.

آقاي نويسنده آدم كينه ايست و ممكن است به ذهنش برسد كه در ادامه داستان تو را بيندازد زير ماشين. و يا اينكه به ذهنش برسد كه تو را بفرستد كنار دريا و به يكباره غرقت بكند توي آب!

براي همين هم اصولا به اين فكر نمي كني كه چه جوري از شر اين ماجرا خلاص بشوي. بلكه به اين فكر مي كني كه چه جوري اين ماجرا را به پايان برساني.

مي نشيني روي صندلي. دستت را مثل يك آدم روشنفكر روي پيشاني ات قرار مي دهي. به اين موضوع و ساير موضوعات با دقت بيشتري فكر مي كني.

به اين امر فكر مي كني كه چه جوري مي شود داستاني كه آقاي نويسنده به تو محول كرده را به پايان برساني و از طرف ديگر به اين فكر مي كني كه چه جوري مي شود سريعتر آن را تمام كرد كه بتواني يك چرت بخوابي!

يك بار فكر مي كني، دوبار فكر مي كني، سه بار فكر مي كني، چهار بار فكر مي كني اما هر بار از دفعه قبل كمتر به نتيجه مي رسي. بهتر مي داني كه خودت را به خاطر اينكه فكري به ذهنت نمي رسد تنبيه بكني. پس بي درنگ اين كار را انجام مي دهي،‌يعني خودت را تنبيه مي كني و جوري هم اين كار را انجام مي دهي كه بقيه متوجه نشوند. مي روي زير ميز و يكي مي زني توي گوش خودت و بعد از اينكه دردت كاهش پيدا مي كند بر مي گردي روي ميز!

اين كه نمي شود،‌چرا هر دفعه كه من مي آيم پشت ميز به نتيجه ايكه بايد برسم نمي رسم؟ اين كه نمي شود،‌چرا من هر دفعه كه پشت ميز مي آيم از دفعه قبل كمتر متوجه مي شوم؟ اين كه نمي شود چرا من هر دفعه كه پشت ميز
مي آيم.........!

- اَاَاَاَاَاَه ه! هر دفعه كه من كاري را به دست تو سپردم حالم را به هم زدي از بس كه هي حرف هاي تكراري را پشت سر هم تكرار كردي. من گفتم بقيه داستان را ببر جلو، نگفتم برو زير ميز هر كاري كه دلت مي خواهد را انجام بده!

آقاي نويسنده بود. خيلي هم شاكي به نظر مي رسيد. دست و پايت را گم مي كني. با خودت فكر مي كني كه نبايد او را عصباني بكني وگرنه كه همان بلاهايي كه سر بقيه آمده سر تو هم خواهد آمد!

پس بدون فوت وقت به چيزي كه بايد فكر بكني فكر مي كني و آن چيز هم چيزي نيست جز اينكه تو ادامه داستان را به جايي كه بايد برساني برساني.

بهتر مي داني كه داستان را اين جا تمام بكني كه يك پايان گنده از عقب تصوير بيايد جلوي چشم بيننده! اين خيلي خوب است!

-آخر احمق! اين داستان است نه فيلم سينمايي! من چه جوري توي داستان يك پايان متحرك داشته باشم!

اين بار خراب كردي. بهتر مي داني كه اجازه بدهي آخر داستان را نويسنده به همان شكلي كه گفتي، يعني تو را بكشد، به پايان ببرد!


 طنـــــــــــز 

نمکدان بي نمک!

عبدالكريم گشايش


شيشه تلويزيون!

يك نفر نشسته بود و داشت برنامه اي را از تلويزوين تماشا مي كرد. فردي به او نزدكي شد و گفت: ببينم داري تلويزون تماشا مي كني؟! او نگاهي از روي تعجب به فرد سوال كننده كرده و گفت: پََ نه پَ دارم تمركز مي كنم ببينم مي توانم شيشه تلويزيون را با دو تا چشمم بشكنم يا نه!


نرم افزار استاديوم نيوكمپ!

يك نفر نشسته بود و داشت با يك نرم افزار رايانه اي بازي فوتبال انجام مي داد و از بازي اش لذت مي برد و اين از چهره اش كاملا مشهود بود. فردي به او نزديك شده و گفت: ببينم داري بازي فوتبال كامپيوتري انجام مي دهي؟

او بلافاصله و بدون فكر جواب داد" پَ نه پَ دارم توي استاديوم نيوكمپ و در قالب تيم بارسلونا مقابل بايرن مونيخ بازي مي كنم و تا به حال دوازده تا گل هم وارد دروازه بايرني ها كردم و همه دارند يك صدا اسم من را صدا مي كنند!


شاطر نانوايي نان داغ!

يك نفر توي صف نانوايي ايستاده بود تا دوازده نفري كه جلوي او قرار دارند نان شان را تهيه بكنند تا نوبتش شده و نان بخرد. فردي به او رسيد و گفت: توي صف نانوايي ايستادي تا نان تهيه بكني؟

او جواب داد: پَ نه پَ ايستادم توي صف نانوايي تا نوبتم كه شد احوال شاطر نانوايي را بپرسم و از او خواهش بكنم كه شام به اتفاق خانواده خودش و عمه و خاله جانش بيايند منزل ما و به اين وسيله ما را خوشحال بكنند!


زايمان و قابله و باقي ماجرا!

يك نفر داشت توي يك پارك بزرگ قدم مي زد و به اين ترتيب ورزش مي كرد تا وزن و قد و سلامتي اش را به حد استاندارد برساند.

فردي به او نزديك شده و گفت: داري پياده روي مي كني تا ورزش بكني؟

او جواب داد: پَ نه پَ دارم پياده مي روم دنبال يك قابله تا هر جوري شده براي زايمان همسرم او را بالاي سر او بياورم تا فرزند اولم به موقع به دنيا بيايد!


 ايستگاه 

از حسرت زيارت سيدالکريم با استاد

امير اسماعيلي


بغض دارم. به اندازه يک‌سال و حسرت سال‌هاي باقي‌مانده از عمرم، چه کوتاه و چه دراز. بغضم بيشتر مي‌شود که به ضرورت کاري و واماندگي مجبورم آدم‌هايي را ببينم که بزرگترين افتخارا‌ت‌شان کارهاي نکرده‌اي است که دوست داشتند بکنند. اما هيچ‌وقت توفيق‌شان نشده. به اندازه يک‌سال بغض رفتن آدمي را دارم که خوب مي‌فهميد، مي‌نوشت، مي‌خواند، مي‌دانست، اما بي‌ادعا بود. (ببين نازنين مخاطب! که چشمهايت را مي‌لغزاني روي کلمه‌هاي در رفته و درنرفته اين قلم، تکليف‌مان را روشن کنيم. اين نوشته‌ها فقط کمي از حسرت و حسي که دارم را مي‌رساند ... بايد صحبت کنيم اگر مي‌شناسي‌اش که هيچ و اگر نمي‌شناسي‌اش بايد بگويم که بود. که با اين کلمه‌ها نمي‌شود....)

او را اولين بار نازنين فرزانه -که عمرش دراز باد - استاد با انصاف و طناز، ابوالفضل زرويي نصرآباد، به ما معرفي کرد. گفت: «برويد سراغ اين آدم. يگانه‌اي است». شماره سوم يا چهارم آويژه را درآورده بوديم و تشنه پريدن با بزرگان. در جلسه شعرخواني طنز (حلقه رندان) حوزه هنري ديديمش. پيرمردي که آهسته مي‌آمد و گوشه سالن مي‌نشست. نمي‌دانستيم همان م.پسرخاله و الف اينکاره و ... هفته‌نامه محبوب گل آقاست. مجري مراسم که آن سال‌ها شهرام شکيبا بود هرچه از او دعوت مي‌کرد براي حضور در سن، امتناع مي‌کرد. آخر يکي از اين مراسم‌ها که جماعت آماده يورش به جعبه شيريني‌هاي دانمارکي و شربت آلبالوي رو ميز بودند رفتيم سراغش و گفتيم: «استاد اگه اجازه بدهيد مي‌خواهيم خدمت برسيم براي مصاحبه و گفت‌وگو» سال‌هاي اول راه افتادن 7سنگ بود و شور توليد محتوا در محيط مجازي، خنديد و گفت: «آخه من پيرمرد چي دارم که مي‌خوايد بيايد؟» حميد گفت: «استاد مي‌خوايم بيايم چشماتون رو تماشا کنيم». الحق و الانصاف هم چه چشم‌هايي داشت. هرچند پشت عينگ ته اسکاني قايم شان مي‌کرد. رفتيم خانه‌شان. ايام عيد بود اگر اشتباه نکنم. آن موقع طبقه‌ي بالاي منزل خواهرش زندگي مي‎کرد. عجيب‌ترين اطاقي که تا به حال ديده بودم. چقدر وسيله و خنزرپنزر به ديوارهايش آويزان بود از لامپ‌هاي سوخته تا کدوي حلوايي و ... عکس‌هايش بايد در آرشيو 7سنگ باشد. اطاق پر از کتاب بود. براي نشستن بايد کتاب‌ها را کنار مي‌گذاشتي تا جاي نشستن پيدا کني. آن‌جا بود که تازه فهميدم چه جواهري را پيدا کرديم. کارتني زير يکي از قفسه‌هاي کنار اطاق بود که درآورد. پر از کتاب بود. کتاب شعر کودک. در واقع تمام کودکي و حافظه تصويري‌ام از کتاب هاي شعر که نام‌شان را نمي‌دانستم اما با خوانش‌هاي خانم گل(مادرم) و تصويرهايش زندگي کرده بودم. سهميه‌ام بعد از هر زيارت هفتگي سيدالکريم، خريد يک کتاب بود از کتابفروشي دو دهنه انجمن اسلامي معلمان در خيابان حرم. که هنوز هم پابرجاست و به رسم آن راسته طلافروشي‌اش نکرده‌اند. کتاب‌هايي که بيشترشان جلوي نام نويسنده و شاعر نوشته بود: منوچهر احترامي. شيفته‌اش شديم و شدم. اصلا مگر مي‌توانستي با او هم‌صحبت شوي و چيزي ياد نگيري و شيفته‌اش نشوي. مگر ما که بوديم که اين طوري تحويلمان مي‌گرفت. چندتا دانشجوي يک لا قبا که تازه مي‌خواستند تو فضاي ادبي و رسانه‌اي اين مملکت، نوک پايي به آب بزنند و او پيرمرد سرد و گرم چشيده دنيايي مطبوعات و رسانه که هرچند نمي‌گفت اما ردپايش در خيلي جاها بود. مي‌گفت: «اگر من مجموعه شعرهايي که براي خنده و اذيت کردن مجلات شعر مي‌فرستادم به نام‌هاي مستعار و چاپ هم مي‌شد، جمع مي‌کردم، الان يک شاعر معروف معاصر بودم!» پايه پياده‌روي بود اساسي. چندين بار از حوزه هنري روان شديم در خيابان انقلاب و تا دروازه دولت که مترو مبدا ما بود پياده‌روي کرديم و او تا خيابان سوم نيروي هوايي پياده مي‌رفت. زندگي را آورده بود پيش ميرزا والده‌اش. ميرزا والده زمين‌گير بود از بعد فوت برادر بزرگتر استاد، فراموشي گرفته بود و با هيچ پرستاري کنار نمي‌آمد. از همان زمان‌ها بود که استاد به هيبت برادر بزرگتر درآمد و ظاهرش را تا مي‌توانست به برادر بزرگتر نزديک کرد که گاهگداري در زمان فراموشي حافظه مادر پيرش، آرامشي باشد براي دل مادر که حس کند برادر بزرگتر هنوز هست و از دست نرفته است. قيد ازدواج را دقيقا نمي‌دانم به همين خاطر زد يا تجربه‌اي و خاطره‌اي .... هيچ وقت جرات نکردم بپرسم که چرا. فقط يک‌بار پرسيدم چطور با تنهايي کنار آمديد که آن چشم‌هاي قشنگش پر از اشک شد و گفت تنهايي اصلا خوب نيست. فقط مال خداست. هميشه دغدغه تنها ماندن ما را داشت و سفارش به دو تا شدن مي‌کرد. مي گفت: «بياييد، آش‌بار مي‌گذاريم، زنها بروند براي خودشان حرف بزنند و غيبت کنند و ما هم به کار خودمان مشغول.» قرار بود براي 7سنگ تاريخ طنز در مطبوعات ايران را بررسي کنيم. فکر کنم حدود 7 دوره يا کمتر برنامه گفت‌‍وگو مي‌شد که فقط يکي از آنها انجام شد. افسوس!آن‌قدر مطالعه داشت که سوالي را بي پاسخ نگذارد. به هرحال خواهرزاده آيت الله ابوالحسن شعراني بودن کم چيزي نبود. مطالعات و معلوات فقهي و ديني‌اش دست کمي از تسلطش بر ادبيات قديم و جديد نداشت. کتاب طنز در ادبيات تعزيه‌اش که خيلي‌ها در عنوانش هم‌ گير مي‌کنند حاصل همين تسلطش بود و تحقيقش. اگر مقاله‌هاي تحقيقي استاد در سالنامه‌هاي گل آقا يا جاهاي ديگر را خوانده باشيد دقيقا درک مي‌کنيد که چه مي‌گويم. حافظه‌اش آيينه بود. کافي بود اسمي را ببري... زندگي‌نامه فرد را برايت با سند و منبع مي‌گفت. يا نام مطبوعه را در زمان مشروطه، که کامل توضيحش مي داد. چند نفر را اين‌گونه سراغ داريد؟ کاملا به روز بود. بماند که جزو اولين نويسنده‌هايي بود که مطالبش را تايپ مي‌کرد و سردبيرها را راحت از حروف‌چيني و ويراستاري. «نوشته‌‌ منوچهر احترامي که ويراستاري نمي‌خواهد. پاک است و پاکيزه». ويراستار يکي از روزنامه‌ها مي‌گفت. راست مي‌گفت. در سيستم زرنگار تايپ مي‌کرد و مي‌برد ميدان انقلاب مي‌داد به ورد تبديل مي‌کردند.

با آرمين سنقري و جلال سميعي و عبدالله مقدمي و اميد مهدي نژاد رفتيم خدمتش براي تبريک گويي عيد. عبدالله و اميد رفتند. به ما گفت: «کجا مي خواهيد برويد الان بعدظهره همه خيابونا شلوغه. بمانيد با هم گپ مي‌زنيم. زمان نزديک وعده‌ي شام بود که عزم جزم کرديم براي مرخص شدن. گفت: «کجا؟ بمانيد نزديک خانه‌مان آشپزخانه است. زنگ مي‌زنيم. اگر غذا نداشت که برويد، اگر داشت و گفت با سرويس نمي‌ياريم بازم بريد، اما اگه غذا داشت و مي ياورد بمونيد.»

زنگ زد.

- سلام غذا داريد؟

: بله.

- با سرويس مي ياريد؟

- بله

پس پنچ تا لقمه مخصوص بياريد براي کد 467. ممنون.

زد روي دستش و گفت: «ديدي چي شد؟ هم غذا داشت و هم مي‌آورد."

تازه فهميديم که از قبل مي‌دانست که آشپزخانه، هم غذا دارد و هم مي‌آورد. موقع خداحافظي هم چشم‌هايش پر از اشک شد و گفت باز هم به من سر بزنيد... که دلم ريخت و ترسيدم که نکند دفعه بعدي نباشد...

هرچندماه يک‌بار فهرست شماره‌هاي ذخيره شده موبايل را بازنمايي(رفرش) مي‌کنم. به شماره منوچهر احترامي که مي‌رسم. بغضم مي‌گيرد. به اندازه يک سال و سال‌هاي باقيمانده از عمرم. حسرت زيارت سيدالکريم با استاد به دلمان ماند...

دفتر طنز


 شرح برعكس 

فتح ا...زاده: دوستان با اين کارت هم مي توانند هوادار بانشد هم پول از بانک بردارند و هم از طريق تلفن هاي عمومي به هر کس خواستند زنگ بزنند!


 
اجتماعي
جوان و جامعه
تلخند
فرهنگ و هنر
گالري
بچه هاي مدرسه
ادبيات نوجوان
كانون